تبليغاتX
حیرانه

حیرانه

صبح، دو مرغ رها ...

پیش نگاشت(پ.ن):

  • بنا بر طویل نویسی و اطاله کلام ندارم ... چاله های بحث را با اطلاعات پر کنید.
  • بنا بر سیاسی نگاری هم ندارم ...
  • پس بدان این نوشته را سیاست نمی دانم ...

شما بودید برای کدام برنامه ریزی می کردید ؟

لبنان کشور کوچکی که از جنوب هم مرز با اسراییل است. تنها نیروی نظامی که در تاریخ ارتش اسراییل را وادار به عقب نشینی غیر استراتژیک و قبول شکست کرد امروز در این کشور قوی ترین حزب سیاسی است.(عقب نشینی اسراییل از غزه و سوریه را قبول شکست نمی دانم*) این گروه نزدیکی و قرابت غیر قابل انکاری با جمهوری اسلامی ایران دارد و به یقین با توجه به فراست رهبران آن جدی ترین خطر کل منطقه خاور میانه برای استقرار و امنیت اسراییل خواهد بود.

عراق دولتی که با ادعای دموکراسی در جنگ تنها قرار بود جای دیکتاتور را به مردی کت شلواری که از صندوق رای دست دوستی اش را به سوی دولت های متجاوزش دراز کند بدهد امروز نخست وزریری شیعه دارد که اگر تضمین کننده منافع ایران در عراق نباشد به یقین تضمین کننده دوری هر نیروی مخالف مرجعیت شیعی از آن آب و خاک است. شاید نتوان ارتباط روشنی بین جمهوری اسلامی و دولت عراق از نوع وابستگی ترسیم کرد اما نباید سوابق مبارزان شیعه در زمان دیکتاتور عراق در ایران را از یاد برد.دولت عراق شاید تهدید کننده ی امنیت هیچ یک از متحدان آمریکا در منطقه نباشد که در صورت ادامه اشغال خواهد بود اما به یقین زحمات سه ساله آمریکا را برای تسلط بر منطقه را به هدر خواهد داد.

فلسطین کشوری است که به واسطه درگیری ها و اشغال نظامی از سوی اشغال گران تا کنون به بلوغ سیاسی مورد نظر برای تشکیل حکومتی مستقل نرسیده است. با این حال پیروزی حماس با تمام منافع پنهانی که برای دولت اسراییل دارد*. اما تهدیدی برای امنیت سیاسی و عمومی در اسراییل به حساب می اید. حماس اگر چه با دولت جمهوری اسلامی ایران اختلافات مذهبی بالایی دارد اما بیشتر از تمام گروه های مبارز فلسطینی مورد حمایت دولت ایران است و قرابت بیشتری با آن دارد.

ایران به یقین حامی قدرت مند منطقه ای این سه گروه تازه به قدرت رسیده ی توان مند عرب است که در سه جبهه منافع آمریکا و متحد مهم منطقه ای اش اسراییل را تهدید می کند.

شما کدام را انتخاب می کنید. نبرد در سه جبهه یا جنگ در یک جبهه؟

به یقین ایران هدفی معقول برای رسیدن به پیروزی هایی در این سه جبهه است.

پس نگاشت (پ.ن):

  • * در باره جمله های ستاره دار حاضر به اقامه دلیل و بحث هستم اما به علت رعایت کوتاهی پست اطاله ی کلام نشد.
  • این یک نگاشت سیاسی نیست به نظر من تحلیل شرایطی است که مردان سیاست به آن نیاز دارند.
  • به نظر شما نحوه ی مبارزه در جبهه ی هسته ای ایران نباید با توجه به نگاه بالا تغییر کند؟
  • خلاص!
+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384ساعت 22:50  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

 

دوستان اگه لطف کنند و تو این نظر سنجی شرکت کنند ممنون می شوم.خلاص!

 

 

کد نظر ینجی برای قرار دادن در صفحات دیگر:

<!-- Begin WebGozar.com Poll code -->
<script language="javascript" src="http://webgozar.com/c.aspx?Code=52515&t=poll"></script>
<!-- End WebGozar.com Poll code -->


+ نوشته شده در  سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 1:6  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

در درد می پیچم که ماهم رفت از دست

بنشسته ام این جا نهادم دست بر دست

فریاد از قلبی که بی خون مانده باشد

این خون به پا کردند و افشاندند بر دست

...

محمدرضا محسنی راد

پس نگاشت(پ.ن):

  • لا یوم کیومک ...
  • کاش این خون را یه پای من و تو ننویسند.
  • خلاصی نیست.
  • نمی گویم خلاص!
  •  
+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1384ساعت 2:34  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

پیش نگاشت (پ.ن):

  • آن قدر به هم ریخته ام که انگار سقف دنیا را بر سرم ریخته اند ...
  • نه بدتر حسین را کشته اند ...

 

به گمان حسین را من و تو کشتیم .

چشم هایت را باز کن.

.

.

.

امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف و السوء.

می دانی مضطر یعنی چه ...

نمی دانی.

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند.

فکر می کنی مضطر یعنی این؟

به دشت پرملال ما پرنده پر نمی زند.

فکر می کنی مضطر یعنی این؟

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند.

گمانت می دانی مضطر یعنی چه ؟

کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند.

می خواهی بدانی مضطر یعنی چه ؟

می دانی امشب پسر داشتن به درد نمی خورد!

مضطر یعنی چه ؟

کاش دختری داشتم که سپر تازیانه شود.

می دانی مضطر کدام است؟

او می دوید و من می دویدم!

نمی دانی مضطر کیست ؟

او می نشست و من می نشستم!

مضطر ....؟

او می شکید و من می کشیدم !

وای از مضطر ...!

او می برید و من می بریدم !؟

می دانی مضطر یعنی چه ؟

مضطر یعنی : "زینب"

مضطر یعنی زینبی که از تل زینبیه صدا بزند:

" عمر سعد کاری بکن دارند حسین را می کشند!"

مضطر یعنی زینبی که شب بچه های حسین را بشمارد و همیشه یکی کم باشد .

مضطر یعنی زینبی که عمود خیمه عباس را بخواباند و بگوید " وای از اسیری"

مضطر یعنی زینبی که نماز شب نشسته بخواند و خطابه ایستاده کند.

مضطر یعنی زینبی که ...

کاش دختر داشتم که سپر تازیانه کنم.

می دانی مضطر یعنی چه !؟

نمی دانی !

دیدی حسین را من و تو کشتیم ؟

پس نگاشت (پ.ن):

  • بد قاطی ام اما نه بیهوده ...
  • ما کشته ی تو ایم به خنجر چه حاجت است ...
  • تا نيزه‌ها به پاست، ‌به منبر چه حاجت است ...
  • تا ما بر آن سريم، به اين سر چه حاجت است ...
  • در ما قيامتي‌ست، به محشر چه حاجت است ...
  • نگویید خلاص!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 بهمن1384ساعت 23:52  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

 

پیش نگاشت(پ.ن):

  • آن قدر به هم می ریزم و می ریزم و می ریزم که ...
  • شعر نظم است ...
  • تو نظمی ...
  • تو شعری ...
  •  من تو نیستم ...
  • این که م نویسم من است ...
  • من آشفته ...
  • ...

ظهر ها تا عاشورا می شود آسمان عرق می کند تا زمین خیس شود و وجای اشک هایش را من و تو نفهمیم. و همان که عمود خیمه به دست می دود میان میدان اشک هایم را پاک می کند. می خواهد سرم فریاد بکشد که زنده برنگرد.انگار توی این شهر کسی زنده مانده از انفجار های اهواز.اخوی می گوید توی بغداد بمب می گذارند ۲۲ نفر می میرند و توی تل آویو ۱۷ نفر زخمی و می گوید بمب بمب است . و مادر از آشپزخانه داد می زند توی کربلا عمر سعد را ترکاندند و ۷۲ نفر زنده ماندند تا همین امروز. و دست هایش توی کف ظرف های غذای نذری است هنوز. همه این روز ها توی کف غذای نذری اند از بس که ظرف دارد. زنگ در را که باز می کنم با آستین کوتاه مشکی ظرف یک بار مصرف شله زرد را می گیرد جلویم که به مادر سلام برسان. انگار روی تی شرت زنانه اش نوشته اند :"این حسین کیست که عالم همه ...". مادر ظرف های یک بار مصرف را هم می شورد و تویش گل سرخ و نبات می ریزد و می دهد دست فاطمه ی من که ... توی راه پله می خورد زمین. پایش را که می بندم می گوید بابا معلم علوم مان پرسید : "  مرمر پله های شما بیشتر درد دارد یا خار های بیابان؟" عمویش از اتاق کنار داد زد: " هیچ کدام!" معلم علوم ما هم دق می کرد همیشه لای آن لباس مشکی اش که تن شهر کرده بودیم. بابا می گفت همه جا را مشکی بزنید که سیاهی های شهر معلوم نشود . مهمان داریم جلوی مهمان زشت است. مادر فرصت ندارد سیاهی دیگ ها را بشوید. دستش هنوز توی کف است. از همان جا یادمان می دهد اسم عمو که آمد دو زانو بنشینید. مهمان داریم . و سارا.خواهرم. برای زخم پای فاطمه امن یجیب می خواند و الف لام مضطر بغض دارد گویا در تجوید. و فاطمه توی شیرینی دانمارکی جگر حمزه را پیدا می کند .باید سیاه بزنیم.عصر ها تا عاشورا می شود همه می میرند و شب باید بالای مزار خودمان شمع روشن کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 بهمن1384ساعت 12:24  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

پیش نگاشت(پ.ن):

  • بنا نداشتم در دهه از چیزی غیر از حسین بنویسم...
  • الان که فکر می کنم این از همه بیشتر به عقل سرخ حسین مربوط است ...

روزی یادم می آید یک علی بود که گفت اگر خلخال از پای زن یهودی کشیدند.  مردان غیرت  اگر جان تسلیم کنند خرده ای بر آن ها نگیرید . به حق مرده اند.

روزی محمدی بود که می گفت حرمت هم را نگه دارید. حرمت خانه ی هم را نگه دارید . حرمت خانه ی آنان که در عهد شمایند نگه دارد. حرمت انان که در حفاظت شمایند نگه دارید. حرمت خانه انان که در حفاظت شمایند نگه دارید.

خداوند برای رسولش و خاندان او حرمت قایل شده و فرموده این حرمت را نشکنید.

خداوند برای حریم خصوصی خانه ی مسلمان و خانه غیر مسلمانی که در ذمه ی حکومت اسلامی است حرمت قایل شده.

این روز ها کشوری هست به نام دانمارک. درصدی قلیلی مسلمان دارد و در صد بالایی هم غیر مسلمان.این کشور با جمهوری اسلامی ایران که دارای حکومت اسلامی است در صلح است(حداقل تا شب گذشته چنین بود.). این کشور در تهران سفارتی دارد که حکم خانه ی غیر مسلمان در ذمه ی حکومت اسلامی را دارد.

عده ای کژفهم از اهالی دانمارک به حریم نبوی تعرض کردند و حدی را که خدا نهاده بود شکستند.

عد ای کژفهم به حریم خانه ی غیر مسلمانی که در ذمه ی حکومت اسلامی است بدون مجوز شرعی تعرض کردند و حدی را که خدا نهاده بود شکستند.

تلک حدود الله لا تعرضوا...

روزی یادم می آید یک علی بود که گفت اگر خلخال از پای زن یهودی کشیدند.  مردان غیرت  اگر جان تسلیم کنند خرده ای بر آن ها نگیرید . به حق مرده اند

شکستن حرمت نبوی به عقیده ی حقیر محکوم است.

شکستن حرمت خانه ی غیر مسلمانی در ذمه ی حکومت اسلامی نیز محکوم است.

پس نگاشت(پ.ن):

  • عادت کرده ام که میان مذهبی ها و رفقا بگویند بی غیرتی فلانی... بی دینی ... فلانی ...
  • مهم نیست ...
  • مهم این است که از تاریخ آموخته ام فر آیند مهم تر از نتیجه است ...
  • خلاص!
+ نوشته شده در  سه شنبه 18 بهمن1384ساعت 15:14  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

آن شاعران که وصف گل ارغوان کنند.

پس نگاشت(پ.ن):

  • کو خیزران که قافیه اش با دهان کنند.  آن شاعران که وصف گل ارغوان کنند.
  • شعر باز هم مشخصا از استاد علی رضای قزوه است.
  • ببخشید روضه باز دوست ندارم خودم هم اما جگر خون است و چاره فریاد...
  • کاش کسی جای بگوید خلاص!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 23:38  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

از ناله ی تو جهان به هم ریخت. بس است!

از اشک تو آسمان بر انگیخت. بس است!

از خنده ی سیراب تو اشکم جاری است.

صد خنده و گریه در هم آمیخت. بس است!

...

محمدرضا محسنی راد!

پس نگاشت(پ.ن):

  • برای ارباب کوچولو ...
  • اگر بودی جهان رنگ دگر داشت...
  • ارباب را الف اش را که برداری یک دل آتش گرفته می ماند...
  • کاش امروز زبانم می چرخید بگویم خلاص!
+ نوشته شده در  جمعه 14 بهمن1384ساعت 15:40  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

تنهاتر از مسیح کسی بر صلیب بود.

پس نگاشت(پ.ن):

  • سبز ...
  • سیب ...
  • شعر از استاد علی رضای قزوه است ...
  • ترجیع بند عاشورایی با کاروان نیزه...
  • خلاص!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت 22:40  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

از چشمت خون ببار

 

پس نگاشت:

  • دارد میآید محرم...
  • خلاص!
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 0:48  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

عرق شرم به پیشانی خنجر سرخ است .

ناله ی آیه ی قرآن تو از مقطع حنجر سرخ است.

نیزه از قامت مردانه ی تو شرم آورد

ز همین روست که از پای تو تا سر سرخ است.

...

محمدرضا محسنی راد!

پس نگاشت(پ.ن):

  • بوی محرم دارد کم کم می آید ...
  • این هم اشک اول ...
  • بیشتر غزل است گویا ...
  • کلمنی یا حمیرا!
  • خلاص!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 23:48  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

توی چشم هایش نگاه کردم و داد کشیدم.شاید چشم هایم را از فشار بستم:

" می فهمی این چیز ها را احمق!"

نمی فهمید.جیب هایش را ریخته بود روی میز. دو تا بسته سیاه پر از روکش های پلاستیکی.

مادرش از اتاق کناری دزدکی نگاه می کرد.جرات جلو آمدن نداشت. دوباره داد زدم:

" می فهمی؟"

شکم دختر سرایدار بالا آمده بود. از اتاق سرایدار هنوز بوی نفت می آمد:

" می فهمی اگه بلایی سر خودش و اون ضعیفه آورده بود ..."

مادرش از اتاق کناری دزدکی نگاه می کرد.

محکم زدم زیر گوشش. تلو تلویی خورد و با کمر به لبه ی میز خورد.

با افتادنش سفره را هم کشید پایین.

نقش زمین شده بود و رویش پر از خرده و تکه نان های سر سفره.

توی دلم به روز اول کارم لعنت می فرستادم.

مادرش از اتاق کناری دزدکی نگاه می کرد.

پس نگاشت(پ.ن):

  • کم چیزی نیست...
  • به خدایی قبولت ندارم اگر بگذاری یک لقمه بی حساب سر سفره ام بنشیند.
  • سخت است ...
  • خلاص!
+ نوشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1384ساعت 19:15  توسط محمد رضا محسنی راد  |