تبليغاتX
حیرانه

حیرانه

صبح، دو مرغ رها ...

 

 

چرا فرآيند مهم‌تر از نتيجه است؟

1. روز جنگ خندق، عمروبن عبدود را كه بر زمين زد، بلافاصله كه بر سينه‌اش نشست سرش را نبُريد. برخاست. اندكي دور ميدان قدم زد و سپس كارش را ساخت.

نتيجه‌ي كشيدن ذوالفقار بر گردن آن نامرد، در دو حالت يكي بود و در هر دو: هلاكت دشمن دين.

اولي در فرآيندي غلط و دومي در فرآيندي صحيح.

 

2. بعدِ سقيفه، مترادف با فاجعه‌ي در و ديوار كه ريسمان به گردن در كوچه‌ها...

مي‌توانست به يك حمله‌ي حيدري، صف اعدا را از هم بدرد. اما شرايط مهيا نبود. پيش زمينه‌ها و معرفت و آگاهي و شعور مردم، به او قد نمي‌داد.

 نتيجه در ظاهر فداي فرآيند شد.

 

3. در شوراي شش نفره، طبعيّت از قرآن و رسول و خلفا، شرطِ خلافت شد. به يك سر تكان دادنِ تقيّه‌اي، مي‌شد اسلام را از شر بني‌اميه رها كرد.

نتيجه‌اي مطلوب و شيرين، فداي طي شدنِ فرآيندِ صحيح شد.

 

4. مي‌شد شام را به فرزند ابوسفيان بخشيد و امپراطوري عظيم اسلامي را بيست سال رهبري كرد. عِلم و فن و حكمت را پايه گذاشت و عدالت را در باقي بلاد اسلامي گسترش داد. اما معاويه به حق نبود. از فرآيند غلطي به امارت شام رسيده بود. پس بايد اين معادله به هم مي‌خورد.

تصحيح يك فرآيند غلط، به هدر رفتن نتيجه‌اي آرماني انجاميد.

 

5. در صفين، ابتدا لشكر شام بر آب غالب آمد و آن را بر روي كوفيان بست. پس تشنگي امان لشكريان كوفه را بريد و حمله بردند و آب باز پس گرفتند. پس قصد بستن آن بر شاميان كردند. دستور آمد كه آن ها چنينند و ما چنان نيستيم. هر چند كه اين كار موجبات پيروزي را فراهم آوَرَد.

نتيجه‌اي مطلوب و ظاهراً منطقي، به خاطر امتناع از فرآيندي غلط، به دست نيامد.

 

6. امير بود. مي‌توانست بفرمايد تا ديگران، نان و خوراك براي يتيمان كوفه برند. هنوز بودند چند نفري كه شيعه باشند. اگر نبودند، پسرانش كه بودند. اما ظاهراً سير شدن يتيمان كوفه هدف نبود.

هر چند كه ظاهراً ‌نتيجه مهم است، اما وجدان مي‌كنيم كه يقيناً فرآيند مهم‌تر بوده‌است.

 

7. مي‌توانست در خلوت شب، وقتش را به عبادت خدا بگذراند و سكه‌اي ناچيز به پينه دوزي دهد تا كفش‌هايش را وصله كند. اما ظاهراً از انجام شخصي اين كار هدف ديگري دارد.

نتيجه شايد يكي باشد، اما فرآيند رسيدن به اين نتيجه متفاوت است.

 

8.

و نُه و دَه و يازده و بشمار تا صد و هزار و بيش‌تر از اميرالمؤمنين و فرزندانش، در عيان ترين حوادث و برهه‌هاي تاريخي كه نتيجه را فداي فرآيند كرده‌اند. كربلا كه كاملاً‌ واضح است.

 

و ما:

چرا دغدغه‌ي نتيجه داريم؟

چرا از سرانجام كارها مي‌ترسيم؟

مگر به اخلاص خودمان شك داريم؟

مگر فرآيند درستي را طي نكرده‌ايم؟

مگر شيعه نيستيم؟

نكند در پس پرده، خبر ديگري هست؟

چرا جرأت نداريم؟

ترس ما از چيست؟

 

صمد غفاری

پس نگاشت (پ.ن):

  • بدون شرح ...
  • فوق العاده ...
  • خلاص!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1384ساعت 18:58  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

 

می دانم از تو دورم و از خویش دورتر

می بینم این چنین صبوری و با من صبورتر

مردی ِ مرده ی ما درمان درد نیست

مردان ِ غیرت اند یاور دستی غیورتر

 

محمّدرضا محسنی راد

 

پس نگاشت(پ.ن):

 

  • تقدیم به او که نفس های بی شماره اش شماره های آخر انتظارمان را می شمارد ...
  • سایه اش کم مباد ...
  • بی سایه اش این تن مباد ...
  • خلاص!
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1384ساعت 21:19  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

توی کوچه تنگ برفی محکم زد روی ترمز.

دود از سطح شربت داغ توی ظرف بلند می شد.

دو تا بوق کوتاه زد و فلاشر ماشین را روشن کرد. باورم نمی شد داشت من را نگاه می کرد.

مگر کس دیگری بود آن جا ... یعنی می دید من را؟

 دو تا چراغ زد. از توی کوچه فرعی یک ماشین به سختی آمد بیرون. گازش را گرفت و رفت.

شربت را که گذاشتم روی میز نویسنده بالم گرفت به نوک خود نویس اش .

از آن روز تا به حال دو سه تا بچه توی خیابان نقطه ی سورمهای جوهر را که توی هوا تاب می خورد را به مادرشان نشان داده اند.

پس نگاشت(پ.ن):

  • فرشته ...
  • نمی بینی شان این روز ها که توی هوا تاب می خورند و انبار می شوند روی هم کف پیاده رو ...
  • دلم تنگ است تو باید بدانی ...
  • تا عید غدیر چشم می کشم که بیایی ...
  • فرشته ام ...
  • خلاص!
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 دی1384ساعت 21:32  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

برف که مي آيد دل نازک مي شوم.

شيشه کوچک اتاقم شکسته.

دلم را قاب مي گيرم.

مي گذارم جاي خالي شيشه.

برف که مي آيد دل نازک مي شوم!

گرماي اتاق دلم را تار کرده.

نفس نمي کشم تا بيرون پيداتر باشد.

تاب مي خورد و مي نشيند کف دستم.

برف که مي ايد دل نازک مي شوم

دانه هاي برف از لاي دل نازکم تاب مي خورند .

مي آيند روي لحاف کرسي مي نشينند کنارم.

برف که مي آيد دل نازک مي شوم.

امروز بعد از 4 روز براي حاج احمد گريه کردم ... گريه هايم عرق شيشه ي اتاق را شست.

بيرون پيدا تر شده امروز.

بعد از 4 روز تازه باور کردم.

شما را به خدا حاج علي را سوار هواپيما نکنيد.

واي عمو منصور .... بابا مي گفت راهي مشهد است.

خدا کند پياده برود!

برف که مي آيد دل نازک مي شوم.

 

پس نگاشت (پ.ن):

  • این پست مال دیروز است یا شاید دیرتر... مرخصی بودیم این شد که دیر رسید.
  • هیچ چیز توی دنیا به اندازه ی بغضی که برای عزیزی بشکنی نمی چسبد ...
  • اللهم ارزقنا ...
  • دلم سنگین گرفته ...
  • فریاد رسی باید ...
  • خلاص!

+ نوشته شده در  جمعه 23 دی1384ساعت 9:52  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

آگهی استخدام :

  • به یک نفر که چند روز جای من زندگی کند نیازمند است. با حقوق و مزایای عالی ...

پس نگاشت(پ.ن):

  • این روزها به اندازه ی بیست و دو سال عمرم خسته ام باورت می شود که تو ندانی این را ...؟
  • دارم می روم مرخصی ...
  • خیلی وقت ها لازم است ...
  • نگردید پیدایم نمی کنید ...
  • خستگی آیه یاس نیست ... مزد کار است ... ناز شستم .
  • باورتان نمی شود چه قدر دلم برای پلک های بی دغدغه تنگ شده ...
  • خلاص!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1384ساعت 13:45  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

این بار بال هایم برید و خون ازش فواره زد بیرون .هرچه فکر می کردم نمی فهمیدم. این همه خون از کجا آمده بود.

خنده ی روی صورت ابراهیم سال ها بود که در جان ام نشسته بود و حالا لبخند لب های تو داشت دیوانه ام می کرد .

سرش را خم کرده بود.  تیغه ی چاقو برق می زد. بال ام را به امر گذاشتم روی گلویش. رد سبز خنجر مانده بود این همه سال روی بال های ام .

" وفدیناه بذبح عظیم"

سرش را خم کرده بود. تیغه ی چاقو برق می زد. بال ام را گذاشتم روی گلوی اش. رد سرخ خون فواره زده بود بیرون.

مانده بودم آن همه خون از کجا آمده ...

پس نگاشت(پ.ن):

  • عرفه ...
  • قربان ...
  • قربان عرفه خواندن ات بشوم ...
  • عباس ...
  • روضه چشم های ات را کرده اند بهشت ...
  • گفته اند اش روضه ی خلد ...
  • قدم ات روی دیده ارباب ...
  • برای همین پای روضه عباس باید پا شد ...
  • خلاص!
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1384ساعت 19:0  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

پیش نگاشت(پ.ن):

  • های های ...

 

من در خیال خوش ات خواب مانده ام

ای چشمه ام بجوش که بر سر سراب مانده ام

من در نگاه ناگهانی یک لحظه غرق تو

هر شام جمعه تا  به سحر در عذاب مانده ام

محمدرضا محسنی راد

پس نگاشت(پ.ن):

  • خیلی بی معرفتی خیلی نامردی خیلی نا لوطی هستی اگه بذاری ...
  • سخت ترین کار دنیای ما نان حلال درآوردنه ...
  • حلال ...
  • خلاص!
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1384ساعت 20:29  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

پیش نگاشت(پ.ن):

  • این را نفیسه از لای یادداشت های قدیمی ام پیدا کرد ... داشت یادم می رفت روز های سخت :

 

من این شب های برای روز های تو دل ام تنگ است.

تمام روز پلک هایم برای دیدن ات با چشم در جنگ است.

...

پس نگاشت(پ.ن):

  • دیگر همه این روز ها می دانند : کلمنی یا حمیرا!
  • خلاص!


+ نوشته شده در  شنبه 17 دی1384ساعت 23:38  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

به جای  جای خالی ات در یخچال را روزی هزار بار باز می کنم . وقتی دیگر چیزی برای خوردن به بهانه ی جای خالی ات نیست شیشه ی کوچک آب یخ را بر می دارم و لا جرعه سر می کشم. تا ته. دندان نیشم که با هسته ی زیتون ترک خورده از سردی آب تیر می کشد . اما جای ات هنوز خالی است.

به جای جای خالی ات می چرخم توی اتاق و صندلی های خالی را می شمرم . تمام که می شود شروع می کنم نام همه کسانی را که می شناسم می چینم روی صندلی ها . اما باز هم آخرش جای تو خالی است.

به جای جای خالی صدای ضبط را تا ته بلند می کنم و هد فون را می گذارم توی گوشم و صدای خنده ی همه ی زن هایی را که می شناسم تصور می کنم . اما هنوز هم باز جای خالی ات خالی است.

به جای جای خالی ات چشم های ام را می بندم و تو را می نشانم به جای جای خالی . نگاهم که می کنی چشم های ام زار می زنند : کلمنی یا حمیرا !

پس نگاشت(پ.ن):

  • به جای جای خالی ات می آیم این جا و برای ات می نویسم ... به جای جای خالی ات...
  • باز هم طبق معمول همیشه : تقدیم به روشنی روز ها و آرامش شب های ام س.ط.الف
  • به جای جای خالی ات ...
  • خلاص! 
+ نوشته شده در  جمعه 16 دی1384ساعت 20:2  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

من برای زنده ماندن ات دعا می کنم.

اين روزها را چه مي كني قصاب؟

دعا مي كنم بماني تا روي صندلي چرخ دار عجز پيري و ناتواني بيماري ات مرحمي بر دل هايي كه شكستي باشد.

دعا مي كنم زنده بماني تا وقتي تنها نيمه ي تن ات از تو فرمان مي برد اشك را ته چشم هاي شكست خورده ات ببينم .

دعا مي كنم زنده بماني تا سال ها حتي عجزت را هم فراموش كنم.

دعا مي كنم زنده بماني.قصاب!

عجزت ديدني است.محروم مان نكن.

خلاص!

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 دی1384ساعت 11:42  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

اراده ی خدا عظیم تر از آن است که من و تو به عجله توان پیمودن آن را داشته باشیم.

پس نگاشت:

  • هر شام با خیال تو در خواب می روم ...
  • اندکی ... نزدیک است!
  • خلاص!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 دی1384ساعت 22:14  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

نگاه ام که به دامن سفیدش می افتاد تن ام می لرزید.

صدای نوزاد که در دشت پیچید آسمان را هلهله برداشت. چشم های اش را هم اشک.نخیل گویی بید مجنون بود.و چشم های اش را اشک:

قالت یا لیتنی مت قبل هذا...

زانو زدم روبروی دامن سفیدش که بوی نور پیچید توی شامه ام.

و نخیل به نوازش اش رقصید. و چشمه به احترام قدم اش جوشید.

آمده بودم که اگر توان نداشت نخل را بلرزانم. توان نداشتم که چشم بردارم از مسیح:

فکلی و اشربی و قری عینا.

پس نگاشت(پ.ن):

  • دیر شد اما تولد پیامبر مظلوم مبارک...
  • دیده روشن دار...
  • شه سواری می رسد..
  • در ادامه : پسر ها همیشه ناخلف اند پسر عمه ...
  • ضمنا ادبیات دبیرستان خوب است اما به زندگی مش ترک من چه ؟
  • برای کوری چشم دشمنان اسلام : تقدیم به نور دیده ام س.ط.الف ...
  • خلاص!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 دی1384ساعت 20:58  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

پیش نگاشت(پ.ن):

  • تقدیم به چراغ خانه ام س.ط.الف

 

 ما چاق شده‌ايم
صمد غفاری

توضيح:
اوايل همين سال، براي يكي از دوستانم نامه‌اي نوشتم كه او نيز بي كم و كاست در صفحه‌ي شخصي‌اش منتشر كرد. بد نديدم كه با اندكي تغيير و اصلاح، همان نوشته در جاي رسمي‌تري مثل لوح‌دانشجو نيز قرار بگيرد. شايد كه بيش‌تر خوانده شود.


«ما چاق شده‌ايم.» و اين جمله، اول و آخر آن چيزي است كه با تو خواهم گفت: «ما چاق شده‌ايم.»
اين سخن را منبعث از سلسله حوادث و رويدادهايي بدان كه در ده سال اخير شاهد بوده‌ام و امروز و به دليل شرايط خاص اجتماعي سرزمينمان به صورت اين تك جمله در من حلول كرده‌است: «ما چاق شده‌ايم.»

كارتر، روابط اقتصادي ايران و آمريكا را قطع كرد. چه اين كه مي‌دانست رژيم منحوس پهلوي تا اعماق جان وابسته‌ي آمريكاست و مي‌پنداشت ايران، تماماً چون پهلوي است. به پندار او، با اين كار، هستي اقتصادي ايران ساقط مي‌شد. اما مي‌داني و مي‌دانيم كه چنين نشد.
حمله‌ي نظامي عراق به ايران، قرار بود شوك دوم را بر پيكر اقتصاد نحيف ما وارد كند. هر چند كه از اين شوك فرسايشي (!) هشت ساله، لطمات و صدمات جبران ناپذيري به سرمايه‌ها و دارايي‌هاي مملكت وارد شد، اما اين درخت تنومند از پاي نيافتاد.

فكر نكن كه علت اين ناكاميِ آمريكا، قوت ما بود؛ نه، بلكه استراتژي غلط خود آمريكا مسبب اصلي شكست‌شان بود. كاخ سفيد خيال مي‌كرد كه هر چه زندگي را بر مردم ايران سخت‌تر كند، مردم با شتاب بيش‌تري از انقلاب روي‌گردان خواهند شد. آمريكا نمي‌دانست كه مردم ايران ملت شريفي هستند؛ خيلي شريف‌تر از مردمان فرنگ: ملتي كه ادبشان قناعت را فضيلت مي‌داند. مردم ما از نعمت و مكنتي كه خاندان پهلوي و اعوانش به بركت نفت مفت ما در آن غرقه بودند بهره‌اي نداشتند و همين بي‌بهرگي، آنان را فقير و تهي‌دست و ضعيف، اما قانع، بار آورده بود.
سعدي عليه الرحمه باب سيم گلستانش را در فضيلت قناعت نوشته و پيش از آن نيز باب ششم بوستان را در قناعت نام نهاده‌است. او مي ‌فرمايد: توانگري به قناعت به از توانگري به بضاعت و مردمان ما كه پرورده‌ي ادب سعدي بودند اين جمله را با عمق جان باور داشتند.

از اواخر سنه‌ي 1356 تا اواخر سال 1366 كه گرفتاري‌ها و مشكلات معيشتي و اقتصادي و زندگي مردم اين كشور در اوج خود بود، هرگز كسي نشنيد كه كارتن‌خوابي تحصن كند و يا زنان و دختران فراري و هرزه به معضل شهر تبديل شده باشند. نه اين بود كه معتاد و هرزه و آواره وجود نداشت، كه چاره‌اي نبود و شكايتي نداشتند. همه مي‌دانستند كه «چيزي» نيست و طَبعِ قانعِ مشرق زميني ما چه خوب با اسلام درآميخته بود.

بعد از پايان جنگ، آمريكا استراتژي خود را در قبال ما عوض كرد.
«راسو» موجود باريك و نحيفي است كه شبانه به مزارع وارد مي‌شود و مرغ و خروس روستاييان را به يغما مي‌برد. دهقانان براي راسو تله‌ي مخصوصي كار مي‌گذارند. سوراخي باريك در ديواره‌ي مرغ‌داني كه راسو به سختي از آن عبور مي‌كند و وارد مي‌شود. حيوان مهاجم به ذهنش خطور نمي‌كند كه اين سوراخ باريك را دهقان به عمد باز گذاشته باشد. بلكه تصورش اين است كه با فرصت‌طلبي از غفلت دهقان در استتار مرغ‌داني استفاده مي‌كند. از‌ آن‌جا كه امكان بيرون بردن مرغ از آن شكاف باريك براي راسو وجود ندارد، در همان محل مرغ را نفله كرده و مي‌خورد. خوردن همان و چاق شدن همان. حالا راسو گير افتاده است. نه راه پيش دارد و نه راه پس.
حتماً مي‌داني كه پوست راسو، وقتي كه سالم كنده شود، خيلي مي‌ارزد. خيلي بيش‌تر از قيمت يك مرغ.
بعد از پايان جنگ، آمريكا استراتژي خود را در قبال ما عوض كرد. هر چند كه مدام ما را فريفت كه تحريم اقتصادي مي‌كنيم و قانون گذراند كه شركت‌هاي طرف قرارداد را ال مي‌كنيم و بل مي‌كنيم، اما آهسته آهسته ما را چاق كرد. قيمت نفت در اين ده سال مدام بيش‌تر و بيش‌تر شده‌است و فكر نكنيد كه آمريكا اگر مي‌خواست نمي‌توانست با پايين آوردن و پايين نگه‌داشتن قيمت نفت ما را بيچاره كند. آمريكا نخواست چنين كند. چون دانست كه اين ملت شريف را هر چه در تنگنا قرار دهد، كم‌تر شكوه مي‌كنند. ايراني هم‌چون ميخي است كه هر چه بر سرش بكوبي، پاي در زمين سفت‌تر مي‌كند. آمريكا ما را چاق كرد و امروز در كمال تأسف به اطلاع مي‌رسانم كه: «ما چاق شده‌ايم.»
*
رفاه، آرامش، تجمل، مصرف، آسودگي، آگهي، تبليغات بازرگاني، پيشرفت، اطمينان از زندگي، ‌ خاطر آسوده، بيمه، امكانات، گسترش، توسعه، نوسازي، لذت را تجربه كنيد...
كلماتي كه در اين شانزده‌سال بسيار شنيده‌ايم. ما ندانسته در تله‌ي راسو افتاده‌ايم. هيچ گسترش و توسعه و پيشرفتي تا آن زمان كه محوريت الهي نداشته باشد مفيد نخواهد بود و اثبات اين مدعا را با نگاهي به اطراف به خوبي در مي‌يابي.
امروز كار به جايي مي‌رسد كه شهر رفاه‌زده‌ي ما، در پسِ همه‌ي سياه‌نمايي‌هايي كه مردم فقيرند و ندارند و ...، آن چنان چاق شده است كه قطع 5 روزه‌ي خطوط تلفن همراه همه‌مان را فلج مي‌كند. قطع تلفن ثابت، كه منجر به قطع اينترنت مي‌شود، را نگفتم. فقط تلفن همراه. شهر و كشور در وضعيت جنگي آب و برق منظمي ندارد. چه برسد به... . مي‌بيني؟ عقلاي قوم خيال كرده‌اند هنري دارد ريختن پول بي‌صاحب نفت در بازار شهر. شايد ملوك ما فرق كشورداري و پرواربندي گاو را به درستي نمي‌دانند. خيال كرده‌اند مردم هر چه بيش‌تر بخورند و تنوع و تكثر و تهاجم خوردني و پوشيدني و خريدني بيش‌تر بشود، نظام را بيمه ‌كرده‌اند. نمي‌دانند كه انقلاب اسلامي قرار بود نظام عالم را به هم بريزد. نه اين كه خودش با زور و منت بشود يكي از ده‌ها كشور در حال توسعه‌ي غربزده‌ي بي‌هويت. خيال كرده‌اند همين كه سازمان تبليغات اسلامي داشته باشيم حراست از مذهب و اعتقادات مردم را كفايت مي‌كند. اين عين سكولاريسم است. توسعه‌ي اقتصادي جاي خود محترم و تبليغات مذهبي جاي خود. هر كسي كار خودش!!! پس اين چه فرقي كرد با بقيه‌ي دنيا؟
*
ما چاق شده‌ايم و در رخوت و سستيِ اين چاقي بعيد است اگر –خداي ناكرده- بمبي بتركد يا موشكي فرو افتد، كسي به فكر نظام باشد. هر كس به فكر سفره‌ي خويش خواهد بود. چون ما چاق شده‌ايم. هنر تحريم‌هاي ظاهري آمريكا اين بود كه ما را به مال‌اندوزي و خوردن بيش‌تر از خوان اين دنيا حريص‌ كرد. حتي يك لحظه هم فكر نكرديم آيا اين چيزي كه ما را از آن منع مي‌كند به نفع ماست يا به ضررمان؟
در سيطره‌ي رسانه‌هاي رنگ و وارنگ كسي وقت انديشيدن به اين مسائل را ندارد.
آن‌قدر سرمان به بازي‌هاي كوچكي از همين قبيل گرم است كه وقت نمي‌كنيم بپرسيم فرق شاهي كه مي‌خورد و به فكر رعيت نبود با مَلِكي كه به جاي عدالت به فكر پروار كردن جماعت است چيست؟
*
دو درويش خراساني ملازم صحبت يك ديگر سفر كردندي. يكي ضعيف بود كه هر به دو شب افطار كردي، و ديگر قوي كه روزي سه بار خوردي. اتفاقاً بر در شهري به تهمت جاسوسي گرفتار آمدند. هر دو را به خانه‌اي كردند و در به گِل بر آوردند. بعد از دو هفته معلوم شد كه بي‌گناهند. در را گشادند. قوي را ديدند مرده، و ضعيف جان به سلامت برده. مردم در اين عجب ماندند. حكيمي گفت: خلاف اين عجب بودي. آن يكي بسيارخوار بوده‌است و طاقت بي‌نوايي نياورد، به سختي هلاك شد؛ وين دگر خويشتن‌دار بوده‌است. لاجرم بر عادت خويش صبر كرد و به سلامت بماند.

چو كم خوردن طبيعت شد كسي را
چو سختي پيشش آيد سهل گيرد
و گر تن پرورست اندر فراخي
چو تنگي بيند از سختي بميرد

والامر اليكم

پس نگاشت (پ.ن):

  • اصل مطلب این جاست : http://student.louh.com/General/Ejtemaei/ma_chagh.asp
  • با تشکر از صمد ...
  • خلاص!
+ نوشته شده در  دوشنبه 12 دی1384ساعت 21:36  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

خزاب بود.موی سفید را که حنا بگذاری هر قیافه ی شکسته ای آن قدر نمکین می شود که توی دل ات می گویی : "پدربزرگ".

توی دل ام گفتم :"پدر..."

مو ها و ریش های سفید اش را خزاب کرده بود. همان طور که هر روز می دیدم اش. خم شدم روی جای زخم. لب های ام را آرام گذاشتم روی فاصله پوست و گوشت و استخوان پاره شده.

وقتی چشم های ام را باز کردم زخم هنوز آن جا بود . امکان نداشت. از بدر به بعد کارم همین بود. اولین بار جای زخم های بلال در بدر بوسیده بودم. سرخی چنان جمع شده بود و پوست آورده بود و یک دست شده بود که ...

امکان نداشت . شکاف روی سرش هنوز بود. تا پیشانی.

دوباره لب هایم را روی اش گذاشتم.

دوباره بود. بغض ام داشت می ترکید.

این صدمین باری است که از صبح تا حالا زخم اش را می بوسم . همه دورم جمع شده اند. دیگر کسی حتی گریه نمی کند. دو باره خم می شوم.لب هایم دیگر سرخی خون گرفته.

زخم هنوز هست ...

پس نگاشت(پ.ن):

  • نمی دانم چه شد که یادت کردم...
  • امشب ارباب عزا دار پسر است شاید از پدر نوشتم تا غم اش بنشانم...
  • از امشب چهل شب زبان می گیرم : " مکن ای صبح طلوع"
  • بوی محرم می آید ...
  • چهل شب...
  • خلاص!
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 دی1384ساعت 14:27  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

خستگی را وقتی حس می کنی که فاصله سرت را تا بالش حس نکنی هر شب.

"لیس للانسان الا ما سعی"

سرباز زیاد دور و برمان ریخته . می گوید: "با ملیحه کل گذاشتم که سر جنازه پسرم گریه نکنم..." می خواهم بگویم : " قرار به مردن باشد ما هم کم جان توی بدن مان نیست ..." سردار کجاست!

امیر آمدن اش سردار می خواهد ...

" ان سعیکم لشتی"

پس نگاشت(پ.ن):

  • مردی توی زندگی زاییدن است و مرد ماندن نه در آسایش لم دادن و برای آمدن اش صلوات چاق کردن...
  • خلاص!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 دی1384ساعت 23:33  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

دوست داشتن یک زن مثل دوست داشتن یک گل است. باید جوری عشق بورزی که گل برگ های اش را نخراشی. جوری بخواهی اش که که از ساقه جدای اش نکنی. طوری در آغوش بگیری اش که طراوت اش را نپژمری ...

پس نگاشت(پ.ن):

  • خلاص!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 دی1384ساعت 21:10  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

پیش نگاشت(پ.ن):

  • نمی دانم دل ام را دفن کرده بودم در خاک یا ... وقتی شنیدم بم لرزیده دل ام لرزید.برای تجدید خاطره نمی آورم ... می آورم که زخم تازه بماند:

بسم الله الرحمن الرحيم

 

 

دانشجوي يزدم ... معماري مي خوانم ... به حساب خودم هنرمندم ،يک آدم فرهنگي ... جمعه ظهر که شنيدم "بم" لرزيده ... تنم لرزيد ... "بم"  نزديک بود ... من هم سر حال بودم يک چراغ قوه برداشتم... يک دوربين عکاسي ... وقتي رسيدم "بم" نه  دانشجو بودم نه عکاس نه هنرمند ... مردم داشتند مي مردند ... عکاس مي خواستند چه کار!؟ ... کيفم را پر دارو کردم ... دلم را پر از توکل ... خدا هم بود ...

اينها که نوشته ام حقايقي است که چشمهايم در "بم" ديده اند و بر دلم نشسته اند ... خواه خوشايند و خواه نا خوشايند ...

اما سخن ديگر ... به تهراني ها مي گويم ... مخصوصا به آنهايي که بالاهاي شهر زندگي مي کنند ...مخصوصا به آنها که رفاه را مي فهمند ...آسايش را مي فهمند ... و پول را چشيده اند ... حتي به خودم مي گويم ... بمي ها را زلزله نکشت ... آوار کشت ... زلزله را خدا فرستاده بود و آوار را فقر ... خانه هايي ديدم که سر پا بودند ...هم خودشان هم صاحبانشان ... و کودکاني ديدم که مي گريستند ... هم خودشان هم مادرانشان ... مادرانشان پيش از اين هم ميگريستند ... پيش از زلزله ... اما چشمهاي ما نمي ديد ... کور نبوديم ... چشمانمان را دوخته بوديم به ويترين مغازه ها به رنگ کالا به نماي برج ها ... و حتي به صفحه ي تلويزيون ها ... اما حتي تلويزيون هامان هم نشان نمي دادند در بم چه مي گذرد ... در براوات ... در ريگان  ... در روستا هاي ايلام ... در بوشهر ... در زابل ... حال زلزله قلب هامان را لرزانده و نگاههايمان را چرخانده و حال مي توان فرياد زد آي مردم ...بم را زلزله ويران نکرد ... فقر ويران کرد  ... کداميک از ماست که نداند که اگر 80 در صد اين شهر حاصل ساخت و ساز هفتاد سال پيش نبود و بند فقر از پاي اين مردم رها ميشد تا حيات و معاش اين دنيايشان را بسازند ما اکنون چهل هزار عزيز هم وطن از دست نداده بوديم ... پس چشمهايمان را نبنديم ... بم را فقر ويران کرد ...دنبال حق بمي ها و ايلامي ها و بوشهري ها توي اموالتان بگرديد ... نگذاريد زنگ خطر ديگري براي گوشهاي کرمان به صدا در آيد ...

 

 

توي اتوبوس زاهدان صدا زياد بود ... صداي گريه ي بچه ... صداي زنگ موبايل ... لهجه ي کرماني که آرام مي گفت : مادر جان واي ...مادر ... صداي بغض دار شوفر  : " بم "

 

براي شام ماهان نگه داش ... زن التماس مي کرد:" تو را به عزيزتان زود بياييد ... بچه هام زير آوارند"  ... سوار که مي شديم جواني گفت:" فيلم نداري آ قاي راننده" ... راننده جواب او را نمي داد : ... "چرا بذار برسيم بم" ...!؟

 

يه پريز برق توي پمپ بنزين بود سه سري سراهي کشيده بودند ... يک سري براي نور و پروژکتور  ... توي يک سري بي سيم ها بودند ... و آن طرف تر موبايلها شارژ مي شدند ... تنها جاي روشن شهر همين جا بود ...

 

 خيابانهاي اطراف هلال احمر از همه جا خرابتر بودند ... 20 نفر بودند ... گفتم چرا راه نمي افتيد توي شهر ... گفتند تفحص توي شب خطرناک است ... مي خواستم بگويم :"خطرناکتر از مردن ...!؟" ...هر چند گفتم و هر چند آمدند ...

 

رييس هلال احمر بم بود خودش داشت جعبه هاي دارو را جابجا مي کرد ... گفتم :" سلام ...من چراغ قوه دارم ...امداد گري هم بلدم ... سرحال سر حالم" ... گفت:" دارو همانجاست هر چي مي خواهي بردار" ...خوب شد ... اسم خيلي چيزها را نمي دانستم ... مي فهميد امداد گري نمي دانم ...

 

داشتم دستش را مي بستم ... از ساعد شکسته بود ...گفت:" دکتر جان چيزي نداري به ما بزني خلاصمون کني" ... تا آمدم بگويم: " اين چه حرفيه " ... گفت  : " همه خوبا رفتن ما بدا مونديم " ... از چهره اش پيدا بود مرد خوبي است ...!؟

 

از زير پتو ناله مي کرد ... دستم روي سرش داغ شد ...توي اين سرما تب داشت ... لباسش را بالا زدم پهلو هايش کبود بود ... عفونت کليه بود ... داشت مي مرد ....توي تلويزيون ديدمش شيراز بود ... داشت دعا مي کرد ...

 

داشتم دست آن يکي را مي بستم ... يک ريز مي گفت:" دکتر جان مسکن قوي نداري به ما بزني اين کمر درد کشت ما رو" ... آنقدر گفت تا گفتم:" ببينم کمرت را" ... هيچ طوري اش نبود ... يکي در گوشم گفت: "معتاده بيچاره" ...!؟

 

سه بار با آب شستيم سرش را ... باز تا پنبه بتاديني را گذاشتم گفت:" نسوخت دکتر جان" ...گل روي زخمش گبره بسته بود ...!؟

 

صف جنازه ها از دور پيدا بود ... داد زدم:" آهاي کسي زنده نيست  ... مجروح نداريد !؟" ... ديدم تکان خورد ...پايش کمي زخمي بود ... و نوک انگشتانش ... گفتم چيزي نمي خواهي ... پتو را نشان داد ... گفت از مرده ها بر داشته ام ...!؟

 

از دور آتششان را ديدم ...5 تا مجروح  بودند ... 40 تا جنازه ...!؟

 

مجروحها را سوار وانت کرديم ... يکي پايش دررفته بود ... يکي سرش شکسته بود يکي خونريزي داخلي داشت به هلال احمر که رسيديم فهميديم دنده هاي راننده هم شکسته ...؟!

 

سي چهل نفري رفته بودند روي آوار ... لهجه ي کرماني نداشتند به گمانم آذري بودند ... ناله مي کردند و مي کندند ... حسين يک تابلو پيدا کرد ... فقط خوابگاه دخترانش خوانا بود ...!؟

 

گفت:" قرص فشار خون داريد" ... نداشتيم ... گفتيم:" بيا ستاد ... ماشين که داري" ... پر آدم بود گفت:" چادر نداريم توي ماشين خوابيده اند  ... صبح که شد پياده مي آيم" ...

 

دو تا شير خشک داشتيم ... سه تا خانواده ي بچه دار ... 5 تا نوزاد ... مانده بوديم چطور تقسيم کنيم که شرمنده نشويم ... آخر هم شرمنده شديم ...

 

دختر هايش مي گفتند بيمار قلبي است ... مي گفتيم:" بيا برويم پدر جان خطرناک است برايت بدون دارو ماندن" ... مي گفت:" کجا بيايم همه ي مرد ها مرده اند فقط من مانده ام ... بيايم کي مواظب اينها باشد کي مواظب آنها باشد" ... با يک دست مرده هايش را نشان مي داد با ديگري زنها را ... آخر هم نيامد ...

 

ريشهاي جو گندمي ...کت چرمي قهوه اي ... اينها را وقتي هوا روشن شد ديدم ... فقط توي بغلم مي لرزيد و مي ناليدکه همين جايند هر 5 تا شان ...

 

کاش مي مرديم زياد مي شنوي ... ناله زياد مي شنوي ... مويه زياد مي شنوي ... اما خنده!؟ ... اما من خنده هم شنيدم ... مادر ش را پيدا کرده بود ... دختر بچه، ده سالش هم نمي شد ...!؟

 

من بودم ... و حسين ... و مجتبي ... و حمزه ... يک برانکارد ... يه بطري آب ... يه بيل ... يه کيف دارو ...يه شهر مجروح و جنازه ...!؟ ... شب اول بود خب ...!؟

 

کيف را دادم بهش گفتم:" پر دارو ست ... ديشب گرفتم ... اضافه آمده" ... رفت و برگشت کيف خالي را داد دستم ... گفتم:" وسايلم !؟" ... معلوم بود دو شب است نخوابيده ... تلو تلو مي خورد ...!؟

 

 اذان شده بود به حسين گفتم : نماز صبح را بزنيم ... خنديد ...:" مس ميت کردي عمو جان! بايد بذاري آخر وقت ... با تيمم !؟"

 

ازدو اتاق 4 در 4  ... سيزده تا جنازه در آورده بودند ... خواب بودند همه ...  يادمم آمد تهران اتاق شخصي دارم ...!؟

 

به دکتر گفتم:" همراهتان بيايم ... خبرنگارم" ... گفت :" آمبولانس پيدا کردي بيا" ... تا شب پياده رفتيم ...!؟

 

گفتم:" اجازه هست عکس بگيرم خواهر ...؟" گفت :" نه ، خوبه مو هم بيام از بد بختي ها تو عکس بگيرم کاکو؟" راست مي گفت ...!؟

 

تازه رسيده بود ... با يک دوربين زنيت ... نگاهش به دوربينم افتاد ... گفت:" خبرنگاري ...!؟ ... عکاسي ... !؟ ... چقدر عکس گرفتي !؟" ... عصباني بودم ... گفتم : "اينجا عکاس نمي خواهد عمله مي خواهد ... مردم دارند اون زير مي ميرند" ... شب آمد ستاد تمام تنش خاکي بود ... حتي دوربينش ...!؟

 

نزديک بود با يک خبر نگار خارجي دست به يقه بشم ... جلوي مادري که مي خواست جسد دختر سه ساله اش بغل کند گرفته بود تا عکس بگيرد ... آخر هم دست به يقه شدم ... جلوي يک پدر پتو را از جنازه پسرش زده بود کنار براي عکاسي...!؟

 

مي گفت :" دخترم زنده است ... مي دانم  ... خانه ام آنجاست" ... لودر بايد ... از چهار تا خانه مي گذشت تا مي رسيدبه خانه اش ...دم غروب رسيد ...شکر خدا هنوز زنده بود ... اما بقيه  نه !؟

 

تازه فرانسوي ها رسيده بودند ... با سه تا سگ ... يکي گفت : شهرپر از سگ ولگرد است ... لرزيدم ... اگر نکشندشان هاري مي آيد ... دو روز بعد يک سگ هار را کشته بودند ...!؟

 

افغاني بودند همه شان ...به رديف  و بيل و کلنگ به دست  ... به گمانم داشتند جبران محبت مي کردند ...!!؟

 

سر انگشتان او هم زخم بود ... ايراني نبود ... گمانم هلندی بود ... تا صبح که پيدايش کنند ده ، پانزده تا جنازه از زير آوار در آورده بود ...

 

توي پمپ بنزين غوغا بود ... 8 تا پمپ کفاف نمي داد ... مردم از تانکر ها با شلنگ بنزين مي کشيدند  ... پليس فقط اخطار مي داد ... همين ...

 

رييس فلان اداره بود ... شش تا پتو کشيده بود رويش ... ته انبار خوابيده بود ... حسين پتو نداشت ... !؟ ... آقاي هاشمي مي گفت پتو مال مريض هاست ... خوب مريض بود حتما ... !؟

 

حسين گفت:" برويم بهشان بگوييم خطرناک است" ... از اداره ي فلان آمده بودند ... رفته بودند ته انبار چپيده بودند ... رفتيم گفتيم که پس لرزه ها خطرناکند ... محل ندادند ... فردا صبح يک پس لرزه شديد آمد ... شب ازشان خبري نبود ... از قرار توي چادر خوابيدند ...!؟

 

زير بغلش را گرفتيم ... جلوي خرابه مي خواست از آمبولانس پياده شود ... پايش توي آتل بود ... گفتيم : پدر جان چرا نرفتيد بيمارستان ... گفت:" کجا برم کاکو ... عزيزام اينجان ... زير آوار" ... کمرم خم شد زير وزنش نه ... زير بار غصه هايش ...!؟

 

 

 تکيه داده بود به آمبولانس ... داشت کاميون را نگاه مي کرد که غارت مي شد ... گفتم : "چي شده مادر" ... بغض داشت ... گفت : "مو برا خودم کسي بودم ... حالا لقمه تصدقي زورم داره ... !؟"

 

 

اين بار رسما اعلام کردند ... با صداي بلند توي سالن ... "از فردا قرنطينه است" ... هر کس مي خواهد برود ... انگار نه انگار ... همه مشغول کار بودند ... سر آخر هيچکس نرفت ... غير از من ...!؟

 

بالاي ديوار ارگ بم همه بهت زده بودند ... يکي با لهجه کرماني گفت : "حيف ايي ارگ به اون عظمت" ... جوان عصباني شد ... :"گور پدر ارگ حيف اين همه آدم جوون ...!؟"

 

دنبال قيچي آهن مي گشت ... پيدا بود آتش نشان است ... ساختمان روبروي ارگ را گازگرفته بود ... احتمال انفجار داشت ... آخر سر هم نفهميديم بدون قيچي در را چطور باز کرد ...!؟

 

مي گفت رودبار هم بوده ... مي گفت آنجا جنازه ها را راحتتر مي کشيدند بيرون ...حجم  آوار کمتر بوده مي گفت تا 3 روز ديگر بيماري هاي عفوني شايع مي شود ... همه اينها را موقع کار داشت مي گفت ... يک نفس ...!؟

 

خيابان ها پر از ماشين بود ... نه که آمبو لانس ... ماشينهاي شخصي ... راننده مي گفت : " بمي ها و کرماني ها بستگي فاميلي زياد دارند ... آمده اند خويش قوم هاشان را پيدا کنند" ... کاش نمي آمدند ...توي ترافيک مانده بوديم ... جوانک بيچاره داشت از درد جان مي داد ...!؟

 

گفت : "چهار هزار تومان کرمان" ... خيلي زياد بود ... يه اتوبوس وايساد ... داد زد : "کرمان صلواتي بيا بالا ...!"

 

وانت هاپر مي آمدند ... پر هم مي رفتند ... پر از غذا و آذوقه مي آمدند ... پر از جنازه مي رفتند ... آمبولانس فقط مال مجروحين بود ...!؟

 

تنها جنازه هايي بودند که ديدم کفن داشتند ... بقيه همه پتو پيچ بودند ... دخترک يک دعاي نادعلي گذاشت روي کفن ... دلم مي گفت مرگ هيچ وقت خبر نمي کند ... خوش به حال اينها که آماده بودند  ...!؟

 

 

يک وانت دارو بود ... اول کارتن کارتن مي آوردند ... بعد کم کم کار به کشو ها و کيسه هاي در هم دارو رسيد ... گفتند مال چند تا دارو خانه است ... هر چه دارو داشته اند داده اند ... بعد از تفکيک مانده بوديم کشو هايش را کجا بگذاريم ...!؟

 

 

ساولونها روي دستمان باد کرده بود ... خدا پدر اين رييس جمهور را بيامرزد ... هر چند نيامد به ما سر بزند ... اما باعث باني ضد عفوني سالن شد ...!؟

 

ديدم دارند چادر هاشان را جمع مي کنند با آن همه مجروح و زن و بچه ... پرسيدم چي شده ... با بغض گفت :" وسط باند فرود آقايان هستيم ...!؟"

 

توي کافي نت داشتم عکسها را مخابره مي کردم تهران ... سرم به کار بود که برايم شير کاکائو داغ آورد ... نگاهش که کردم گفت : "خدا عمرتان بدهد ... ثواب مي کنيد به خدا" ... آخرش هر کاري کردم حساب نکرد ... کافي نت بعدي هم همين برنامه بود ...!؟

 

گفتم:" دکتر جان توي اين شرايط هم کاغذ بازي" ... گفت:" کاغذبازي ما ها نباشد سنگ روي سنگ بند نمي شود" ... گفتم : "نترس زلزله قبلا همه اش را آوار کرده است" ...!؟

 

کنار انبار دارو ... جلسه خبر نگار هاي خارجي بود ... گفته بودند ساکت باشيد ... زن که آمد تو بلند بلند التماس مي کرد ... شير خشک و دارو مي خواست براي نوزادش ... بيرونش کردند ... مزاحم خبرنگار ها بود ...

 

امدادگر بود ... گردنش ماند لاي در کشويي سوله ...  بخاطرفشار جمعيت ... فرستادندش تهران براي مداوا ... يک ساعت نمی شد رسيده بود ...!؟

 

آب تانکر تمام شده بود ... اما آب معدني زياد بود ... دکتر گفته بود:" همه با آب معدني طهارت بگيرند" ... مي گفت:" عفونت از تشنگي خطرناکتر است" ... راست مي گفت ... ما دو روز بعد فهميديم ...!؟

 

حسين مي گفت:" جنگ باز مقصر داره ... آدم مي دونه به کي بايد فحش بدهد" ... اما من مي دانم ... اينجا هم مقصر دارد ... اگر اين خانه ها خشتي نبودند الان خيلي ها زنده بودند ... اين ها را به کاخ نشين هاي شمال تهران مي گويم به خودم ... به خودمان ...!؟

 

مي گفت مرگ دست خداست ...هم راست مي گفت هم از ته دل ... گاز را روي صورتش بستم با باند آخر ماسک خيلي کمياب بود ... گفتم وظيفه ما چيز ديگري است جناب سرهنگ ... عفونت عفونت است ...!

             

 اسمش مسلم ... فاميلي اش صفايي ... بچه ها بهش مي گفتند صفا ... تکنسين اتاق عمل بود ... صبح ها انبار دارو را مرتب مي کرد ... عصر ها اورژانس بود ... شبها تفحص ... 4 شب بود نخوابيده بود يه سره بيدار بود ... توي فرودگاه چشمهايش ديگر کار نمي کرد ... بال c-130 را با نور ليزر اشتباه گرفته بود ... نور چراغ گردون افتاده بود رو لبه بال ... !؟

 

از پايش خون مي رفت ... دکتر يک شکلات داد دستش ... حواسم جاي ديگري بود ... نگاهش که کردم شکلات را نصف کرده بود داده بود به پسر سيزده ساله اش ... دکتر مي خنديد : "امان از شما مادر ها ...!؟"

 

زير آوار نمانده بود ... تصادفي بود ... گفتم:" خانواده ات" ... پلکهايش تر شد ..." امشب عقدم بود" ...!؟

بالا تنه اش برهنه بود  ... نفسش تند شده بود ... فکر کردم تشنج کرده ... ديدم لبهايش تکان مي خورد ... ناله مي کرد بچه اش را مي خواست ... !؟

 

 

 

هواپيما که تکان مي خورد تمام تنش مي لرزيد ... باند هاي آتلش شل شده بود ... باند دم دست نبود ... با زنجير پلاکم بستمش ...!؟

 

 

 

توي اخبار شنيدم فلسطيني ها هم کمک فرستاده اند ... آن خانه را يادم آمد ... هنوز چند تا عکس روي ديوارش بود ... و يک نقشه فلسطين از همان ها که نشريه خيزش داده بود بيرون ... چه مي گويم خدايا کدام فلسطين ... کدام بم ...!؟

 

 

 

صفا باز سوتي داده بود ... يک ساعت با خلبان ها حرف زده بود بعد فهميده بودند عربند ... آخر قيافه هاشان شبيه ايراني ها بود ... صحبت که کرديم فهميدم اردني هستند ... مي گفتند 2 شب است نخوابيده اند ... نفهميدم چرا ... ولي هر چه کرده بودند جاي تشکر داشت ... باز هم نفهميدم چرا به جاي انگليسي عربي تشکر کردم ... "شکرا يا اخي" ...!؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 دی1384ساعت 22:32  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

نفیسه توی اتاق بغلی دارد به عرفان یاد می دهد که بگوید "خاله سمیرا". و طبق معمول عین بزغاله ها لج که کرده که : "حاله نمیرا"! ... خانواده ی ما یک عضو جدید دارد این روزها.

پس نگاشت(پ.ن):

  • سید مجید ... دکتر ... محمد باقر ... جوان ...
  • سرم دارد برای تاب می خورد بروم یا نروم ...
  • هر آن کس که دندان دهد نان دهد...
  • خلاص!
+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1384ساعت 21:54  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

پیش نگاشت (پ.ن):

  • شب یلدا ... صبح یلدا ... ظهر یلدا!

 

اشک در چشمان من یخ بسته است...

و سر انگشتان سرد تو ...

حیف از شمعی که روشن کرده ایم.

پس نگاشت(پ.ن):

  • برای س.ط.الف
  • خلاص!
+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1384ساعت 0:3  توسط محمد رضا محسنی راد  |