بسم الله الرحمن الرحيم
دانشجوي يزدم ... معماري مي خوانم ... به حساب خودم هنرمندم ،يک آدم فرهنگي ... جمعه ظهر که شنيدم "بم" لرزيده ... تنم لرزيد ... "بم" نزديک بود ... من هم سر حال بودم يک چراغ قوه برداشتم... يک دوربين عکاسي ... وقتي رسيدم "بم" نه دانشجو بودم نه عکاس نه هنرمند ... مردم داشتند مي مردند ... عکاس مي خواستند چه کار!؟ ... کيفم را پر دارو کردم ... دلم را پر از توکل ... خدا هم بود ...
اينها که نوشته ام حقايقي است که چشمهايم در "بم" ديده اند و بر دلم نشسته اند ... خواه خوشايند و خواه نا خوشايند ...
اما سخن ديگر ... به تهراني ها مي گويم ... مخصوصا به آنهايي که بالاهاي شهر زندگي مي کنند ...مخصوصا به آنها که رفاه را مي فهمند ...آسايش را مي فهمند ... و پول را چشيده اند ... حتي به خودم مي گويم ... بمي ها را زلزله نکشت ... آوار کشت ... زلزله را خدا فرستاده بود و آوار را فقر ... خانه هايي ديدم که سر پا بودند ...هم خودشان هم صاحبانشان ... و کودکاني ديدم که مي گريستند ... هم خودشان هم مادرانشان ... مادرانشان پيش از اين هم ميگريستند ... پيش از زلزله ... اما چشمهاي ما نمي ديد ... کور نبوديم ... چشمانمان را دوخته بوديم به ويترين مغازه ها به رنگ کالا به نماي برج ها ... و حتي به صفحه ي تلويزيون ها ... اما حتي تلويزيون هامان هم نشان نمي دادند در بم چه مي گذرد ... در براوات ... در ريگان ... در روستا هاي ايلام ... در بوشهر ... در زابل ... حال زلزله قلب هامان را لرزانده و نگاههايمان را چرخانده و حال مي توان فرياد زد آي مردم ...بم را زلزله ويران نکرد ... فقر ويران کرد ... کداميک از ماست که نداند که اگر 80 در صد اين شهر حاصل ساخت و ساز هفتاد سال پيش نبود و بند فقر از پاي اين مردم رها ميشد تا حيات و معاش اين دنيايشان را بسازند ما اکنون چهل هزار عزيز هم وطن از دست نداده بوديم ... پس چشمهايمان را نبنديم ... بم را فقر ويران کرد ...دنبال حق بمي ها و ايلامي ها و بوشهري ها توي اموالتان بگرديد ... نگذاريد زنگ خطر ديگري براي گوشهاي کرمان به صدا در آيد ...
توي اتوبوس زاهدان صدا زياد بود ... صداي گريه ي بچه ... صداي زنگ موبايل ... لهجه ي کرماني که آرام مي گفت : مادر جان واي ...مادر ... صداي بغض دار شوفر : " بم "
براي شام ماهان نگه داش ... زن التماس مي کرد:" تو را به عزيزتان زود بياييد ... بچه هام زير آوارند" ... سوار که مي شديم جواني گفت:" فيلم نداري آ قاي راننده" ... راننده جواب او را نمي داد : ... "چرا بذار برسيم بم" ...!؟
يه پريز برق توي پمپ بنزين بود سه سري سراهي کشيده بودند ... يک سري براي نور و پروژکتور ... توي يک سري بي سيم ها بودند ... و آن طرف تر موبايلها شارژ مي شدند ... تنها جاي روشن شهر همين جا بود ...
خيابانهاي اطراف هلال احمر از همه جا خرابتر بودند ... 20 نفر بودند ... گفتم چرا راه نمي افتيد توي شهر ... گفتند تفحص توي شب خطرناک است ... مي خواستم بگويم :"خطرناکتر از مردن ...!؟" ...هر چند گفتم و هر چند آمدند ...
رييس هلال احمر بم بود خودش داشت جعبه هاي دارو را جابجا مي کرد ... گفتم :" سلام ...من چراغ قوه دارم ...امداد گري هم بلدم ... سرحال سر حالم" ... گفت:" دارو همانجاست هر چي مي خواهي بردار" ...خوب شد ... اسم خيلي چيزها را نمي دانستم ... مي فهميد امداد گري نمي دانم ...
داشتم دستش را مي بستم ... از ساعد شکسته بود ...گفت:" دکتر جان چيزي نداري به ما بزني خلاصمون کني" ... تا آمدم بگويم: " اين چه حرفيه " ... گفت : " همه خوبا رفتن ما بدا مونديم " ... از چهره اش پيدا بود مرد خوبي است ...!؟
از زير پتو ناله مي کرد ... دستم روي سرش داغ شد ...توي اين سرما تب داشت ... لباسش را بالا زدم پهلو هايش کبود بود ... عفونت کليه بود ... داشت مي مرد ....توي تلويزيون ديدمش شيراز بود ... داشت دعا مي کرد ...
داشتم دست آن يکي را مي بستم ... يک ريز مي گفت:" دکتر جان مسکن قوي نداري به ما بزني اين کمر درد کشت ما رو" ... آنقدر گفت تا گفتم:" ببينم کمرت را" ... هيچ طوري اش نبود ... يکي در گوشم گفت: "معتاده بيچاره" ...!؟
سه بار با آب شستيم سرش را ... باز تا پنبه بتاديني را گذاشتم گفت:" نسوخت دکتر جان" ...گل روي زخمش گبره بسته بود ...!؟
صف جنازه ها از دور پيدا بود ... داد زدم:" آهاي کسي زنده نيست ... مجروح نداريد !؟" ... ديدم تکان خورد ...پايش کمي زخمي بود ... و نوک انگشتانش ... گفتم چيزي نمي خواهي ... پتو را نشان داد ... گفت از مرده ها بر داشته ام ...!؟
از دور آتششان را ديدم ...5 تا مجروح بودند ... 40 تا جنازه ...!؟
مجروحها را سوار وانت کرديم ... يکي پايش دررفته بود ... يکي سرش شکسته بود يکي خونريزي داخلي داشت به هلال احمر که رسيديم فهميديم دنده هاي راننده هم شکسته ...؟!
سي چهل نفري رفته بودند روي آوار ... لهجه ي کرماني نداشتند به گمانم آذري بودند ... ناله مي کردند و مي کندند ... حسين يک تابلو پيدا کرد ... فقط خوابگاه دخترانش خوانا بود ...!؟
گفت:" قرص فشار خون داريد" ... نداشتيم ... گفتيم:" بيا ستاد ... ماشين که داري" ... پر آدم بود گفت:" چادر نداريم توي ماشين خوابيده اند ... صبح که شد پياده مي آيم" ...
دو تا شير خشک داشتيم ... سه تا خانواده ي بچه دار ... 5 تا نوزاد ... مانده بوديم چطور تقسيم کنيم که شرمنده نشويم ... آخر هم شرمنده شديم ...
دختر هايش مي گفتند بيمار قلبي است ... مي گفتيم:" بيا برويم پدر جان خطرناک است برايت بدون دارو ماندن" ... مي گفت:" کجا بيايم همه ي مرد ها مرده اند فقط من مانده ام ... بيايم کي مواظب اينها باشد کي مواظب آنها باشد" ... با يک دست مرده هايش را نشان مي داد با ديگري زنها را ... آخر هم نيامد ...
ريشهاي جو گندمي ...کت چرمي قهوه اي ... اينها را وقتي هوا روشن شد ديدم ... فقط توي بغلم مي لرزيد و مي ناليدکه همين جايند هر 5 تا شان ...
کاش مي مرديم زياد مي شنوي ... ناله زياد مي شنوي ... مويه زياد مي شنوي ... اما خنده!؟ ... اما من خنده هم شنيدم ... مادر ش را پيدا کرده بود ... دختر بچه، ده سالش هم نمي شد ...!؟
من بودم ... و حسين ... و مجتبي ... و حمزه ... يک برانکارد ... يه بطري آب ... يه بيل ... يه کيف دارو ...يه شهر مجروح و جنازه ...!؟ ... شب اول بود خب ...!؟
کيف را دادم بهش گفتم:" پر دارو ست ... ديشب گرفتم ... اضافه آمده" ... رفت و برگشت کيف خالي را داد دستم ... گفتم:" وسايلم !؟" ... معلوم بود دو شب است نخوابيده ... تلو تلو مي خورد ...!؟
اذان شده بود به حسين گفتم : نماز صبح را بزنيم ... خنديد ...:" مس ميت کردي عمو جان! بايد بذاري آخر وقت ... با تيمم !؟"
ازدو اتاق 4 در 4 ... سيزده تا جنازه در آورده بودند ... خواب بودند همه ... يادمم آمد تهران اتاق شخصي دارم ...!؟
به دکتر گفتم:" همراهتان بيايم ... خبرنگارم" ... گفت :" آمبولانس پيدا کردي بيا" ... تا شب پياده رفتيم ...!؟
گفتم:" اجازه هست عکس بگيرم خواهر ...؟" گفت :" نه ، خوبه مو هم بيام از بد بختي ها تو عکس بگيرم کاکو؟" راست مي گفت ...!؟
تازه رسيده بود ... با يک دوربين زنيت ... نگاهش به دوربينم افتاد ... گفت:" خبرنگاري ...!؟ ... عکاسي ... !؟ ... چقدر عکس گرفتي !؟" ... عصباني بودم ... گفتم : "اينجا عکاس نمي خواهد عمله مي خواهد ... مردم دارند اون زير مي ميرند" ... شب آمد ستاد تمام تنش خاکي بود ... حتي دوربينش ...!؟
نزديک بود با يک خبر نگار خارجي دست به يقه بشم ... جلوي مادري که مي خواست جسد دختر سه ساله اش بغل کند گرفته بود تا عکس بگيرد ... آخر هم دست به يقه شدم ... جلوي يک پدر پتو را از جنازه پسرش زده بود کنار براي عکاسي...!؟
مي گفت :" دخترم زنده است ... مي دانم ... خانه ام آنجاست" ... لودر بايد ... از چهار تا خانه مي گذشت تا مي رسيدبه خانه اش ...دم غروب رسيد ...شکر خدا هنوز زنده بود ... اما بقيه نه !؟
تازه فرانسوي ها رسيده بودند ... با سه تا سگ ... يکي گفت : شهرپر از سگ ولگرد است ... لرزيدم ... اگر نکشندشان هاري مي آيد ... دو روز بعد يک سگ هار را کشته بودند ...!؟
افغاني بودند همه شان ...به رديف و بيل و کلنگ به دست ... به گمانم داشتند جبران محبت مي کردند ...!!؟
سر انگشتان او هم زخم بود ... ايراني نبود ... گمانم هلندی بود ... تا صبح که پيدايش کنند ده ، پانزده تا جنازه از زير آوار در آورده بود ...
توي پمپ بنزين غوغا بود ... 8 تا پمپ کفاف نمي داد ... مردم از تانکر ها با شلنگ بنزين مي کشيدند ... پليس فقط اخطار مي داد ... همين ...
رييس فلان اداره بود ... شش تا پتو کشيده بود رويش ... ته انبار خوابيده بود ... حسين پتو نداشت ... !؟ ... آقاي هاشمي مي گفت پتو مال مريض هاست ... خوب مريض بود حتما ... !؟
حسين گفت:" برويم بهشان بگوييم خطرناک است" ... از اداره ي فلان آمده بودند ... رفته بودند ته انبار چپيده بودند ... رفتيم گفتيم که پس لرزه ها خطرناکند ... محل ندادند ... فردا صبح يک پس لرزه شديد آمد ... شب ازشان خبري نبود ... از قرار توي چادر خوابيدند ...!؟
زير بغلش را گرفتيم ... جلوي خرابه مي خواست از آمبولانس پياده شود ... پايش توي آتل بود ... گفتيم : پدر جان چرا نرفتيد بيمارستان ... گفت:" کجا برم کاکو ... عزيزام اينجان ... زير آوار" ... کمرم خم شد زير وزنش نه ... زير بار غصه هايش ...!؟
تکيه داده بود به آمبولانس ... داشت کاميون را نگاه مي کرد که غارت مي شد ... گفتم : "چي شده مادر" ... بغض داشت ... گفت : "مو برا خودم کسي بودم ... حالا لقمه تصدقي زورم داره ... !؟"
اين بار رسما اعلام کردند ... با صداي بلند توي سالن ... "از فردا قرنطينه است" ... هر کس مي خواهد برود ... انگار نه انگار ... همه مشغول کار بودند ... سر آخر هيچکس نرفت ... غير از من ...!؟
بالاي ديوار ارگ بم همه بهت زده بودند ... يکي با لهجه کرماني گفت : "حيف ايي ارگ به اون عظمت" ... جوان عصباني شد ... :"گور پدر ارگ حيف اين همه آدم جوون ...!؟"
دنبال قيچي آهن مي گشت ... پيدا بود آتش نشان است ... ساختمان روبروي ارگ را گازگرفته بود ... احتمال انفجار داشت ... آخر سر هم نفهميديم بدون قيچي در را چطور باز کرد ...!؟
مي گفت رودبار هم بوده ... مي گفت آنجا جنازه ها را راحتتر مي کشيدند بيرون ...حجم آوار کمتر بوده مي گفت تا 3 روز ديگر بيماري هاي عفوني شايع مي شود ... همه اينها را موقع کار داشت مي گفت ... يک نفس ...!؟
خيابان ها پر از ماشين بود ... نه که آمبو لانس ... ماشينهاي شخصي ... راننده مي گفت : " بمي ها و کرماني ها بستگي فاميلي زياد دارند ... آمده اند خويش قوم هاشان را پيدا کنند" ... کاش نمي آمدند ...توي ترافيک مانده بوديم ... جوانک بيچاره داشت از درد جان مي داد ...!؟
گفت : "چهار هزار تومان کرمان" ... خيلي زياد بود ... يه اتوبوس وايساد ... داد زد : "کرمان صلواتي بيا بالا ...!"
وانت هاپر مي آمدند ... پر هم مي رفتند ... پر از غذا و آذوقه مي آمدند ... پر از جنازه مي رفتند ... آمبولانس فقط مال مجروحين بود ...!؟
تنها جنازه هايي بودند که ديدم کفن داشتند ... بقيه همه پتو پيچ بودند ... دخترک يک دعاي نادعلي گذاشت روي کفن ... دلم مي گفت مرگ هيچ وقت خبر نمي کند ... خوش به حال اينها که آماده بودند ...!؟
يک وانت دارو بود ... اول کارتن کارتن مي آوردند ... بعد کم کم کار به کشو ها و کيسه هاي در هم دارو رسيد ... گفتند مال چند تا دارو خانه است ... هر چه دارو داشته اند داده اند ... بعد از تفکيک مانده بوديم کشو هايش را کجا بگذاريم ...!؟
ساولونها روي دستمان باد کرده بود ... خدا پدر اين رييس جمهور را بيامرزد ... هر چند نيامد به ما سر بزند ... اما باعث باني ضد عفوني سالن شد ...!؟
ديدم دارند چادر هاشان را جمع مي کنند با آن همه مجروح و زن و بچه ... پرسيدم چي شده ... با بغض گفت :" وسط باند فرود آقايان هستيم ...!؟"
توي کافي نت داشتم عکسها را مخابره مي کردم تهران ... سرم به کار بود که برايم شير کاکائو داغ آورد ... نگاهش که کردم گفت : "خدا عمرتان بدهد ... ثواب مي کنيد به خدا" ... آخرش هر کاري کردم حساب نکرد ... کافي نت بعدي هم همين برنامه بود ...!؟
گفتم:" دکتر جان توي اين شرايط هم کاغذ بازي" ... گفت:" کاغذبازي ما ها نباشد سنگ روي سنگ بند نمي شود" ... گفتم : "نترس زلزله قبلا همه اش را آوار کرده است" ...!؟
کنار انبار دارو ... جلسه خبر نگار هاي خارجي بود ... گفته بودند ساکت باشيد ... زن که آمد تو بلند بلند التماس مي کرد ... شير خشک و دارو مي خواست براي نوزادش ... بيرونش کردند ... مزاحم خبرنگار ها بود ...
امدادگر بود ... گردنش ماند لاي در کشويي سوله ... بخاطرفشار جمعيت ... فرستادندش تهران براي مداوا ... يک ساعت نمی شد رسيده بود ...!؟
آب تانکر تمام شده بود ... اما آب معدني زياد بود ... دکتر گفته بود:" همه با آب معدني طهارت بگيرند" ... مي گفت:" عفونت از تشنگي خطرناکتر است" ... راست مي گفت ... ما دو روز بعد فهميديم ...!؟
حسين مي گفت:" جنگ باز مقصر داره ... آدم مي دونه به کي بايد فحش بدهد" ... اما من مي دانم ... اينجا هم مقصر دارد ... اگر اين خانه ها خشتي نبودند الان خيلي ها زنده بودند ... اين ها را به کاخ نشين هاي شمال تهران مي گويم به خودم ... به خودمان ...!؟
مي گفت مرگ دست خداست ...هم راست مي گفت هم از ته دل ... گاز را روي صورتش بستم با باند آخر ماسک خيلي کمياب بود ... گفتم وظيفه ما چيز ديگري است جناب سرهنگ ... عفونت عفونت است ...!
اسمش مسلم ... فاميلي اش صفايي ... بچه ها بهش مي گفتند صفا ... تکنسين اتاق عمل بود ... صبح ها انبار دارو را مرتب مي کرد ... عصر ها اورژانس بود ... شبها تفحص ... 4 شب بود نخوابيده بود يه سره بيدار بود ... توي فرودگاه چشمهايش ديگر کار نمي کرد ... بال c-130 را با نور ليزر اشتباه گرفته بود ... نور چراغ گردون افتاده بود رو لبه بال ... !؟
از پايش خون مي رفت ... دکتر يک شکلات داد دستش ... حواسم جاي ديگري بود ... نگاهش که کردم شکلات را نصف کرده بود داده بود به پسر سيزده ساله اش ... دکتر مي خنديد : "امان از شما مادر ها ...!؟"
زير آوار نمانده بود ... تصادفي بود ... گفتم:" خانواده ات" ... پلکهايش تر شد ..." امشب عقدم بود" ...!؟
بالا تنه اش برهنه بود ... نفسش تند شده بود ... فکر کردم تشنج کرده ... ديدم لبهايش تکان مي خورد ... ناله مي کرد بچه اش را مي خواست ... !؟
هواپيما که تکان مي خورد تمام تنش مي لرزيد ... باند هاي آتلش شل شده بود ... باند دم دست نبود ... با زنجير پلاکم بستمش ...!؟
توي اخبار شنيدم فلسطيني ها هم کمک فرستاده اند ... آن خانه را يادم آمد ... هنوز چند تا عکس روي ديوارش بود ... و يک نقشه فلسطين از همان ها که نشريه خيزش داده بود بيرون ... چه مي گويم خدايا کدام فلسطين ... کدام بم ...!؟
صفا باز سوتي داده بود ... يک ساعت با خلبان ها حرف زده بود بعد فهميده بودند عربند ... آخر قيافه هاشان شبيه ايراني ها بود ... صحبت که کرديم فهميدم اردني هستند ... مي گفتند 2 شب است نخوابيده اند ... نفهميدم چرا ... ولي هر چه کرده بودند جاي تشکر داشت ... باز هم نفهميدم چرا به جاي انگليسي عربي تشکر کردم ... "شکرا يا اخي" ...!؟