تبليغاتX
حیرانه

حیرانه

صبح، دو مرغ رها ...

می پرسد بهار مهم تر است یا روز چهلم تو.

روز چهلم تو اول بهار است.

 آن جا که تو به چله می نشینی بهار تازه نو اغاز است.

و حتی بهار چون تو خیل دوستدارات را ندیده.

هر روز با تو بهار است.

ای سلام تو سبزی بهار.

"سین" نام تو اول "صفا"ست.

پس نگاشت(پ.ن):

  • بهار من حسینه!
  • نگار من حسینه!
  • حسین من این " حووصین" که بعضی ها نعره می کشند نیست.
  • حسین من پیامبر شمشیر بدست صلح است.
  • سال نو پر برکت!
  • خدایا شکرت!
  • خلاص!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 21:2  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

آن قدر تو را نوشته ام که انگشت هایم دارد می شکند، می دانی بعضی وقت ها که لجم را درمی آوری دلم می خواهد ریز ریزت کنم اما خوب که فکر می کنم حالا از کلیه هایم هم گرانتری . پول همین جوهر و کاغذ و تازه آن دو تا قلم خودنویسی که پایت خرد شد. یم دانی با خودم قرار گذاشته بودم ان قدر بنویسمت که علیل شوم. اما به گمانم حالا که دارد صدای مفصل انگشت ها را حس می کنم. تو تازه شروع شده ای ... یک لحظه صبر کن الان می آیم.

 

***

اه! باز این پیرمرد غرغرو بود. کشت ما را با این درد احمقانه ی کمر و تاول های پوستش. می گویدکمرم را روغن زیتون بمال. با آن زخم های حال به هم زن اش. پیرمرد خسیس سال تا سال نان و پنیرش ، نان و پنیر و سبزی نمی شود اما حالا که زمین گیر شده و دارد زخم بستر می گیرد، شیشه شیشه روغن زیتون اعلا ضماد می کند. دستم هنوز بوی عرق و روغن می دهد.پیری یک بند هم غر می زد که :" از جان این کاغذ و قلم چه می خواهی؟" و یک چیز هایی هم در باره خربزه و آب زد که حواسم نبود.خودش هم نمی داند چه می گوید. مردک از شدت پیری افتاده به مزخرف گویی و چرند بافی . می دانی شده عین عمو ایوب تو. اما باز عمو ایوب دست و پایی دارد ، زورش به من و تو نمی رسد اما تور ماهی گیریش را می تواند بکشد بالا. اما این مردک نمی دانم به قوت قوت چه خیری داشته که حالا از لش توی بسترش خیر برسد.باز همان عمو ایوبکه دستش هم به دهانشش می رسد هم به جیبش می رود و عیبش حرف های صد من یه غاز بی سر و ته است که از حق نگذریم تقصیر تو بود. گفتی این جوری پیری اش بیشتر تو چشم می آید. من که نمی خواستم ... اه! باز هم صدای در است. بر می گردم.نخوابی ها!

 

***

سلمان بود، پسر همسایه.نفت می خواست باز. نمی دانم مادرش با این پیری چه سر و سری دارد. نفت را توی اجاق خودش نمی سوزاند و می پیچد توی پتو و سگ لرز می زند با این حال و روزش. اما هولوف هولوف می ریزد توی حلق این ها. اصلا به من چه من باید فکر هیزم سهراب و عمو ایوب باشم به نفت پیری و مادر سلمان چه کار دارم؟ روزی صد بار هم جای دوباری که می آید اینجا روغن زیتون به کمر پیری بمالدبرای سهراب هیزم نمی شود اما برای او نفت می شود ... ااا ...  باز تو گیر دادی! خوب چه کار کنم؟ بهترین هیزم همین پارو های قایق است دیگر. نکند می خواهی یخ بزنند توی این سرما ...  باز داری لج من را در می آوری ها! اصلا به تو چه دلم می خواهد وسط قایق آتش روشن کنم. توی دریا. این جا من می گویم کی چه کار کند.نه مثل آن بیرون که ننه کلثوم هر هفته که می آید همه چیز را می ریزد به هم . و آخر سر هم باید عینک ته استکانی اش را قایم کنم که نیاید سراغ تو و باز بنشیند کلی غصه بخورد و پای سماور چای زعفرانی برایم دم کند که گولم بزند و بنشاندم پای نصیحت که این چیز ها خلاف کتاب و قرآن است و چرا ریحانه توی خانه عمو زلف هایش را می دهد سهراب ببافد یا چرا اقدس با هر کسی از راه می رسد می خوابد و من کاری نمی کنم. اصلا می دانی همان روز اول اشتباه کردم تو را با ننه کلثوم آشنا کردم. الان که فکر می کنم روی تو هم تاثیر بد داشته . البت ننه کلثوم بیشتر. این بار که آمده بود عینکش را نیاورده بود . نمی دانم صبح توی امامزاده چه طور آن خط ریز قرآن های حاج عبدالله را خوانده. این قدر از تو بیزار شده ای چند ماهه که از قید قرآن و امامزاده گذشته که چشمش هم به تو نیفتد. اما تو هم کم اخلاقت عوض نشده از وقتی چشمت به ننه افتاده ! اصلا بی جا می کنی نظر قلمبه از خودت می دهی که آتش توی قایق نمی شود. من که می دانم این کارها را از کی یاد گرفته ای! اصلا هر چی می کشم از دست این ننه کلثوم است. این پیری هم لقمه ایست که ننه برایم گرفته. اصلا کی گفته من تخم این پیر سگم؟ هان؟ من که از روزی که چشم وا کرده ام ننه کلثوم را دیدم و عمه ترانه را که حالا کف این امامزاده خوابیده و کنارش جای پیری را هم خالی کرده. این پیری کجا بود که که یهو سبز شد وسط زندگی ما. اگر بچه ی هر هم خوابه ای پسر آدم است پس من و سلمان هم باید برادر باشیم.اه.باز در می زنند.

 

***

مادر سلمان بود . حداقل خودش حلال زاده است. باقی اش به من ربطی ندارد. من هم ربط دارم به ننه کلثوم و عمه ترانه. و اقدس ربط دارد به من. برایش نگرانم. شاید از جای زن دوم عمو ایوب می کردم اش کنیز مطبخ ننه کلثوم هم راضی تر بود. باز هم چای زعفرانی می ریخت و درباره زن شوهر دارو تهمت نصیحت سر هم می کرد. آره! تو هم فکرش را بکن! کنیز مطبخی اصلا یک نمک دیگری دارد برای خوابیدن. آدم خیالش هم راحت است. مخصوصا رفقای ایوب . دیگر هم لازم نیست کلی داستان سر هم کنم بعد ماجرا که داش رحیم از عذاب وجدان خیانت قایق خودش را سوراخ کرد و ...

 

این جوری ریحانه هم کمتر اذیت می شود و هم از اقدس و فضولی هایش کمتر می ترسد. فقط باید حواسم باشد که بی پروا نشود. دلم نمی خواهد یک بار که رفته ام در را باز کنم بر گردم و ببینم با سهراب خوابیده است. هر چه هست عشق باید پاک بماند. تا همین جا هم کلی لجن از سر و کله ی من و تو می چکد که نمی دانم از کجا سرازیر می شود. شاید چیز نجسی قاطی اسن جوهر ها می کنند که که این چیز ها از تویش در می آید. دیگر نباید به سلمان بگویم برایم جوهر و کاغذ بخرد.شاید هم !! ... آره1 شاید عین دوره ی سربازی که اسی می شاشید توی توی قوری چایی افسر ها سلمان هم به تلافی تلمبه هایی که که مجبورش می کنم برای دوچرخه ام بزند یا همین جوهر و کاغذ خریدن ها خودش را توی ظرف جوهر راحت می کند. بعید نیست و شاید کار مادرش است ... باید هر جور هست اقدس را از این وضعی که برایش ساخته ام نجات بدهم. این از یخ زدن سهراب و ایوب هم جدی تر است. می دانی که اگر صبر کنیم تا آن افسر ارتشی مهمان خانهی ایوب شود کار تمام است. هر دو مان باید با اقدس خداحافظی کنیم.خودت که می دانی این مردک گلوی چند دختر دیگر را توی چند داستان دیگر بریده. شاید بقیه ندانند اما من و تو که باید بدانیم قرار نیست گول لباس افسری و ... را بخوریم. تو سربازی آن قدر شاشیدن اسی توی قوری افسر ها را دیده ام که بدانم گول این درجه ها را نباید خورد. وای خدا این ها باز دارند جیغ داد می کند... حواست باشد تا بیایم.نترسی ها!

 

***

گفتم آخرش دیر می شود... اه ! این قدر غر نزن خونی است که خونی است ! اصلا فکر کن یک قوطی جوهر قرمز خالی شده روی دستم! تکان نخور بگذار ببینم برای اقدس دیر شده یا نه ! آن دو تا که از پس هم بر امدند. فقط می خواستند کاغذ های مرا به گند بکشند که جیغ و داد راه انداختند و گر نه هر دو شان برای هم سنگ تمام گذاشتند.با توام لا مصب تکان نخور دارم دنبال اقدس می گردم. خدایا کجا بود اخرین بار؟ باید به دادش برسم ... نمی دانم جوانی های پیری با مادرم چه کار دارد!

 

 

پس نگاشت(پ.ن):

  • داستان کوتاه!
  • نظر معقول می خواهم نه تعریف و فحش بی منطق!
  • خلاص!
+ نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1384ساعت 2:18  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

با یک گل دارد بهار می آید...

بو بکش ...

شرق را که نگاه کنی

 خورشید از چشم هایت می خواند که چشم ات به راه است

 

پس نگاشت(پ.ن):

  • فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم.
  • بوی گل اشنا می آیدم این روز ها
  • ...
  • خلاص!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 23:27  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

نام تو را از صفین به خاطر دارم

از کربلا

جهل نام تمام قاتلان زمین است!

پس نگاشت(پ.ن):

  • چی بگم!؟
  • خودت بخون!
  • شعور نداریم سواد که داریم!
  • +
  • +
  • +
  • +
  • مرده شور همه ی خلاصی های دنیا را ببرند!
+ نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 0:30  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

این دنیا محل نقص است.

کمال را بخواه

اما نجوی

که در این عهد نیابی !

پس نگاشت(پ.ن):

  • خسته ام...
  • مادر می گوید بخوابی خوب می شی !
  • می خوابم!
  • خلاص!
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 22:2  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

بهار سرش را روی صورتم خم می کند و می گوید :

" کوچولوی بغض آلود من ! خواب را نمی خواهی برای خداحافظی ببوسی؟"

 

پس نگاشت(پ.ن):

  • کمی خسته ام بعد از این خواب زمستانی.
  • بانو بیدار شود بهار است .
  • خلاص!
+ نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1384ساعت 10:15  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

یادت رفته ؟

گفتم شعرهایم را برایت می خوانم اگر با گوشه چشم هایت گریه کنی!

دیدی تو بد قول تر از شعر هایم شدی !

باشد این بار داد می زنم تا تو راحت آواز بخوانی !

 

پس نگاشت(پ.ن):

  • اگر این پست را نفهمیدید به سلامت عقل خود ایمان بیاورید...
  • اگر فهمیدید مثل من دیوانه اید ...
  • می خوام برم سفر پام رو بستن ...
  • خلاص!
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1384ساعت 23:2  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

سر انگشت هایم را در خون فرو می کنم .

همان کاسه سفالی جهیزیه ات ...

لب های دخترت از سرخی افتاده ...

این روز های دخترکان سرزمین تو با خون سرخاب می کنند و از دود سرمه می کشند...

و مادران در دهان کودکان شان سنگ می گذارند...

اما زبان من بسته نیست .

مادرم شاید برای بمبی در نجف شعر می خواند که رفت

 و سنگ هایش را ارث گذاشت برای سر های بی دردسر.

کودکان من باروت می خورند

 و برای دفتر مشق های شان

 قصه شب های بغداد را می گویند.

و هزار یک بار نام تو را می نویسند

 که نمی دانم هم قافیه کدام انفجار شعرت را سروده اند.

شاید با قصیده مادر ...

شاید با غزل های ابراهیم ...

اما نه !

سپید بود انگار.

شعر تو با وزن آجر های گنبدش همبستر شده بود.

فقط به خاطر یک خال زیبا.

جایی کنار لب های از رنگ افتاده دخترت.

سر انگشت هایم را در خون فرو می کنم.

 

 

محمد رضا محسنی راد

 

پس نگاشت(پ.ن):

  • آه من العشق و حالاته ...
  • داد ازین درد که درمان نارواست ...
  • وای...
  • آه ...
  • واجدا ...
  • مثلا خلاص!
+ نوشته شده در  شنبه 13 اسفند1384ساعت 23:3  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

با خودم قرار گذاشته ام کتاب زیاد بخوانم و چند وقتی است که می خوانم.

با خودم قرار گذاشته ام که به دوستانم کتاب زیاد امانت بدهم و چند وقتی است که می دهم.

حالا هم با خودم قرار گذاشته ام زیاد از کتاب بنویسم و اینجا به دنیا آمد:

http://ketabkhane.mihanblog.com

کتابخانه من

فلسفه وجودش این است :

برای تعجیل در ظهور موعود بیشتر بخوانیم.

هر کس خواست می تواند عضو شود .

هم بنویسد .

هم بخواند.

هم امانت بگیرد.

خلاص!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 13:29  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

عقل:

از این تمام جماعتی که در مقابل من و تو صف کشیده اند کم تر می شناسم کسی را که به ایمان من تو مستقیم نظر دشمنی داشته باشد. دششمنی که برای یافتن آن چه منافع خویش می داند در مقابل من و تو صف آرایی از هر عامل فرهنگی و اجتماعی من و تو اگر به کارش آید سود می جوید و اگر در برابرش قرار بگیرد به واسطه اهمیت نبرد برای منافع اش است که با آن می ستیزد. و ایمان من و تو نیز از این دست است.

شاید به ذهن من و تو برسد اهانت به مبانی اعتقادی مان دشمنی مستقیم با ایمان و اعتقاد ماست. این عقیده تا چه حد درست است ؟

به یقین آن که درست یا غلط دشمن می نامیم اش اگر با نفس ایمان و اعتقاد الهی وو بشری در تعارض بود داعیه اعتقادات درست یا غلط هیچ یک از ادیان ابراهیمی نمی شد. به جای ترکاندن رگ گردن یادتان بیاید که منفعت کفار مکه بود که پیامبر را تکفیر کرد یا یا نا خشنودی انان از ایمان مردم؟

پس بدانید آن که دشمن می نامیم اش نه مستقیما پیامبرمان را دشمن می دارد و نه بارگاه قدسی امامان مان خار چشم اش است. او از ایمان این چنینی من و تو نه تنها ناخرسند نیست که این روزها از ایمان سطحی مسلمانان جهان بسیار سود نیز برده است!

بدان آن ایمان و اعتقاد و دین و اسلامی که دشمن را به هراس می اندازد نه خشم است و نه نفرت که این ها آب در آسیاب من و تو نیست.

تدبیر نبوی:

در حدیبیه بندی از پیمان نامه ی رسول رحمه با کفار مکه چنین بود:

اگر از مدینه کسی به کفار پناه آورد(یعنی از اسلام گریخت) در پناه است اما اگر از مکه کسی به مدینه پناه آورد و مسلمان شد اهل مدینه موظف اند او را به اهل مکه تحویل دهند.

پیامبر قبول کرد هر چند عده ای معترض بودند.

یکی از اهل مکه مسلمان شد و به مدینه پناه آورد.

رسول رحمه به وعده اش وفا کرد و گریخته را باز پس داد. و او دوباره از مکه گریخت و به جایی در راه کاروان های تجاری مکه پناه برد . به تدریج تعداد این گریختگان از مکه زیاد شد و به جای پناه به مدینه گروهی را تشکیل دادند و در راه کاروان های تجاری مکه باعث ناامنی شدند.

تا آن جا که کفار به خواهش و تمنا از رسول رحمه خواستند این عده را به مکه باز گرداند و با دست خود این بند پیمان را از ذمه پیامبر برداشتند. آن هم پس از مدتی ناامنی و ضرر و ...

این تدبیر نبوی است.

به یقین ان که دشمن می خوانی از ایمان به این پیامبر می هراسد.

اما آیا من و تو که از دیوار سفارت آویزانیم به این پیامبر ایمان داریم ؟

روضه :

گنبد سازه ای است که از بیرون و کناره ها آن چنان محکم است که شاید هیچ نیرویی از بیرون ویرانش نکند. گاه بعضی نیرو های از بیرون باعث زیاد شدن توان حمل بار کنبد نیز می شود.

به یقین آن کس که با سامرا چنین کرده باید تا زیر گنبد ریبای جدم رفته باشد.

می دانی کجا سینه ات می سوزد.

یک نفر پیدا می شود توی این دنیا که تا زیر آن گنبد نازنین می رود و قلبش ان قدر سیاه است که سینه اش نمی سوزد از کاری که می خواهد بکند.

واجدا...

پس نگاشت(پ.ن):

  • می دانی جمع کردن بین عقل و احساس آن قدر دشوار هست که سه روز طول بکشد اتش جگرم بخوابد که ذهنم منطقی کار کند.
  • قبل از انگ زدن به این فکر کن که من هم شیعه ام ...
  • خلاص!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 23:35  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

 

با صدای خمپاره تمام سرخی صورتش پاشید روی تنم ... افتاده بود جلوی پایم ... خودنویسش را از جیبش برداشتم ... خیس و گرم بود ... خون رویش را پاک کردم ... گذاشتم توی جیبم.

 

پس نگاشت(پ.ن):

  • این باز نویسی یک داستانچه ی قدیمی است که به خاطر خواهر ادیبم از آرشیو وبلاگ قدیمی کشیدم بیرون. دیدم خالی از لطف نیست.
  • یافته ام که رضایت و قتاعت و شکر را از کودکی آموزشمان نداده اند...
  • شعار هایش را در گوش مان خوانده اند...
  • خلاص!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 21:37  توسط محمد رضا محسنی راد  |