تبليغاتX
حیرانه

حیرانه

صبح، دو مرغ رها ...

به خدا اگر بمیرم که دل از تو بر نگیرم

برو ای طبیبم از سر که دوا نمی پذیرم

همه عمر با حریفان بنشستمی و خوبان

تو بخاستی و نقشت بنشست در ضمیرم

مده ای حکیم پندمکه به کار در نبندم

که ز خویشتن گزیر است و ز دوست ناگزیرم

برو ای سپر ز پیشم که به جان رسید پیکان

بگذار تا ببینم که می زند به تیرم

نه نشاط دوستانم نه فراغ بوستانم

بروید ای دوستان به سفر که من اسیرم

تو در آب اگر ببینی حرکات خویشتن را

به زبان خود بگویی که به حسن بی نظیرم

تو به خواب خوش بیاسای و به عیش و کام رانی

که نه من غنوده ام دوش و نه مردم از نفیرم

نه توان گران ببخشند فقیر ناتوان را؟

نظری کن ای توان گر که به دیدنت فقیرم

اگرم به عود سوزی تن من فدای جانت

که خوش است بوی عودم به روایح عبیرم

نه تو گفته ای که سعدی نبرد ز دست من جان

نه به خاک پای مردان چو تو می کشی نمیرم

مصلح الدین سعدی

پس نگاشت(پ.ن):

  • تولد ارباب است ... صاحب نام ام!
  • مبارک !
  • بعضی چیز ها فرا تر از بعضی چیز هایند!
  • حتی اگر در اوج اندوه بعضی چیزها باشی شادی بعضی چیز ها فراتر از اندوه بعضی چیزهاست!
  • و امشب شادم !
  • این عید مبارک باد!
  • خلاص!
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آذر1384ساعت 20:44  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

پیش نگاشت(پ.ن):

  • در این لحظه رسما اعلام می کنم ... طاقتم طاق شد!
  • تاقطم تاق شد !
  • به چه زبانی بگویم ...
  • نمی فهمید ... خیلی چیز ها را قرار نیست بفهمید. و قرار نیست بفهمانیم و گرنه ...
  • تا مست نباشی نبری بار غم یار ... آری شتر مست کشد بار گران را 
  • اگر کس است ... بس است ...

 

یا ایها الناس اعبدوا ربکم الذی خلقکم ...

 

پس نگاشت(پ.ن):

  • ور نیز جراحت به دوا باز هم آید ... از جای جراحت نتوان برد نشان را
  • یا مقلب القلوب و الابصار ...
  • خلاص!
+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1384ساعت 22:13  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

پیش نگاشت(پ.ن):

  • هر کس می خواهد سوء تفاهم کند سرش را بکوبد به دیوار که وجدان اش گیج برود و نفهمد سوءتفاهم گناه کبیره است و اشد من الزنا ...
  • هر کس هم نمی خواهد اشکال عروضی و غیر عروضی نگیرد. این یک دو بیتی است چون من ذلم خواسته دوبیتی باشد.

 

در آتشی که در آن کاه ها نسوخته اند

من از نگاه مضطربت مشتعل تر از نارم

برای دیدن یک لحظه غمزه. بی منت!

فراق لیلی و فرهاد را به شعر می نالم

 

محمدرضا محسنی راد

پس نگاشت(پ.ن):

  • دو هفته است از زندگی ام طعم ای نچشیده ام ... بی مزه که نه بی طعم شده همه چیزم.
  • یا مقلب القلوب و الابصار...
  • خلاص!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1384ساعت 20:31  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

پیش نگاشت (پ.ن):

  • به سلامتی عمرا این جا تعطیل نمی شود ... توبه ...
  • ماجرا این است که شلوارمان دو تا شده و البت سه چهار تا ...
  • و هنوز نتوانسته ایم رعایت عدل کنیم میان این زوجات ... سر این جا بی چیز ماند.

 

با لهجه عربی داشت دیوانه ام می کرد ... مهمان بود و حبیب خدا : 

"الا الذین امنوا و عملوا الصالحات ... "

نگاه اش که می کردم دلم برای اش می سوخت و شاید برای خودم بیشتر می سوخت . شاید دوست اش داشتم و دلم برای دل ام می سوخت که دوست اش دارم .نمی دانم از روزی که مهمان ام است قدم هایم را انگار سبک کرده ... این روز ها می دانم پایم را کجا می گذارم . نمک آش ام شده نگاه های مهربان اش :

"فمن اتقی و اصلح فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون "

چند روزی است نبودن ام را احساس می کند و نبودن ام را احساس می کنم . پلک چشم هایم شده لبخند نرم اش . چشم که بر هم می گذارم انگار در هم حلول می کنیم . و چشم که باز می کنم انگار در چشم های اش دنبال خودش می گردم که در چشم های خودش خیره باشد و عکس خودش در چشم های خودش . دست ام بوی خستگی ام را توی آب اش هر روز می شورد و تا سر سفر آب است که از او روی دست ام و روی دست اش می چکد روی زمین ... اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک ... به جای رقص پلک می زنیم در هم ... و در او :

"من اسلم وجهه لله و هو محسن .. فله اجره عند ربه و لاخوف علیهم و لا هم یحزنون "

این روزها دیگر  ............... !!!

پس نگاشت(پ.ن):

  • بز ...
  • آبگوشت بز باش ...
  • مادرم می گوید : "تو چه ارتباط ای بین گوزن و لاک پشت دیدی ...!؟"
  • اللهم عجل ...
  • اللهم تقبل منا ...
  • خلاص!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 10:27  توسط محمد رضا محسنی راد  |