به خدا اگر بمیرم که دل از تو بر نگیرم
برو ای طبیبم از سر که دوا نمی پذیرم
همه عمر با حریفان بنشستمی و خوبان
تو بخاستی و نقشت بنشست در ضمیرم
مده ای حکیم پندمکه به کار در نبندم
که ز خویشتن گزیر است و ز دوست ناگزیرم
برو ای سپر ز پیشم که به جان رسید پیکان
بگذار تا ببینم که می زند به تیرم
نه نشاط دوستانم نه فراغ بوستانم
بروید ای دوستان به سفر که من اسیرم
تو در آب اگر ببینی حرکات خویشتن را
به زبان خود بگویی که به حسن بی نظیرم
تو به خواب خوش بیاسای و به عیش و کام رانی
که نه من غنوده ام دوش و نه مردم از نفیرم
نه توان گران ببخشند فقیر ناتوان را؟
نظری کن ای توان گر که به دیدنت فقیرم
اگرم به عود سوزی تن من فدای جانت
که خوش است بوی عودم به روایح عبیرم
نه تو گفته ای که سعدی نبرد ز دست من جان
نه به خاک پای مردان چو تو می کشی نمیرم
مصلح الدین سعدی
پس نگاشت(پ.ن):
-
تولد ارباب است ... صاحب نام ام!
-
مبارک !
-
بعضی چیز ها فرا تر از بعضی چیز هایند!
-
حتی اگر در اوج اندوه بعضی چیزها باشی شادی بعضی چیز ها فراتر از اندوه بعضی چیزهاست!
-
و امشب شادم !
-
این عید مبارک باد!
-
خلاص!
