- شاید اگر قرار باشد همه اش را بریزم بیرون این پست آنقدر به درازا می کشد که ...
- و شاید همان تیتر کفایت کند ... گاهی ...
- خلاص!
- ایضا روز های بد را اشتباهات خود آدم که از خودت بدتر مگر می شناسی موسی...!؟
- گر گدا کاهل بود ...
آدم ها انگار اندیشه های ذهن خدایند یا چیزی از همین دست ... و فقط لحظه ای تصور کن :" روح افزا " که زاده ی اندیشه ی توست بر تو عصیان کند و در تو بشورد ... پس ای اندیشه ی خدا دست فرو بند که جهان عرصه ی اوست ... و استغفار لحظه ای است که او به تو می اندیشد ... یا ایها الناس اعبدوا ربکم الذی خلقکم ... *
پس نگاشت (پ.ن):
- * ۲۱ بقره ...
- گفت: " به چه همیت عصیان کنی !؟"
- گفتم: " به امید کرمت ...یا کریم "
- "و به امید رحمتت ... یا رحمان و یا رحیم "
- مردها به اندازه ی حماقت شان منت کشی می دانند ... هر چه احمق تر باشی بیشتر تجربه داری ... و اعوذ بالله من التجربه ...
- دیوانه ای سنگی در چاهی انداخته بود و چه احمق بودند آن ها که به جست و جوی اش نشسته بودند ... سنگ از وقت بی ارزش تر است .
- اما من چه کنم که زر به چاه ریخته ام ... و زندگی ...
- کولونوزپام هم نخوردم ...
- خلاص!
- روز های خوب را خوبی آدم ها می سازد ...
- هدیه ی خوبی است انصافا ... یک روز خوب ...
گاهی وقت نمی دانم چرا این قدر کم حافظه می شوم و پشت بندش کم طاقت و کم حوصله و کم ... شاید اثرات مزخرف درمان جدیدی باشد که حکیم شروع کرده : آن حکیم را نمی گویم این حکیم : حکیم توی دنیا زیاد نیست نمی دانم چرا همیشه اشتباه می گیری ... مشکل ما همیشه گم کردن سوراخ هاست . سوراخ دعا هم یکیش ... این جوری نگاه نکن آن یکی اش سوراخ که هزار بار از گزیده شده ایم ... حکیم هم یکی دیگرش ... هو الحکیم !
پس نگاشت (پ.ن):
- قربان دلی که به عشق ات بتپد ...
- اللهم عجل ...
- اللهم اجعلنا ...
- لیس للانسان الا ما سعی ...
- ان سعیکم لشتی !
- خدا از خواهری کم تان نکند ...
- به قول هادی فری : این قدر موج نده پسر ...
- خلاص!
- توهم برتان ندارد خالی خالی ام از همه چیز حتی از غرور و خشم ...
- مست ...
نمی دانم این آدم کوچولو ها هستند که آدم بزرگ ها را یک ساختمان بلند می بینند یا این آسمان خراش ها هستند که خودشان را داخل آدم حساب کرده اند ... واقعا این آدم ها درباره ی هم چی فکر می کنند ... به دور باطل افتاده ام با خودم ... هی افکارم را به نقد می کشم و غربال می کنم ... بعد مثل آدمی که مغزش پاشیده باشد به دیوار و نمرده باشد می ایستم کف غربال و نگاه شان می کنم . آن قدر نگاه شان می کنم که دوباره عاشق شان می شوم . با دست از روی دیوار مغزم را جمع می کنم و از کف غربال می ریزم شان قاطی باقی افکارم و غربال را می کوبم به دیوار ...به دور باطل افتاده ام با خودم ...
پس نگاشت (پ.ن):
- تا به حال مغزت به دیوار پاشیده ...
- با هوش تر از آنی هستم که این چیزها از زیر دستم سر بخورد بیفتد وسط تشت رسوایی ای که خودم انداختم از پشت بام ...
- تشت اگر افتاده از دستم سر نخورده خودم انداختم اش این قدر باید شناخته باشی ام ...
- دلم نمی خواهد آینه دق کسی باشم اما انگار هستم بیش از همه خودم ...
- گر تو به تر می زنی بستان بزن ...
- انصافا ... اگر انصاف داشته باشیم : لقد خلقنا الانسان ...
- به ادبیات حامد می شود : ضعیفه جماعت به ضعف شان ذلیل نکنند آدم را ضعیف می کنند .
- انصاف بدهید ....
- خلاص!
- نذر کردم این را اینجا تایپ کنم می کنم
- از این مخ تان را چکنویس می کنم این باز شر منده
- نذر است دیگر
بسم الله الرحمن الرحیم
والعصر
ان الانسان لفی خسر
الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر
صدق الله العلی العظیم
پس نگاشت (پ.ن):
- سر آپ کردن زیتون بی چاره شدیم همه مان ...
- "اوصیکم بتقوی الله و نظم امرکم " پر بی راه نیست این جا ... هر دو تاش
- لقد خلقنا الانسان فی کبد ...
- محمدرضا کاتب
- وقت تقصیر
- ۱۹۹صفحه
- نتیجه می دهد : ...
- گور بابای نتیجه : علیرضا خان کم آوردی..............
- خلاص!
راه که می روم به جای زمین به پاهایم نگاه می کنم که انگار زمین با شتاب از زیرشان رد می شود . هر وقت خواستی حد تنهایی ات را ببینی به پاهایت نگاه کن همان قدر که آدم های دور و بر به پا هایت نگاه می کند وقتی با تو اند به توی تو هم می نگرند ... و فکر می کنی کیشلوفسکی هنر مند تر است یا خدا ... ۳ تا یک ساعت نیم وقتت را می گیرد که بگوید : لقد خلقنا الانسان فی کبد ...
پس نگاشت (پ.ن):
- وقتی از عالم آدم شاکی هستی عالم و آدم از تو شاکی می شوند راه حل منطقی اش لبخند بزن بسیجی است ...
- البت تکیه بر جای بزرگان ... ما غلط بکنیم ...
- محمد رضا کاتب
- وقت تقصیر
- ۱۱۰ صفحه
- ۳ روز
- نتیجه می دهد : یک دروغ گوی خوب داستان نویس خوب نیست اما داستان نویس خوب دروغ گوی خوبی است دو : بهتر از ... است
- سه : بچه جان جنبه نداری کتاب نخر می خری نخون می خونی افاضه فضل نکن
- خلاص!
چشم های ات
کفِ دست های قنوت ام
می شکفد
هر صبح
نمی رانم ات
که اگر برانی ام
تو ماندگاری
خرم نمازی
که به تو باطل شود
پس نگاشت (پ.ن):
- این روزها روز هایم پر شده از چخوف و سارتر و محمدرضا کاتب ...
- و خدا عمر دهد علی رضا محمدی نیا که نگه ام داشته یک قدم به آبی شدنم مانده ...
- خلاص!
- چند روزی بود نت نداشتیم ... از جهان به دور .
- خبر بسیار و با خبر ناچیز .
نگاشت :
فرشته همین که پا هایش روی زمین سفت شد چند بار بال های سفیدش را تکان داد و چند پر سفید توی هوا رقصیدند و زیر پایش افتادند . بی درنگ گفت : " آماده ای ؟"
"اوووممم ... نه !"
فرشته دوباره پر کشید و چند تا پر سفید دیگر در هوا به پرواز درآمدند .
پر های روی زمین را شمردم ۱۴ تا . با حساب این که هر بار برای آمدنش یکی را آتش بزنم ... سه بار دیگر بیاید من هم صاحب یک جفت بال فرشته ای می شوم .
پس نگاشت (پ.ن):
- یا رب این نوگل خندان که سپردی به من اش
- می سپارم به تو از چشم حسود چمن اش
- التماس دعا برای هم داشته باشید که به التماس خلق نیفتید .
- خلاص!
(متنی برای آغاز به کار دو هفته نامه اینترنتی بچه های سرزمین زیتون)
سرباز چشم در چشم برادرم! نشانه می رود . ماشه را می چکاند . خطا می رود. گلن گدن را عقب می کشد . رها می کند. دوباره نشانه می رود . ماشه را می چکاند.سنگ از دستش می افتد. بازوی مصطفی شل می شود، و زانو های من. سرباز باز گلن گدن را عقب می کشد . رها می کند . این بار چشم در چشم من! و باز نشانه می رود .
***
جایی از جهان معدن سربی است که من وتو نمی دانیم کجاست !
وجایی دیگر شاید ضرابخانه ای که سکه های سربی نوک تیز ضرب می کند ، برای خریدن ناموس سرزمینی به ثمن بخث. و باز نمی دانیم کجاست !
اما جایی دیگر این سکه ها را به نشان افتخار به سینه هایی سنجاق می کنند که غیرت در آن می تپد . و من و تو خوب می دانیم کجاست !
و دست من وتو گویا این روز ها از باز داشتن این چرخه کوتاه است . دلیل اش بماند برای خودمان. درون دل های بزرگ و کوچک مان .
شاید شجاعت بی مثال مردان این روزگار در سر به لاک خویش کردن حجت نشستن من و تو باشد و یا شاید تر روز های انتظار برای خاستن علم های بر زمین افتاده را می شمریم! بگذار در دل مان بماند . اما این چرخه اگر باز نایستاد مصطفای بعدی من و تو و یا فرزدان من و تو خواهند بود .
و من وتو این روز ها نه دستمان به معدن سرب می رسد نه به ضراب سکه ها ... پس چاره ای نمی ماند ... باید گلن گدن اسلحه هاشان را برداریم.
آن چه سلاح به دست غاصبان داده نه همیت و شجاعت است و نه توان و مکنت . پشتگرمی این سپاه به عقبه ای است توانمند . عقبه ای که سر مایه اش من و توییم . سلاح مزدوران به پشتوانه ی تخریب فکر و اندیشه من و تو پر می شود و سینه برادران مان را می درد . و اگر بنشینیم شاید روزی برای فتح سرزمین ما نیازی به سکه های سربی هم نباشد .
کدام ماست که نداند آن سوی این جبهه جنگی فرهنگی به پاست .جنگی که تا امروز مغلوبه بوده و همین غلبه سلاح به دست دژخیمی داده تا امروز مسلمانی را به خون بکشد و حتی انسانی را ! و از امروز بر من و توست که این جبهه را پر کنیم یا به تعبیری دیگر اگر دست مان از تفنگ و گلوله کوتاه است گلن گدن اسلحه هایشان را برداریم شاید بهترین راه پیروزی این جنگ همین باشد.
پس نگاشت (پ.ن):
· متن فوق اولین مطلب از اولین شماره ی" بچه های سرزمین زیتون" است . تلاشی برای از میان برداشتن و بی اثر کردن آنچه سلاح دشمنان مان و دشمان برادران مان را پُر می کند ... و شاید گامی فراتر روزی باشد که سلاح هایمان را علیه دشمنان مان پُر کنیم !
تلاشی برای نا توان کردن عقبه ی این جبهه در حد توان مان ... و کدامِ ماست که نداند این حمّام خون قائم به فرهنگ سازانی است که به مثابه گلن گدن این اسلحه اند . و سرباز یهودی تنها انگشت روی ماشه . و تو کدام را کاری تر می دانی بریدن انگشت یا برداشتن گلن گدن ؟
· اینجا نه ازآن من است و نه از آن تو ... اینجا خانه ی بچه های سرزمین زیتون ، جنگ آورانی که به وقت صلح دانایند تا به وقت جنگ توانا باشند ، تو هم اگر از این قبیله ای اینجا خانه ی توست ... پیش آ و گوشه از این بار به دوش بکش ، در این خانه به روی همه باز است.
· و من الله توفیق.
محمدرضا محسنی راد
روز قدس
1384
پس نگاشت در راستای این جا و الان (پ.ن.د.ر.ا.ج.و.ا) :
-
در پوست خودم نمی گنجم ... با این که شب سختی بود با این الان ۴ صبح است و هنوز ژلک نزده ام از خوشحالی دلارم منفجر می شوم .
-
این آرزویی چند ساله بود ... حسرتی همیشگی ... شکرا لله.
-
خلاص!
ابر!
باران را به دعا می نشیند .
هق هقِ بارانی صدایش،
رعد را می زاید .
و به اشکِ چشمی،
باران در برکت تو،
مستجاب می شود .
مرغکی!
دلش پر می کشد برای پریدن .
به دست و پا زدنی،
بال می گشاید .
و در آغوشِ آبیِ تو ،
شکر را پرواز می کند .
درختی!
دست به آسمان بر داشته ،
در آرزویِ جوانه ای .
نگاه تو در دستهایش می شکفد .
فصلی دیگر شاید ،
میوه اش طعمِ شیرینِ نام تو باشد .
و پیرزنی!
امن یجیب می خواند .
سویِ چشم هایش تویی .
دعا را بدرقه ی راهی می کند
که استجابت از آن می آید .
و من!
دعا می کنم :
چشمه ی باران را،
بالِ پرواز را ،
شکوفه ی نگاه را ،
و سویِ چشم .
و تو!
در آینه ی دلم مستجاب می شوی .
21 رمضان 1384
تقدیم به س.ط.الف
برای صبوری های بی اندازه اش.
پس نگاشت(پ.ن) :
-
تقدیم به س.ط.الف با عشق و محنت .
-
شعرم کور شده بود جند سالی ... پس راست که شفا می دهند این شب ها !
-
قرار بر دو پست در روز نبود ... به من چه خودش جوشید.
-
!!! ...؟
-
خلاص!
يکی می گفت قدر يعنی تنگی ... تفسير احمقانه اش از ترافيک فرشته ها را بگذاريم کنار راست می گفت ... تنگ می شود اين شب ها ... همه چيزت تنگ می شود ... دلت ... برای که نمی دانی ... به قول عزيزی : من يعلم قدره الا الله ؟
تنگ می شود ، می شکند ، می سوزد و خاکستر می شود و به سنت ققنوس باز می زاید خویش را .
سیاهی را گاه فراموش می کنی ، پاک می شود .
گاه می شویی ، پاک می شود .
گاه می روبی ، پاک می شود .
گاه می ستیزی ، پاک می شود .
گاه ...
به جای من که برسی باید دلت را از نو بزایی تا پاک شوی ... خدا کند هیچ گاه نرسی !
پس نگاشت (پ.ن):
-
امشب دلم کمی پیش از موعد شکست حدود ساعت ۷و ۳۰ ... خدا کند تعبیرش این باشد که زود تر هم آتش می گیرد .
-
هر که شکست دستش طلا شبش روشن ... هنوز کوپن دارد .
-
لو علم المدبرون ... چله باید بگیریم به این ذکر امشب شاید ... نمیت شوقا .
-
مات شهیدا ...
-
یا الوالباب ...
-
اللهم اخرجنا من ظلمات نفسنا ...
-
بمحمد ... بعلی ... بفاطمه ...
-
شبی است ... غوغا شبی ...
-
چاره چیست ... خلاص!
-
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو هم چنان که هستی
(شیرین سخن سعدی)
پس نگاشت (پ.ن) :
-
شب قدرتان آفتابی ...!
-
گفتم نخورده شکر می کنم خدای من کریم است ... چشمتان در آمد ؟
-
امشب یاد ابراهیم و سلمان و ابوذر و مصعب و مالک افتادم ...
-
دردسری است یاد علی که می افتی همه می ریزند سرت ...
-
شب اول قبرتان آفتابی ...
-
خلاص!
