پس نگاشت (پ.ن) :
- بیشترش به تو ربطی ندارد و به من هم ...خلاص!
صبح، دو مرغ رها ...
پس نگاشت (پ.ن) :
خدايا دلم را لعنت کن اگر در بيرون کردن مهری جز مهر تو ناتوان باشد..
پس نگاشت (پ.ن) :
که روزی فرات بر لبت آورد
و ساعتی بعد
در باران متواتر پولاد
بریده بریده افشا شدی
و باد تو را با مشام خیمه گاه
در میان نهاد
و انتظار
در بهت کودکانه حرم
طولانی شد .
***
تو آن راز رشیدی
که روزی فرات بر لبت آورد
و کنار درک تو
کوه از کمر شکست .
(مرحوم سید حسن حسینی . گنجشک و جبرییل)
پس نگاشت (پ.ن):
من وتو کجای این داستان خوابمان می برد ؟
(نقدی به حاصل آن چه اندوخته ایم به بهانه تاتر پنجره ها اثر فرهاد آئیش.)
دم گیشه با وجود تخفیف یکشنبه ها خلوت است البته نه مثل هر روز اما نمی شود صف بنامی اش ، سرت را خم می کنی می گویی : "2 تا تالار اصلی پنجره ها ..." جوانی با موهای پریشان دلسوزانه نگاهت می کند و می گوید : " بابا نرید این فیلم فارسی ها را ببینید ...! " در دلت می گویی شاید بی انصافی می کند آئیش را می شناسی و نصیریان را هم و بیشتر اسم هایی که بیلبورد اصلی تاتر شهر را آذین بسته ..." نه به گمانم بی انصافی می کند!"
از جایی که نشسته ای تقریبا نیمی از نه پنجره را نمی بینی، به عنوان یک دکوراتور، خوب فرصتی یافته ای برای سلاخی (یا روشنفکرانه تر نقد) کار یک همکار اما چیزی به بغل دستی ات نمی گویی ... خانم راهنما همانطور که قول داده جایت را عوض می کند،حالا در محور اصلی صحنه هستی و فقط دو تا را نمی بینی شکر می کنی انگار این دکور را عمدا مقعر ساخته اند تا هر جا که بنشینی فیضی را از دست بدهی و...
بازی ها جز بازی خوب و درخشان رحیم نوروزی و افشین هاشمی و فرهاد آییش که مجذوبت می کند، آن قدر در حد انتظار و خوب است که می شود گفت داری از بازی های زیبای نام آشنایانی که پول بلیط ات را به خاطر آنها ... بگذریم لذت می بری ... اما یادم نمی آید کجای داستان خوابم برد !
***
به یکی از دوستان همین روز ها می گفتم که اگر روزی خدای نا کرده از سخت گیری دست روزگار قحط الرجال چنان بالا بگیرد که افسار سازمان فخیمه صدا و سیما را به دست این حقیر بسپارند (زبانم لال) می دهم با خط خوانا و درشت سر درش را بنویسند: " آن کس که تاتر نمیداند وارد نشود." امروز می گویم کاش سر در تاتر شهر را خط می نوشتند : " آن کس که ادبیات نمی داند وارد نشود ."
جلوه های نمایش ، از بازی و میزان سن تا موسیقی و دکور همه آویخته وجه داستان گویی نمایش اند و اگر این شالوده در اثر بلرزو وبلغزد اثری از هنر نمایی های این جلوه گران در ذهن مخاطب نخواهد ماند . هیچ تماشاگری را نمی شناسم که حاضر باشد پول که نه حتی وقت خود را بگذارد تا بدون دریافتی و رهیافتی دو ساعت بازی زیبا ببیند و موسیقی زیبا بشنود و دکور خوب ... و از برای داستانسرایی آدابی است و استاد این ادب را اگر ایرانیان ندانیم خیلی اسم ها را باید از تاریخ این ادبیات خط بزنیم ریشه تمام غربی تاتر (روایتگری) وام دار نگاه شرقی اگر نباشد قابل تاثیر پذیری ازآن هست و عجیب اشتباهی است این نامگذاری که : " داستانی روزمره با ژستی کمی زاویه دار و به اصطلاح روشنفکرانه و با عناصر ضعیف روایی و بی بهره از معنایی نهفته در بطن داستان " را " فارس ای" بخوانیم .
داستان فارسی را شیرین سخن، سعدی می گوید که گاه نه اسم می شناسیم از آدم هایش و نه رسم ... نه آن که قصه گویی می نهد تا جای جای داستان روابط فامیلی خانواده ای را برایمان روایت کند که می توانستیم روی صحنه و با زبانی دل نشین تر بشنویم آشنایی مان با شخصیت ها پیش کش ...
اصلا مثال های ایرانی بماند تا کشف دوباره قاره آسیا را برای اروپایی ها پر افتخار تر کند ، اصلا همین فرانسه خودمان آن قسمت هالیوودی اش ، لوک بسون را می گویم . یک بار به جای نگاه کردن، چند دقیقه اول لئون را ببین . آن وقت دیگر جرات نمی کنی نمایشی را که 14 شخصیت را در 3 الی 4 دقیقه معرفی می کند را در تالار اصلی تاتر شهر ببینی و یاد این نیفتی که دوست عزیزمان بعد از حدود 4 دقیقه تعریف و تمجید های بصری و ... تنها چند ثانیه در هاله ای از تاریکی و نور چهره قهرمان افسانه ای اش را نشانت می دهد و بماند باقی قضایا که تا لحظه پایانی فیلم تو هنوز غرق کشف راز درون شخصیت هایی و این معرفی و داستان آنقدر به هم پیچیده که خود داستان شده وشاید داستان بستری است برای روایت آدم هایش نه این که شخصیتِ شخصیت ها آن قدر بی مایه باشد که فقط چند جمله ای توان کشیدن بارشان را داشته باشد که : " فلانی پسر فلانی است که عاشق فلانی است و کارش فلان است و ..."
همین ضعف روایتگری را از همین جای ماجرا بگیر و بیاور و تا جایی برسان که برای نشان دادن احساس ها هم حسی ترین بازیگران را فلج می کند آن قدر که تکراری را که به هزار ترفند می شد در هزار گوشه صحنه جا داد باید زن قصه گو به زبان بیاورد تا حس اش کنی و شاید مقصر این ماجرا ریتم داستانی باشد که تکرار سر مشق غلطی است که از روی آن می نگارد و کار را به این جا می رساند که رخوت لحظاتی از زندگی آدم های نمایش در رخوت ضرباهنگ کند داستان گم می شود آن قدر که تا به تو نگویند در نمی یابی و این نیست جز به سبب گم کردن کلید ایجاز .
و ما ایرانیان گویی این سنت حسنه سخنوری را به کل به دور افکنده ایم و روده درازی حرفه ای اقتصادی تر درمیان ماست . مدتی پیش لطیفه ای شنیدم از دوستی که اگر نوشته بود 3 الی 4 خط را پر می کرد فردا ترش همان را از زبان عبید خواندم به 12 کلمه تمام آن چه را باید چنان گفته بود که در خور زاکانی باشد و انگار درعهد قدیم کلمه ها از برای حق التالیف نمی شمردند وگرنه زاکانی هم " شب های برره" می نوشت به جای "موش و گربه" ...رها کنم .
از داستان که گویند چون پیمانه است اگر بگذریم و به معنا هم که باید مثال دانه در آن باشد هم که می رسیم یک پای بساط لنگ است . ماجرا شاید روایتی باشد قریب برای تمام چشم هایی که دو ساعت خیره به رقص در جای آدم ها در آن دکور پنجره پنجره خیره شده بودند و شاید هر دو جفت چشم قسمتی از زندگی خود را قریب به روایت یکی از این 14 گزاره شخصیتی می دید اما نمایش با تمام زیاده گویی اش و اصرارش به تقسیم مساوی فرصت های بروز برای تمام شحصیت ها تا حد امکان، اما در پایان همه را یا به حال خود رها کرد و یا با اتفاقات آبکی رفع رجوع کرد طوری که به یاد نویسنده جوانی افتادم که چون نمی دانست با آدم های داستانش چه کار کند همه را در پایان می کشت .
سخن کوتاه کنم ... اگر قرار باشد تاتر پنجره ها را نمونه ای برای تاتر ایرانی بدانیم باید بگویم این نمایش از هیچ نظر بر توانمندی های فرهنگ و ادب ایرانی تکیه نداده نه از نظر قالب روایت و نه از حیث معنا ... مگر در فرهنگی بیش از یک سعدی برای تاثیر گذاری نیاز است ؟ نخواستیم که سهل ممتنع سعدی را بر صحنه ببینیم اما همین قدر هم ممکن نبود که به جای گشودن پنجره هایی که نه گشودن اش هنری می خواهد و نه آن گونه بستن اش دریچه ای بگشاییم به نمود امروزی آدم های حکایت های شیرین باغ پر گل خواجه ... یا جایی دیگر شهد کلام حافظ تعارف کنیم در بستر صحنه ای چوبی و زمانی دیگر شاید به ضرباهنگ مولانا برقصیم ... تاتر را می گویم که ایمان دارم مادر تمام هنر های نمایشی و نموداری است و هم پدرشان !
تاتر در همه جای جهان قائم به ادبیات است و آن جا که پر بار شده ادبیات را هم پر بار کرده ... تاتر را شاید باید همان ادبیات نمایشی خواند با اسباب جهاز بصری .
و اگر گمان می رود این نمود اندوخته های ماست من می گویم نه!
محمدرضا محسنی راد
پس نگاشت (پ.ن) :
اگر می توانستیم "حسین" را از منظری که "فهمیده" دید ببینیم امروز زنده نبودیم .
و تو :" آیا می خواهی زنده نباشی ...؟... به گمانم نه !"
زندگی شیرین ترین شربتی است که می شناسی و این آشپزکج سلیقه را باید در درون زبان برید که کج مذاق شده ایم دیر زمانی است که کج مذاق شده ایم ...
پس نگاشت (پ.ن) :
پس نگاشت(پ.ن):
نشسته ایم به خانه هامان و با هر کلامی که از رشادت می گوییم روزی هزار بار مردانگی را به مذبح می بریم ...
نشسته ایم به سر سجاده هامان و با هر نگاهی که به آسمان می کنیم روزی هزار بار اختیار را به اسارت می کشیم ...
نشسته ایم به مکتب ها و مدرس ها و... به هر جرعه که می نوشیم روزی هزار بار علم را کور می کنیم ...
نشسته ایم به ... دیگر نگذار قرآن را بگویم که فقط تا می توانیم از آن می خوانیم ...می خوانیم و می خوانیم و فقط می خوانیم و نشسته ایم ... نشسته ایم و می خوانیم ... و می خوانیم و نشسته ایم ...
و شاید گاهی به اینجا که می رسیم که : فضل الله المجاهدین علی القاعدین ... نگاهی به اطراف می کنیم و باز نشسته ایم ...
و شاید تر به اینجا که می رسیم که : واعدوا لهم ما استطعتم من قوه ... نگاهی به عکسی سر طاقچه می کنیم و سری تکان می دهیم و باز هم نشسته ایم ...
و می خوانیم و نشسته ایم ... نشسته ایم و می خوانیم ... و خوب تر که فکر می کنم علی را من و تو خانه نشین کردیم آن روز ها و حسین را من و تو کشتیم آن روزها ... چه فرقی می کند در زمان و مکان نبودن ......
پس نگاشت (پ.ن) :
گاه خدا بودن به مقام بندگی خویش اگر بسنجیم به چه خواهیم رسید جز کمالی که هب لنا هذا لانطقاع الیک
خاری خویش را در برابر بزرگی اش نظاره خواهی کرد آن گاه که به این معنا بیندیشی ... آنکه را من چنان بیزارم که دشمن خدا خوانم او وچنان بدان مشتاق است که در باورم نگنجد و آنکه را من از سر نقصان بندگی روی ترش می کنم او از سر کمال ربوبیت عاشقانه پاسخ میدهد ...و فرا می خواند :
لو علم المدبرون کیف اشتیاقی بهم لماتوا شوقا ...
ای بنده! بنده باش تفاوت را که می بینی تو را خدایی نشاید .
پس نگاشت (پ.ن) :
اشراف زاده خوش صوت و سیمای قریش . نه محمد را نمی گویم که خدا بر او درود فرستاد بی کران . محبوب محمد را می گویم نه علی را هم نمی گویم هم او که پیامبر در شهادتش نالیدن و مویه سر داد . نه حمزه را هم نمی گویم . دید نمی شناسیدش یا کم می شناسیدش.
من هم کم می شناسمش مردی را که از جاه و مال چنان دل برید که سفیر نور شد برای اهل مدینه نور ... حالا شناختید " مصعب را می گفتم پسر عمیر " .
و دیدی ای صحابی رسول به قولم وفا کردم اولین پست بعد از نام خدا از آن تو بود . مرد است و قول اش و با مردانی چون تو مردمی باید کردن .
پس . نگاشت (پ.ن):
شروع کردن را همیشه خوب می دانیم ادامه دادن را خودش می داند و به هر که بیاموزد ابدی اش کرده .
هنوز چند روزی از آن روز نگذشته که در قرین رحمت دود و دم میدان صادقیه روی نیم کت های مثلا بتونی کنار میدان سید و بهزاد را خطابه می دادم که اگر پرده از سراپرده نباید بر زدن چرا حدیث نفس کنیم آنجا که خاص و عام ببینندو همین وبلاگ را می گفتم و صدایم از جای گرم می آمد . جای گرمی که هنوز امتحانت نربوده بودش و حالا باز هم می گویم این جا سرا پرده است به حرمت وارد شوید و به حرمت میهمان باشید .
نماز شام غریبان چو گریه آغازم ... و گریه آغازیدم از برای خلقی که تر دامنشان منم . و برای تر دامنی که چنین خلق را نشیند و برخیزد .
توجه : این فقط یک بسم الله عاشقانه است لطفا اشتباه نکنید .