تبليغاتX
حیرانه

حیرانه

صبح، دو مرغ رها ...

قلبم برای تو می تپد.

نمی شناسمت.

 زخم هایت را چرا.

آشناست.

تو هم با خونت خواهی نوشت:

"  نام تمام قاتلان زمین٬ جهل است."

پس نگاشت(پ.ن):

  • برای کودک ۳ ساله ای که از امشب باید بی دست عروسک اش را به آغوش بگیرد.
  • برای کودک ۶ ساله ای که از امروز تا آخر عمر محکوم است لی لی بازی کند.
  • برای کود ۹ساله ای که با آتش بازی سال نو سوخت.
  • برای کودک ۱۲ ساله ای که دیگر بیدار شدن برایش چشم باز کردن نیست.
  • خلاص!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 دی1387ساعت 20:46  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

 

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند 

 به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند   

کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار   

 دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند 

گذر گهی است پر ستم که اندر او به غیر غم 

 یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود 

که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند!

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات؟ 

برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند!

نه سایه دارم و نه بر  بیفکنندم و سزاست   

اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

                

پس نگاشت(پ.ن):

  • دیشب خیلی سرد بود.
  • نه اینکه دختر فال فروش بدون کاپشن نشسته باشد...کاپشن قهوه ای روی برادر کوچولوش بود!!!
  • تا حالا با یک پیرهن توی سرما نشستی؟
  • ه.ا.سایه
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 17:19  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

سلام.

بابا می گوید٬ شما را می کشند. چرا ؟

بابا می گوید٬ باید برای تان پول بفرستیم.

 اگر به آن ها پول بدهید دیگر نمی کشندتان؟!

 من قلکم را شکستم.

ولی نفرستادم.

همه اش تقصیر آن دختر فال فروش سر چهارراه بود.

توی سرما بدون کاپشن نشسته بود و فال می فروخت.

مامان هم همه پول ها را برد برایش کاپشن صورتی خرید.

از همان ها که خاله سیما برای من خریده.

مامان گفت٬ چراغی که توی مسجده ... یه همچین چیزهایی.

یادم نماند.

فکر کنم باید کلی صبر کنید تا برایتان پول بفرستم.

چون شهر ما کلی چهارراه و فال فروش و مسجد و چراغ دارد.

ولی باور کن من قلکم را برای تو شکستم.

پس نگاشت(پ.ن):

  • بر اساس یک داستان واقعی.
  • هر چه دل تان می خواهد بگویید.
  • من اعلام بازگشتگی می کنم.
  • خلاص!
+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 21:43  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

 

اسكيس

وقتی مسئله ای وجود ندارد هیچ چیز نیست. وقتی سوالی برای پرسیدن نداری جوابی هم نیست. طراحی درست از یک سوال شروع می شود. مهم نیست این سوال از کجای ماجرای معماری پرسیده شود.حداقل اینجای بحث مهم نیست! مهم این است که چه گونه جواب داده شود. یک جواب سرسری و بی منطقُ یک جواب عمیق و پر حاشیه! هیچ کدام. تفاوت معمار با دیگران در انتخاب جوابی است که سوال بعدی را بیافریند و آن را درست بیافریند. طراحی همین است. ژاسخ دادن به سوالات پی در پی!بازی با جواب ها و یافتن جوابی که برای همه سوال ها قابل قبول باشد. 

پس نگاشت (پ.ن):

  • لذتي در طراحي هست كه در ... نيست
  • الف) انتقام
  • ب) جنيفر
  • ج) عضويت در تعاوني مسكن براي زمين اجاره ۹۹ ساله در فاصله ۱۰۰۰ كيلومتري تهران
  • د) دودر كردن كلاس معماري!
  • ه) خلاص!

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 21:6  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

ارواح گویا

"ارواح گویا" فیلم آخر "میلوش فرمن" است، کارگردانی که هفت سال است فیلم نساخته اما آن قدر معتبر و خوش نام هست که هنوز در خاطره ها مانده باشد. ارواح گویا روایت دیگری از تاریخ اروپا است که به دست فرمن ساخته می شود. اما در مقایسه با دو اثر گذشته ی او کار در خور تحسینی به حساب نمی آید. فیلم با بهانه قرار دادن" گویا" نقاش نامدار اسپانیایی و آدم های نقاشی هایش روایت خود را پی می گیرد. این آدم ها را از نقاشی ها بیرون می کشد و برایشان داستان می سراید. داستان هایی که اگر چه تکیه ی کوتاهی به واقعیت های تاریخی دارنداما به هیچ وجه تاریخ نگاری به حساب نمی آیند و آن جا که به حوزه جزییات زندگی شخصیت ها وارد می شود به داستان سزایی محض می پردازد و حتی گاه در وقایع تاریخی نیز دست می برد. فیلم نامه ی فیلم را فرمن با کمک "ژان کلود کریه" نوشته است. فیلم نامه نویسی که تجربه ی کار با کارگردانی چون "بونوئل" را داشته است. روایت فیلم روان و جا افتاده است. اما آیا از نویسنده ای چون کریه و کارگردانی چون فرمن تنها یک روایت روان و بی اشکال کفایت می کند.

ارواح گویا بیش از آن که به شخصیت گویا بپردازد او را راوی داستان هایی کرده که برای شخصیت های نقاشی هایش اتفاق می افتد. فرمن تلاش کرده که نقش های گویا را باز آفرینی کند و با زبان او داستانش را روایت کند و به ضرب قلم او کادر هایش را ببندد .در برخی صحنه ها حتی اصرار به ایجاد هعمان کادر هایی داشته است که گویا در نقاشی هایش ساخته که نمونه های خوب آن در فیلم کم نیست. مثلا صحنه ای که برادر لورنزو که حالا کافری ضد کلیسا شده را با کلاه بوقی به سر محاکمه می کنند همان کادر گراور طراحی شده به وسیله ی گویا است. این اتفاق در سراسر فیلم تکرار می شود. فرمن گاهی این کادر ها را در کنار نقاش های گویا به ما نشان می دهد و گاه مثل صحنه ی یاد شده آن ها را از ما مخفی می کند. اما این نگاه که او قصد روایت بر اساس تصویر سازی های نقاش اسپانیایی را دارد نگاهی است که ازفیلم به راحتی قابل برداشت. فرمن در این نوع استفاده و الهام از آثار هنرمندی که او را روایت می کند تجربه های دیگری نیز دارد. نگاه کوتاهی به "آمادئوس" شاید میزان موفقیت او در این تجربه ی دوباره را روشن کند.

آمادئوس شاید یکی از موفق ترین فیلم های تاریخی است که درباره ی هنرمندان اروپا ساخته شده است. فیلم روایتی دارد از موسیقی و زندگی "ولفگانگ آمادئوس موتزارت" .راوی داستان آهنگ ساز رقیب موتزارت است که از حسادت او به حال دیوانگی افتاده است. فیلم داستان آهنگ ساز جوان را از زبان او روایت می کند. در هر برهه از زندگی موتزارت هماهنگی موسیقی او را با حال و هوای داستان که در حقیقت همان حال و هوای روحی موتزارت است . در بسیاری از سکانس ها ریتم فیلم از موسیقی گرفته شده و به گونه ای موسیقی به قالب تصویر در آمده است. این پیوستگی و وابستگی آن قدر هنرمندانه است که مخاطب گاه موسیقی اصیل موتزارت را موسیقی ساخته شده برای فیلم می پندارد. در حقیقت فرمن فر؟آیند معکوس ساخت موسیقی فیلم را طی کرده است. یعنی برای موسیقی موتزارت فیلم ساخته ، فیلمی درباره ی زندگی خود آهنگساز. این اتفاق از سویی حاصل درک عمیق او از موسیقی این آهنگ ساز بزرگ اروپایی است و از سوی دیگر به خاطر هماهنگی ماهیتی عناصر تشکیل دهنده ی سینما و موسیقی است. عناصری مانند ریتم و حرکت که در هر دو هنر نقش مهمی را ایفا می کنند و به مانند نخ تسبیح شکل دهنده ی وضعیت کلی اثر هستند. از سوی دیگر سال ها تجربه ی آهنگ سازی برای فیلم زبان گفتگو میان این دو هنر را مفهوم تر کرده و تمام این عوامل آمادئوس را به یک شاهکار سینمایی - موسیقیایی تبدیل کرده است.

یکی از گراور های گویا و همان کادربندی در فیلم

اما باید "ارواح گویا" را یک شکست واضح در تکرار این تجربه دانست. تجربه ای که این بار قرار بود به گونه ای دیگر بین نقاشی و سینما تکرار شود. نقاشی شاید به ظاهر به سینما نزدیک باشد. در هر دو این تصویر است که روایت می کند. اما حقیقت امر این است که عناصر شکل دهنده ی سینما فراتر از تصویر است. سینما روایتی است ادامه دار از لحضاتی که سعی در ساختن یک مفهوم را دارد. و نقاشی بدون بهره داشتن از قابلیت های سینما روایت لحظه ای که باید در یک کادر تمام آن مفهوم را به نمایش بگذارد. به این خاطر یک تابلوی نقاشی را دقیقه ها و ساعت ها نگاه می کنیم تا راز آن را کشف کنیم. اما سینما کادر هایش را برای کم تر از دقیقه ای برای ما به نمایش می گذارد. تفاوت نقاشی و موسیقی در برابر سینما از همین جا شکل می گیرد. موسیقی نیز پرده های ادامه داری دارد که با استفاده از ریتم و حرکت مفاهیم اش را منتقل می کند و گاه مانند سینما داستان می گوید. این  به همین علت شاید ایده ی تکرار این تجربه توسط فرمن این بار با نقاشی از بیخ و بن نادرست باشد. و کارگردان نیز هر چه تلاش کرده این هماهنگی و الهام را به رخ تماشاچی بکشد باز ناموفق بوده است.

اما از طرفی هوشمندی های فرمن و کریه در انتخاب خط روایی داستان مبتنی بر ایده تقابل با نقاشی را نمی توان نادیده گرفت. در آمادئوس موسیقی حکم می کند. موسیقی از درون هنرمند می جوشد و روایت گر حال و هوای درونی اوست. از این رو آمادئوس هوشمندانه روایت زندگی شخصی موتزارت را برگزیده است . اما نقاشی هر چه قدر که از درونیات نقاش تاثیر بگیرد. روایت گر سوژه ای بیرونی است و ساخته و پرداخته رخ داد های حول و حوش هنرمند.  از این رو در ارواح گویا داستان آدم های اطراف گویا پر رنگ تر و اصلی تر از داستان اوست.

با این همه ارواح گویا تجربه ای شکست خورده در تکرار یک تجربه ی موفق از کارگردانی هوش مند و دانش مند به حساب می آید. فیلم به یقین ارزش دیدن را دارد اما باز هم به یقین در حد و اندازه های میلوش فرمن نام دار نیست.

لینک مطلب در سایت لوح

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 19:46  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

"شال نخی رسید" ، "همه چیز3500 ، بیا تو "،" غذا تمام شد" ، " چادر ملی دانشجویی ، سفارشات پذیرفته می شود. " ، " دمپایی های توی سبد ، جفتی 1000 تومن" جلوی این یکی ایستاد . چند تا را زیر و رو کرد. چیز به درد بخوری نبود. جلوی "لوازم آرایشی" ، زل زد به ریش تراش نقره ای پشت ویترین.فقط 20000 تومان کم داشت. فروشنده از بین جنس های ویترین ریش تراش را پیدا کرد و برداشت. دختر دوید توی مغازه : " از این ریش تراش باز هم دارید؟ "

پس نگاشت (پ.ن):

  • وایلدر بزرگ در ننیوچکا می فرماید : " رادیو چیزیست که  یک پیچ دارد و تو آن را قسطی می خری و تا پیچش را پیدا کنی و روی یک موج تنظیم کنی ُ مدل جدید ترش به بازار آمده که گران تر است."
  • استاد وایلدر حتما یک چیزی می دانسته که درباره ریش تراش چیزی نگفته چون حجم ریش های مختلف فرق دارد.
  • خلاص!
+ نوشته شده در  شنبه 27 مرداد1386ساعت 23:54  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

چشمه دارن آرنوفسکی

"چشمه"   ساخته ی "دارن آرنوفسکی" است. فیلم سازی که دو فیلم موفق " پی" و " مرثیه ای بر یک رویا " را در کارنامه خود دارد. چشمه در پی درگیری ذهنی آرنوفسکی با مرگ و تلاش درونی اش برای ارتباط برقرار کردن او با این پدیده ی انسانی شکل گرفته. به گفته ی خود او آرنوفسکی پس از مرگ نزدیکان اش به نگاهی تازه از مرگ رسیده و ساختن چشمه تلاشی است که بناست این نگاه تازه را به فیلمی بدل کند که در آن تماشاچی مرگ را بشناسد و آن را از نظرگاهی ببیند که او دیده است.

چشمه سعی می کند با روایتی غیر خطی ، سه داستان در سه دوره مختلف را در پایان به هم مربوط سازد و سرانجامی واحد برای شان ایجاد کند. اما در عمل داستان فیلم، سه داستان موازی چند سطری است که لا به لای هم روایت شده اند و در پایان با هم تمام می شوند و در پایان یکدیگر تاثیر می گذارند. داستان دکتر کریو ِ هم عصر ما که در تلاش برای یافتن درمانی برای سرطان مغزی است تا همسر دوست داشتنی اش را از مرگ نجات دهد. داستان همان دکتر کریو که حالا یک کچل یوگا کار شده است و در حبابی به سمت ستاره ی در حال انفجار شیبالبا (دنیای مردگان مایان ها) سفر می کند تا درختی که روح همسر دوست داشتنی اش را حمل می کند را دوباره متولد کند و همسرش را از دست مرگ رها کند. و داستان یک فاتح اسپانیایی که به جنگل های اسپانیای جدید سفر می کند تا با پیدا کردن درخت زندگی جاودانه ملکه مورد علاقه اش را از دشمنی که او و قلمروش را به مرگ و نابودی تهدید می کند خلاص کند. سه داستان روایت هایی موازی از تلاش ِ مردی است برای رهایی زنی که پرستش گونه دوستش می دارد از چنگال مرگ. تفاوت سه داستان در این جاست که در اولی ایزی از مرگ می ترسد. هنوز مرگ را نمی شناسد ولی در رو به رو شدن با مرگ در نهایت آن را در آرامش می پذیرد و به استقبال آن می رود. در دومی درختی که روح ایزی را با خود دارد در حقیقت مرده است و همان ایزی است که مرگ را پذیرفته . و توهم ایزی که می آید و هر بار سعی دارد با باز گرداندن دکتر به زمان گذشته او را متوجه اشتباهی کند که در مقابله با مرگ مرتکب شده است. اما در داستان سوم ملکه ایزابل که همان تجسم ایزی داستان های پیشین است فاتح اسپانیایی را تشویق به یافتن درخت زندگی جاودانه می کند و اصلا جرمی که به واسطه ی آن قلمروش تحت تجاوز قرار گرفته تلاش برای یافتن این زندگی ابدی است. سه داستان در این نقطه از هم فاصله می گیرند. اما در این میان شخصیت ایزی نیست که تغییر می کند، فیلم در روایت این سه داستان تام کریو را نشان می دهد که در مبارزه با مرگ خود را ناتوان می یابد و نگاهش را تغییر می دهد. معمای پایان فیلم نیز از همین نقطه شکل می گیرد و پیچیده می شود که مردان هر سه داستان مرگ را می پذیرند و با نگاه تازه آن را راز زندگی جاودانه می یابند. فاتح اسپانیایی با نوشیدن شهد درخت زندگی می میرد و تام کریو دو داستان دیگر وقتی دیر به مقصد می رسند و ایزی عزیزان را از دست می دهند در مقابل مرگ زانو می زنند. اما ارتباط درونی دو داستان اول با داستان فاتح اسپانیایی هنوز گنگ و نا مفهوم باقی می ماند.

چشمه هر چه در روایت داستان ناتوان بوده و نتوانسته داستان ها را آن طور که باید در یک روایت غیر خطی به هم پیوند دهدف در کارگردانی و استفاده از عناصر سینمایی توانایی های کارگردان را به نمایش می گذارد. قاب بندی های دقیق و فنی آرنوفسکی و حرکت های دوربین بی اندازه چشم نواز است. استفاده از قاب های بسته در ارتباط دکتر کریو و ایزی و تناظر بصری آن ها با قاب هایی که از دکتر کچل و درخت در ارتباط با هم نمایش داده می شود در ارتباط بین دو ماجرا و تناظر شخصیت ها بسیار خوب از کار در آمده. صحنه ای هست که در آن دکتر درون خود فرو رفته و نگران آینده ی همسرش است. او در کنار خیابانی شلوغ راه می رود . ماشین ها رد می شوند . جایی جرقه های جوش کاری را می بینیم و ... اما تنها صدای پای دکتر را می شنویم ناگهان با صدای بوق ماشینی که جلوی دکتر ترمز زده دکتر به خود می آید و ما صدای خیابان را با همه شلوغی اش می شنویم. بازی های آرنوفسکی با نور و سایه هم به همان اندازه صدا در خدمت فیلم است و در فضا سازی و بیان فیلم را یاری می دهد. آرنوفسکی در خلق فضای بصری داستانی که در آسمان و درون حباب می گذرد نیز موفق بوده. حباب معلق در فضا درختی خشکیده را در خود جای داده با برکه ای آب و مشتی که خاک که در حال چرخش در میان هاله های طلایی و سیاه ستاره گان در حال انفجار یک منظره کارت پستالی تمام عیار را ساخته اند. دنیایی کوچک که دکتر با تمنها بازمانهده از همسر دوست داشتنی اش تنهاست.

آرنوفسکی در یک جمله قصد داشته با چشمه بگوید: " مرگ اکسیر زندگی جاودانه است." او پذیرش مرگ در آرامش را راهی درست برای رو به رو شدن با آن یافته و آن را مانند یکی از موهبت های آسمانی خداوند ستوده است. آرنوفسکی جان مایه داستانش را از یک افسانه مایان گرفته که در ان داستان خلقت جهان از قربانی شدن جد بزرگ مایان ها را روایت می کند.دوباره زاییدنی در دل مرگ. همین نگاه آسمانی به مرگ به مانند زندگی دوباره است که "چشمه" را دیدنی می کند و فیلم را تشخص می بخشد. با این حال ضعف های فیلم ان قدر کم نیستند که در مقابل این نقطه قوت بزرگ نادیدنی باشند.

 

 پس نگاشت(پ.ن):

  • خدا هر چی معلم خوب است برای شاگرد هایش نگه دارد.
  • خدا هر چی ک.ع است برای م.ر نگه دارد.
  • خدا هر چی م.ا.ن است از روی زمین بردارد.
  • خلاص!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 23:49  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

فراموشش کرده بودم. اولین دوست دوران دانشگاهم بود. چند سال زندگی آن قدر سخت شده که حتی به خودم تلقین کردم که که ازش متنفرم از همه چیزش. از همه چیزی که به او تعلق دارد. اما حالا دلم برایش تنگ شده. دوستش دارم. مثل همه دوران دوستی مان.

دوستت دارم معماری!

خانه آبشار

پس نگاشت(پ.ن):

  • خانه آبشار اولین خانه ای بود که از زیبایی اش حیرت کردم.
  • شما هم لذت ببرید.
  • بسوزه پدر این نوستالژی ایرانی ...
  • خلاص!
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 1:2  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

کوآرون را دیگر باید نامی شناخته شده در سینمای جهان دانست. مرد مکزیکی میان سالی که یکی از بزرگترین بلاک باستر های تاریخ سینمای هالیوود (مجموعه هری پاتر) را نجات داد. سازنده فیلم تحسین شده ی "مادر نیز هم" که مثل بسیاری از آثار خوب این روز ها در قهر با سینمای هالیوود در مکزیک کارگردانی شد. او در سالی که گذشت با "فرزندان انسان" نمونه ی متفاوت از سینمای علمی تخیلی را آفرید.
فرزندان انسان را بسیاری ستودند. برخی تکنیک های فیلم برداری بی نظیر و نوظهور  امانوئل لوبزکی را تحسین کردند و عده ای داستانی که فیلم روایت می کرد را مورد توجه قرار دادند و به فضای وهم آلودی که آفریده پرداخته اند. به حق هر دوی این ها نقاط قوت فیلم است. و در کنار بازی خوب کلایو اون و صحنه پردازی های بی نقص فیلم تکمیل می شود. یک علمی تخیلی کم خرج اما تاثیر گذار با روایتی عمیق و فلسفی ، بدون لیزر و سفینه فضایی و آدم های یک چشم. شاید پر خرج ترین اتفاق فیلم ساخت وسیله ای جدید برای فیلم برداری در فضای بسته ماشین باشد.وسیله ای که کوآرون و امانوئل لوبزکی با هم طراحی کردند تا صحنه های درون ماشین را با چرخش 360 درجه دوربین بگیرند ، ایده ای که حتی آن را به نام خود ثبت نیز کرده اند. فیلم را چه از زاویه تکنیک های سینمایی نگاه کنیم چه از نگاه روایت و داستان قابل تامل است. اما آن چه  بیش از همه تامل برانگیز است نحوه روایت سینمایی است که برای آن چنین انرژی عظیمی صرف کرده اند و بیش از آن تطابق آن با مفهوم داستان است.
فیلم ماجرای جهان را در 2027 روایت می کند . تاریخی که خیلی هم دور نیست. فیلم با اعلام خبر فوت جوان ترین انسان از تلویزیون آغاز می شود. اما این جوان ترین نوزادی یک روزه نیست جوانی 18 ساله است. مردم دنیا 18 سال است که صدای گریه کودکی را نشینده اند. فضای مه گرفته لندن در افسردگی شدید ودر دنیایی که تمام ساختار های تمدن بشری در آن از دست رفته و تنها بریتانیا ست که بر پا های خویش ایستاده. بریتانیایی که در کوچه ها و خیابان های آن هر روز صد ها مهاجر غیر قانونی که از بل بشوی دنیای بیرون به آن جا پناه آورده اند را مانند حیوانات دسگیر می کنند تا پا بر جا بمانند. فیلم ماجرای تلاش و درگیری انسان ها برای اخرین امید بقای نسل بشر است. دنیایی که از بنیادگرایی و سرمایه داری نابود شده. اما نه با جنگ که با رخت بر بستن بزرگترین نعمت امید الهی یعنی نسل های آینده!
در این فضای داستان کوآرون دوربین را روی شانه های امانوئل لوبزکی می گذارد. و او را رها می کند تا هر چه باید را ببیند. کوآرون به جای تنظیم کادر دوربین دنیای که می خواهد را جلوی دوربین می سازد و آن را شکل می دهد. دوربین را کات نمی دهد تا زاویه ای مناسب بیابد و صحنه ای مطلوب بچیند. فضای مطلوبش را می سازد و دوربین را آزاد می گذارد تا در آن بچرخد. سکانس پلان های بلند این فیلم آن قدر تمرین شده و تنظیم شده و هنرمندانه است که آدم را به این باور می رساند که یک مستند جنگی می بیند . کوآرون کارگردانی نیست که قواعدکلاسیک سینما را نشناسد. کارهای خوب او گواه این است که او ابزار را به خوبی می شناسد و همین تسلط بر ابزار است که او را توانا ساخته تا طوری دیگر از ان بهره جوید و آن را پیشرفت دهد. ابداع جدید او در طراحی وسیله ای که با آن می توان دوربین را 360 درجه و در مدت طولانی در ون ماشین گرداند بدون محدود کردن کار بازیگران و فیلمبردار بدون مقایسه من را به یاد ابداعات استاد سینما استنلی کوبریک می اندازد. مردی که تکنیک های سینما از توقعات او از کارهایش عقب بود و این او بود که روش های جدید را پیدا می کرد. کوآرون هم وسیله ای ساخته تا بتواند یک سکانس پلان 6 دقیقه ای را در درون ماشین بگیرد. و به حق این کار او نه یک فخر فروشی تکنیکی و نه یک بازی غیرحرفه ای با تکنیک سینماست. محال است بشود آن 6 دقیقه را به روش دیگری گرفت و به فضایی که کوآرون ساخته رسید. دوربین آزاد می گردد ، بازیگران با هم در ماشین حرف می زنند. و دوربین هنوز بازی ها را دنبال می کند. یک نفر بر می گردد و با پشت سری ها شوخی می کند. دوربین هنوز آزاد می گردد . به ماشین حمله می کنند. یک نفر زخمی می شود. بقیه سعی می کنند کمکش کنند و دوربین هنوز آزاد می گردد. فرار می کنند و به پلیس بر می خورند. مجبور می شوند توقف کنند. حالا دوربین بعد از 6 دقیقه استراحت می کند و کات می خورد. واقعا باید فیلم را ببینید تا بفهمید چه قدر ظریف این بازی بین راحتی و آزادی دوربین و ر‍ه حوادث از مقابل آن انجام می شود. این درباره چند سکانس پلان دیگر فیلم هم که یک 6 دقیقه ای دیگر هم در میان آن هاست صادق است. با این تفاوت که این یکی از ابتدا در میدان جنگ شروع می شود و دوربین یک ناظر آزاد است که کلایو اون را دنبال می کند . هماهنگی صحنه و ترتیب بازیگران در این صحنه ها عالی است. این پرداخت عالی کاملا این حس را القا می کند که شاهد یک مستند شجاعانه هستید.
هماهنگی مثال زدنی تکنیک و مفهوم فضای پرتنش و محو و مه آلودی که کوآرون خلق کرده بسیار قوام یافت و جا افتاده از کار درآمده. فرزندان انسان فیلمی است که از عهده ساختن فضا های مورد نیازش به خوبی برآمده و از سوی دیگر از آن ها به خوبی استفاده کرده تا داستان خود را روایت کند. این علمی تخیلی متفاوت فیلم شایسته ای در کارنامه روشن کوآرون به حساب می آید.

منبع :لوح

+ نوشته شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 15:44  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

کنار اتوبان داشت گره روسری اش را درست می کرد. باد زد زیر روسری و بلندش کرد. با خودش برد انداخت پایین پل. اتوبان را گرفته بود و می رفت به سمت خروجی که می پیچید پایین پل . بیشتر ماشین ها برایش بوق می زدند که سوار شود. محل نمی داد. آخر مجبور شد سوار شود. یک بنز سفید با یک نوار سبز. روی درش نوشته بود "گشت ارشاد".

پس نگاشت(پ.ن):

  • حضرت ایرج میرزا فرموده : " آن قدر طوفانیم من باد را هم ..."
  • حکایت ارشاد در روزگار ماست.
  • خلاص!
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 14:49  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

دوستي درباره سيگار مي گفت ماده اي دارد كه ذهن را راه مي اندازد و همان هرمن خلاقيت در مغز است. سيگار كه مي كشي انگار چند برابر در مغزت هرمن ريخته باشند شروع مي كند به زاييدن فكر و خيال پردازي كردن. اما بدي قصه اين است كه بعد از مدتي بدنت عادت مي كند كه هرمن را ترشح نكند و آن وقت ديگر تا سيگار نكشي موتور مغزت روشن نمي شود براي نوشتن. انگار قلم به مزد بودن هم مثل سيگار است . اين چند وقت چيزي از سر ذوق ننوشتم.
پس نگاشت(پ.ن):

  • البت هر چه به مزد نوشتم به حق همه از سر ذوق بوده ...
  • ضرب المثل چيني هست كه مي گويد‌: سوء تفاهم مثل ...
  • خلاص!


+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 19:23  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

كيشلوفسكي

سفید، قرمز، آبی؛ برف، خون، آب؛ عشق، خیانت، اندوه. شاید هزار ترکیب سه تایی دیگر از این سه رنگ وجود داشته باشد، تمثیل هایی که ذهن هر بیننده ای از سه رنگ کیشلوفسکی بیرون می کشد. سه رنگ شاید شاعرانه ترین و در عین حال پرآوازه ترین کار این شاعر سینما باشد، شعر زمان ما.
کیشلوفسکی روایت گر داستان حرمان بشر امروزی است. او دنیایی می آفریند که همه چیز آن به غایت کامل و زیباست، پر از نماهای خوش ترکیب و نماهای شاعرانه و در میانه انسان پیچیده در رنج. شخصیت هایی که اغلب نه از فقر رنج می برند نه از بی عدالتی های اجتماعی . انسان هایی که در عادی ترین و روان ترین زندگی امروزی آنقدر از رفاه بهره برده اند که با سلامت به پیری برسند، اما در رنج. رنجی که زاده ی ذات بشر است. انسان همیشه در رنج است همان گونه که در رنج خلق شده است.* انسانی که از هر گزند طبیعی و بی عدالتی اجتماعی رهیده و حالا در دام خود است تا در دنیایی که زیبایی هایش کادر بسته ی دوربین را آذین می دهد با خویشتن خویش خود را آزار بدهد.
شخصیت های کیشلوفسکی با آن نگاه اندوه بار خود حکایت از غمی درونی دارند. "سفید" داستان یک دل تنگی عاشقانه است که "کارول" را از پرده ی باریک میان عشق و نفرت عبور می دهد. پرده ای که گمان می کرد دومنیک هم در آن سویش در نفرت به سر می برد اما بعد از انتقام دریافت که دومنیک هنوز در آن سوی پرده دوستش دارد و این گونه داستان به پایان روایتش رسید و شخصیت ها را هم چنان در رنج بی پایان رها کرد. شاید کیشلوفسکی هم به خوبی می دانسته که رنج ابدی انسان داستانی نیست که تمام آن در یک روایت بگنجد داستان از میانه ی رنج آدم ها آغاز می شود ودر انتها آنها را در رنج خویش رها می کند و می رود. روایت فیلم تنها از دست و پا زدن آدم ها است برای رهایی از رنجی که به ان محکوم اند. جایی از زبان کارول به دوستش که قصد خودکشی را دارد همین را می گوید: "همه ی ما رنج می کشیم" و مرد جواب می دهد: "من کمتر می خواستم. "
کادرهای دوربین اما روایتی دیگر دارند. بر خلاف داستان دوربین خط کشی های شاعرانه تری برای خود دارد. دوربین کیشلوفسکی به بهترین صورت ممکن زیبایی را در کمال رنگ و ترکیب بندی به بند می کشد. در سفید نمای بازی هست از کوههای پر برف لهستان که در آن کارول را دزدان از چمدان بیرون می کشند، می زنند و غارتش می کنند و مجسمه ای که تنها یادگار او از فرانسه است را می شکنند. زیبایی منظره های کارت پستالی این پلان را بگذارید کنار روایت دردناک و سخت آن. کیشلوفسکی در حد اعلا از تضاد و تباین در وضوح بخشی به معنا استفاده کرده و در این راه عناصر داستانی و بصری را به خوبی به بازی گرفته است. استفاده از منظره های کارت پستالی، رنگ بندی ها و قاب بندی های استادانه به عنوان بستری برای داستانی چنین تلخ نشان از زبان بیانی قوی کیشلوفسکی دارد.
او صدا را هم همان قدر خوب و روشن می فهمد و به کار می بندد که تصویر را. استفاده ی او از موسیقی گاهی آن قدر چشم گیر و دل نشین است که بیننده را و حتی تصویر را به وجد می آورد. شاید نمایی که کارول کتک خورده و چمدان در دست به طرف سلمانی برادرش حرکت می کند و با دیدن سلمانی چمدان را می اندازد و می دود را هیچ بیننده ای از یاد نبرد. موسیقی چنان بازی عجیبی می کند که مخاطب را ابتدا متعجب می کند. موسیقی آن پلان شاید برای ورود ژولیوس سزار به رم مناسب باشد در حالی که سوار بر پشت اسب سفیدی با هزار شاخه ی گل استقبال می شود. موسیقی در حقیقت روایت گر درونیات آدم های داستان است و آنجا که با تصویر و داستان به تضاد می رسد شکنندگی و ناهماهنگی این احساسات را با واقعیت ها نشان می دهد. شادی کارول از رسیدن به خانه را نه در چهره ی کتک خورده و خونین او می توان دید و نه در دکوپاژ و میزان سن پر استیصال صحنه ی دویدن او. این صدا است که روایت گر درون است. کیشلوفسکی صدا را خارج از قالب موسیقی نیز بسیار استادانه به بازی می گیرد. او با صدا نشانه گذاری می کند و آشناپنداری ایجاد می کند و ذهن مخاطب را به صفحات قبلی داستان رجوع می دهد.
فیلم های او روایت هایی استادانه از رنج بشر امروز است که با تمدن نوین خود را از گزند هر دشمن تاریخی بیمه کرده  اما هم چنان اسیر خود است. او انسان را در رنج به تصویر می کشد و دنیا را در کمال زیبایی. و در این راه از تمام قابلیت های زبان تصویری خود استفا ده می کند. او تصویرگر دنیای زیبایی است که در آن رنج می بریم.

 

 

* لقد خلقنا الانسان فی کبد
** ارجاعات نویسنده در این متن به "سفید" به علت علاقه ی شخصی به فیلم است و حفظ زبان یکسان در مثال ها. مفاهیم قابل تعمیم به سه رنگ و شاید بیشتر آثار کیشلوفسکی باشد.

منبع : لوح

پس نگاشت (پ.ن):

  • تا وقتی ۲۳ سالت تمام نشود نمی فهمی جوانی ممکن است بگذرد.
  • تولدم مبارک.
  • این جا را برای سومین بار دوباره راه انداختم. این بار هم قرار نیست تا ابد آباد باشد. ولی می خواهم مدتی این جا بنویسم. تا میانسالی نرسیده ...
  • خلاص!
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 22:24  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

پیش نگاشت(پ.ن):

  • محرم آمد و ...
  • الف) دردم دوا شد.
  • ب)عیدم عزاشد.
  • ج )ماتم به پا شد.
  • د ) دلم برایت تنگ شده امام حسین!

 

به کدام باور سوگند٬

که چون تویی ریشه ی این چنین درختی نمی تواند باشد ؟

که تو آواز چلچه ی عدالت بودی.

نه طبل پر صدای جنگ.

 

پس نگاشت (پ.ن):

  • وقتی می گویم عدالت منظورم ... است.
  • الف) تثبیت قیمت ها (مثلا تثبیت قیمت گوجه فرنگی روی کیلویی سه هزار تومن)
  • ب ) آوردن نفت سر سفره مردم (با کارت هوش مند سوخت)
  • ج ) رایحه خوش خدمت.
  • د ) دیدار با هوگو چاوز و فیدل کاسترو و اورتگا و هر سرخ پوست دیگری که بلد باشد داد بزند.
  • ه ) خلاص! 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 22:41  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

پیش نگاشت(پ.ن):

  • آدم باید شعور داشته باشد!
  • از یه کرده تو خیابون می پرسن ساعت داری؟ شاکی می شه می گه مرد باید ... داشته باشه.
  • ...

 

  1. صدام کلی آدم بی گناه و یه عالمه آدم حسابی رو کشت.
  2. معمر قذافی که آخرش نفهمیدم چی کاره ی لیبی است امام موسی صدر را دزدید و شاید هم کشتش.
  3. محمود احمدی نژاد رییس جمهور ایران در دیدار با وزیر امور خارجه حماس (حماس یعنی مثلا فلسطین) بعد این که یه ربع ساعت طرف را بغل کرد و بوسید گفت ایران و حماس مواضع نزدیکی دارند و دوستان خوبی به حساب می آیند.
  4. صدام اعدام شد.
  5. قذافی اعدام صدام را عزای عمومی اعلام کرد.
  6. حماس(مثلا یعنی ...) اعدام صدام را به شدت محکوم کرد.
  7. آن جایی که پرتقال فروش را پیدا می کنید عمق استراتژیک سیاست خارجی دولت جمهوری اسلامی ایران است!

پس نگاشت(پ.ن):

  • اگر ربط گزاره های بالا را نفهمیدید نگران نباشید چون هنوز مرد هستید. (غیر از آن هایی که ساعت دارند.)
  • اگر می خواهید فحش بدهید که یک صهیونیست کثیف هستم بدهید.
  • یاد ایامی ...
  • خلاص!
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 دی1385ساعت 19:39  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

 

 

ملول از همرهان بودن طریق کاروانی نیست

بکش دشواری منزل بیاد عهد آسانی

 

 پس نگاشت (پ . ن) :

 

  • هیچ

 

حیرانه

+ نوشته شده در  جمعه 17 آذر1385ساعت 18:28  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

پیش نگاشت(پ.ن):

  • می خاهم باز بنویسم... با زنم ...
  • ازدواج که می کنی چشم هایت دو دو می زند٬ همه چیز را دوتا می بینی... تا یکی بشود کمی طول می کشد جان برادر صبر کن.

اسلحه ی پر همیشه چیز خوبیه . نمی دانم تجربه اش کردی تا حالا یا نه؟ لوله را می گذاری وسط چشم های وق زده اش و گورمپ. یک کم اگر دقت کنی سیگنال های قیافه ات را لای مغز پاشیده روی دیوار می بینی . باید عجله کنی جریان مغزی خیلی زود قطع می شود کم تر از یک ثانیه ٬ و تو چند ثانیه وقت داری که قیافه ات را توی مغز یکی دیگر ببینی. یادت باشد جایی بایستی که که لوله ی اسلحه جلوی چشم هایش را نگیرد.

دفعه ی آخر -فکر کنم اسم اش اصغر بود- همان لوله کش کچل که به بهانه ی چکه ی شیر کشیدم اش تو٬ قبلش داشت التماس می کرد که دختر دم بخت دارد و از این حرف ها٬ که زدم . توی مغزش قیافه ام قاطی شده بود با یک دختر مو طلایی چشم آبی. انگار اتصال کوتاه بشود با سیگنال های مغزش روی دیوار . ولو شدم روی زمین. آخرین بار بود. آخرین بار.

پس نگاشت(پ.ن):

  • قبول دارم آینه خریدن کار منطقی تری ست. .
  •  ?cops or criminals,when you facing a loaded gun what`s the difference
  • فیلم جدید اسکورسیسی را ببیند محض رضای خدا ... خیال آدم قد می کشد عین دانه برنج!
  • فکر بد هم نکن!
  • خلاص!
  •  
+ نوشته شده در  شنبه 11 آذر1385ساعت 21:25  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

...

 روزی که تو عزاداری تمام تاج های دنیا هم نمی توانند عید بسازند. پس تسلیت!

پس نگاشت(پ.ن):

  • ...
  • این روز ها دانا بودن مکروه و عاقل بودن جرم است...
  • آهای مجرم... بگیریدش!
  • خلاص!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 20:16  توسط محمد رضا محسنی راد 

سلام خانم بز !

این صدای منفجر شدن چشم های رودابه است.

از زلزله ی رودبار تا حالا چشم دوخته که رستم از در بیاید.

رستم بنای ده ماست. خانه می سازد.

سلام آقای کرگدن !

اتاق یک نفره نداریم. این جا همه سوییت ها سه نفره است.

و دم پایی های پشمی سه لنگه یک جفت.

و شطرنج سه تا فیل دارد.

یکی اضافه به جای وزیر.

برای کرگدن ها جا نیست توی مربع های سیاه و سفید.

گفتید صورتی رنگ مرد علاقه تان است ؟

سلام جناب چراغ تفتی!

از سال بعد شما را هم گاز سوز می کنیم.

تا شعر های مکروه شبانه کم تر آلوده کند شهر را.

....

پس نگاشت(پ.ن):

  • اگر عاقل باشید می فهمید که این ها حذیان است.
  • با اطلاع قبلی تب کرده ام.
  • خلاص!
+ نوشته شده در  جمعه 11 فروردین1385ساعت 3:28  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

آهای آدم ها!

توی دنیایی که ساخته اید چیزی مانده که ارزش داشته باشد برایش بمیری !

نمی دانم!

 

پس نگاشت(پ.ن):

  • دیوید داچ
  • عجب!
  • خلاص! 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 فروردین1385ساعت 22:32  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

می پرسد بهار مهم تر است یا روز چهلم تو.

روز چهلم تو اول بهار است.

 آن جا که تو به چله می نشینی بهار تازه نو اغاز است.

و حتی بهار چون تو خیل دوستدارات را ندیده.

هر روز با تو بهار است.

ای سلام تو سبزی بهار.

"سین" نام تو اول "صفا"ست.

پس نگاشت(پ.ن):

  • بهار من حسینه!
  • نگار من حسینه!
  • حسین من این " حووصین" که بعضی ها نعره می کشند نیست.
  • حسین من پیامبر شمشیر بدست صلح است.
  • سال نو پر برکت!
  • خدایا شکرت!
  • خلاص!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 21:2  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

آن قدر تو را نوشته ام که انگشت هایم دارد می شکند، می دانی بعضی وقت ها که لجم را درمی آوری دلم می خواهد ریز ریزت کنم اما خوب که فکر می کنم حالا از کلیه هایم هم گرانتری . پول همین جوهر و کاغذ و تازه آن دو تا قلم خودنویسی که پایت خرد شد. یم دانی با خودم قرار گذاشته بودم ان قدر بنویسمت که علیل شوم. اما به گمانم حالا که دارد صدای مفصل انگشت ها را حس می کنم. تو تازه شروع شده ای ... یک لحظه صبر کن الان می آیم.

 

***

اه! باز این پیرمرد غرغرو بود. کشت ما را با این درد احمقانه ی کمر و تاول های پوستش. می گویدکمرم را روغن زیتون بمال. با آن زخم های حال به هم زن اش. پیرمرد خسیس سال تا سال نان و پنیرش ، نان و پنیر و سبزی نمی شود اما حالا که زمین گیر شده و دارد زخم بستر می گیرد، شیشه شیشه روغن زیتون اعلا ضماد می کند. دستم هنوز بوی عرق و روغن می دهد.پیری یک بند هم غر می زد که :" از جان این کاغذ و قلم چه می خواهی؟" و یک چیز هایی هم در باره خربزه و آب زد که حواسم نبود.خودش هم نمی داند چه می گوید. مردک از شدت پیری افتاده به مزخرف گویی و چرند بافی . می دانی شده عین عمو ایوب تو. اما باز عمو ایوب دست و پایی دارد ، زورش به من و تو نمی رسد اما تور ماهی گیریش را می تواند بکشد بالا. اما این مردک نمی دانم به قوت قوت چه خیری داشته که حالا از لش توی بسترش خیر برسد.باز همان عمو ایوبکه دستش هم به دهانشش می رسد هم به جیبش می رود و عیبش حرف های صد من یه غاز بی سر و ته است که از حق نگذریم تقصیر تو بود. گفتی این جوری پیری اش بیشتر تو چشم می آید. من که نمی خواستم ... اه! باز هم صدای در است. بر می گردم.نخوابی ها!

 

***

سلمان بود، پسر همسایه.نفت می خواست باز. نمی دانم مادرش با این پیری چه سر و سری دارد. نفت را توی اجاق خودش نمی سوزاند و می پیچد توی پتو و سگ لرز می زند با این حال و روزش. اما هولوف هولوف می ریزد توی حلق این ها. اصلا به من چه من باید فکر هیزم سهراب و عمو ایوب باشم به نفت پیری و مادر سلمان چه کار دارم؟ روزی صد بار هم جای دوباری که می آید اینجا روغن زیتون به کمر پیری بمالدبرای سهراب هیزم نمی شود اما برای او نفت می شود ... ااا ...  باز تو گیر دادی! خوب چه کار کنم؟ بهترین هیزم همین پارو های قایق است دیگر. نکند می خواهی یخ بزنند توی این سرما ...  باز داری لج من را در می آوری ها! اصلا به تو چه دلم می خواهد وسط قایق آتش روشن کنم. توی دریا. این جا من می گویم کی چه کار کند.نه مثل آن بیرون که ننه کلثوم هر هفته که می آید همه چیز را می ریزد به هم . و آخر سر هم باید عینک ته استکانی اش را قایم کنم که نیاید سراغ تو و باز بنشیند کلی غصه بخورد و پای سماور چای زعفرانی برایم دم کند که گولم بزند و بنشاندم پای نصیحت که این چیز ها خلاف کتاب و قرآن است و چرا ریحانه توی خانه عمو زلف هایش را می دهد سهراب ببافد یا چرا اقدس با هر کسی از راه می رسد می خوابد و من کاری نمی کنم. اصلا می دانی همان روز اول اشتباه کردم تو را با ننه کلثوم آشنا کردم. الان که فکر می کنم روی تو هم تاثیر بد داشته . البت ننه کلثوم بیشتر. این بار که آمده بود عینکش را نیاورده بود . نمی دانم صبح توی امامزاده چه طور آن خط ریز قرآن های حاج عبدالله را خوانده. این قدر از تو بیزار شده ای چند ماهه که از قید قرآن و امامزاده گذشته که چشمش هم به تو نیفتد. اما تو هم کم اخلاقت عوض نشده از وقتی چشمت به ننه افتاده ! اصلا بی جا می کنی نظر قلمبه از خودت می دهی که آتش توی قایق نمی شود. من که می دانم این کارها را از کی یاد گرفته ای! اصلا هر چی می کشم از دست این ننه کلثوم است. این پیری هم لقمه ایست که ننه برایم گرفته. اصلا کی گفته من تخم این پیر سگم؟ هان؟ من که از روزی که چشم وا کرده ام ننه کلثوم را دیدم و عمه ترانه را که حالا کف این امامزاده خوابیده و کنارش جای پیری را هم خالی کرده. این پیری کجا بود که که یهو سبز شد وسط زندگی ما. اگر بچه ی هر هم خوابه ای پسر آدم است پس من و سلمان هم باید برادر باشیم.اه.باز در می زنند.

 

***

مادر سلمان بود . حداقل خودش حلال زاده است. باقی اش به من ربطی ندارد. من هم ربط دارم به ننه کلثوم و عمه ترانه. و اقدس ربط دارد به من. برایش نگرانم. شاید از جای زن دوم عمو ایوب می کردم اش کنیز مطبخ ننه کلثوم هم راضی تر بود. باز هم چای زعفرانی می ریخت و درباره زن شوهر دارو تهمت نصیحت سر هم می کرد. آره! تو هم فکرش را بکن! کنیز مطبخی اصلا یک نمک دیگری دارد برای خوابیدن. آدم خیالش هم راحت است. مخصوصا رفقای ایوب . دیگر هم لازم نیست کلی داستان سر هم کنم بعد ماجرا که داش رحیم از عذاب وجدان خیانت قایق خودش را سوراخ کرد و ...

 

این جوری ریحانه هم کمتر اذیت می شود و هم از اقدس و فضولی هایش کمتر می ترسد. فقط باید حواسم باشد که بی پروا نشود. دلم نمی خواهد یک بار که رفته ام در را باز کنم بر گردم و ببینم با سهراب خوابیده است. هر چه هست عشق باید پاک بماند. تا همین جا هم کلی لجن از سر و کله ی من و تو می چکد که نمی دانم از کجا سرازیر می شود. شاید چیز نجسی قاطی اسن جوهر ها می کنند که که این چیز ها از تویش در می آید. دیگر نباید به سلمان بگویم برایم جوهر و کاغذ بخرد.شاید هم !! ... آره1 شاید عین دوره ی سربازی که اسی می شاشید توی توی قوری چایی افسر ها سلمان هم به تلافی تلمبه هایی که که مجبورش می کنم برای دوچرخه ام بزند یا همین جوهر و کاغذ خریدن ها خودش را توی ظرف جوهر راحت می کند. بعید نیست و شاید کار مادرش است ... باید هر جور هست اقدس را از این وضعی که برایش ساخته ام نجات بدهم. این از یخ زدن سهراب و ایوب هم جدی تر است. می دانی که اگر صبر کنیم تا آن افسر ارتشی مهمان خانهی ایوب شود کار تمام است. هر دو مان باید با اقدس خداحافظی کنیم.خودت که می دانی این مردک گلوی چند دختر دیگر را توی چند داستان دیگر بریده. شاید بقیه ندانند اما من و تو که باید بدانیم قرار نیست گول لباس افسری و ... را بخوریم. تو سربازی آن قدر شاشیدن اسی توی قوری افسر ها را دیده ام که بدانم گول این درجه ها را نباید خورد. وای خدا این ها باز دارند جیغ داد می کند... حواست باشد تا بیایم.نترسی ها!

 

***

گفتم آخرش دیر می شود... اه ! این قدر غر نزن خونی است که خونی است ! اصلا فکر کن یک قوطی جوهر قرمز خالی شده روی دستم! تکان نخور بگذار ببینم برای اقدس دیر شده یا نه ! آن دو تا که از پس هم بر امدند. فقط می خواستند کاغذ های مرا به گند بکشند که جیغ و داد راه انداختند و گر نه هر دو شان برای هم سنگ تمام گذاشتند.با توام لا مصب تکان نخور دارم دنبال اقدس می گردم. خدایا کجا بود اخرین بار؟ باید به دادش برسم ... نمی دانم جوانی های پیری با مادرم چه کار دارد!

 

 

پس نگاشت(پ.ن):

  • داستان کوتاه!
  • نظر معقول می خواهم نه تعریف و فحش بی منطق!
  • خلاص!
+ نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1384ساعت 2:18  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

با یک گل دارد بهار می آید...

بو بکش ...

شرق را که نگاه کنی

 خورشید از چشم هایت می خواند که چشم ات به راه است

 

پس نگاشت(پ.ن):

  • فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم.
  • بوی گل اشنا می آیدم این روز ها
  • ...
  • خلاص!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 23:27  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

نام تو را از صفین به خاطر دارم

از کربلا

جهل نام تمام قاتلان زمین است!

پس نگاشت(پ.ن):

  • چی بگم!؟
  • خودت بخون!
  • شعور نداریم سواد که داریم!
  • +
  • +
  • +
  • +
  • مرده شور همه ی خلاصی های دنیا را ببرند!
+ نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 0:30  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

این دنیا محل نقص است.

کمال را بخواه

اما نجوی

که در این عهد نیابی !

پس نگاشت(پ.ن):

  • خسته ام...
  • مادر می گوید بخوابی خوب می شی !
  • می خوابم!
  • خلاص!
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 22:2  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

بهار سرش را روی صورتم خم می کند و می گوید :

" کوچولوی بغض آلود من ! خواب را نمی خواهی برای خداحافظی ببوسی؟"

 

پس نگاشت(پ.ن):

  • کمی خسته ام بعد از این خواب زمستانی.
  • بانو بیدار شود بهار است .
  • خلاص!
+ نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1384ساعت 10:15  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

یادت رفته ؟

گفتم شعرهایم را برایت می خوانم اگر با گوشه چشم هایت گریه کنی!

دیدی تو بد قول تر از شعر هایم شدی !

باشد این بار داد می زنم تا تو راحت آواز بخوانی !

 

پس نگاشت(پ.ن):

  • اگر این پست را نفهمیدید به سلامت عقل خود ایمان بیاورید...
  • اگر فهمیدید مثل من دیوانه اید ...
  • می خوام برم سفر پام رو بستن ...
  • خلاص!
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1384ساعت 23:2  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

سر انگشت هایم را در خون فرو می کنم .

همان کاسه سفالی جهیزیه ات ...

لب های دخترت از سرخی افتاده ...

این روز های دخترکان سرزمین تو با خون سرخاب می کنند و از دود سرمه می کشند...

و مادران در دهان کودکان شان سنگ می گذارند...

اما زبان من بسته نیست .

مادرم شاید برای بمبی در نجف شعر می خواند که رفت

 و سنگ هایش را ارث گذاشت برای سر های بی دردسر.

کودکان من باروت می خورند

 و برای دفتر مشق های شان

 قصه شب های بغداد را می گویند.

و هزار یک بار نام تو را می نویسند

 که نمی دانم هم قافیه کدام انفجار شعرت را سروده اند.

شاید با قصیده مادر ...

شاید با غزل های ابراهیم ...

اما نه !

سپید بود انگار.

شعر تو با وزن آجر های گنبدش همبستر شده بود.

فقط به خاطر یک خال زیبا.

جایی کنار لب های از رنگ افتاده دخترت.

سر انگشت هایم را در خون فرو می کنم.

 

 

محمد رضا محسنی راد

 

پس نگاشت(پ.ن):

  • آه من العشق و حالاته ...
  • داد ازین درد که درمان نارواست ...
  • وای...
  • آه ...
  • واجدا ...
  • مثلا خلاص!
+ نوشته شده در  شنبه 13 اسفند1384ساعت 23:3  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

با خودم قرار گذاشته ام کتاب زیاد بخوانم و چند وقتی است که می خوانم.

با خودم قرار گذاشته ام که به دوستانم کتاب زیاد امانت بدهم و چند وقتی است که می دهم.

حالا هم با خودم قرار گذاشته ام زیاد از کتاب بنویسم و اینجا به دنیا آمد:

http://ketabkhane.mihanblog.com

کتابخانه من

فلسفه وجودش این است :

برای تعجیل در ظهور موعود بیشتر بخوانیم.

هر کس خواست می تواند عضو شود .

هم بنویسد .

هم بخواند.

هم امانت بگیرد.

خلاص!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 13:29  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

عقل:

از این تمام جماعتی که در مقابل من و تو صف کشیده اند کم تر می شناسم کسی را که به ایمان من تو مستقیم نظر دشمنی داشته باشد. دششمنی که برای یافتن آن چه منافع خویش می داند در مقابل من و تو صف آرایی از هر عامل فرهنگی و اجتماعی من و تو اگر به کارش آید سود می جوید و اگر در برابرش قرار بگیرد به واسطه اهمیت نبرد برای منافع اش است که با آن می ستیزد. و ایمان من و تو نیز از این دست است.

شاید به ذهن من و تو برسد اهانت به مبانی اعتقادی مان دشمنی مستقیم با ایمان و اعتقاد ماست. این عقیده تا چه حد درست است ؟

به یقین آن که درست یا غلط دشمن می نامیم اش اگر با نفس ایمان و اعتقاد الهی وو بشری در تعارض بود داعیه اعتقادات درست یا غلط هیچ یک از ادیان ابراهیمی نمی شد. به جای ترکاندن رگ گردن یادتان بیاید که منفعت کفار مکه بود که پیامبر را تکفیر کرد یا یا نا خشنودی انان از ایمان مردم؟

پس بدانید آن که دشمن می نامیم اش نه مستقیما پیامبرمان را دشمن می دارد و نه بارگاه قدسی امامان مان خار چشم اش است. او از ایمان این چنینی من و تو نه تنها ناخرسند نیست که این روزها از ایمان سطحی مسلمانان جهان بسیار سود نیز برده است!

بدان آن ایمان و اعتقاد و دین و اسلامی که دشمن را به هراس می اندازد نه خشم است و نه نفرت که این ها آب در آسیاب من و تو نیست.

تدبیر نبوی:

در حدیبیه بندی از پیمان نامه ی رسول رحمه با کفار مکه چنین بود:

اگر از مدینه کسی به کفار پناه آورد(یعنی از اسلام گریخت) در پناه است اما اگر از مکه کسی به مدینه پناه آورد و مسلمان شد اهل مدینه موظف اند او را به اهل مکه تحویل دهند.

پیامبر قبول کرد هر چند عده ای معترض بودند.

یکی از اهل مکه مسلمان شد و به مدینه پناه آورد.

رسول رحمه به وعده اش وفا کرد و گریخته را باز پس داد. و او دوباره از مکه گریخت و به جایی در راه کاروان های تجاری مکه پناه برد . به تدریج تعداد این گریختگان از مکه زیاد شد و به جای پناه به مدینه گروهی را تشکیل دادند و در راه کاروان های تجاری مکه باعث ناامنی شدند.

تا آن جا که کفار به خواهش و تمنا از رسول رحمه خواستند این عده را به مکه باز گرداند و با دست خود این بند پیمان را از ذمه پیامبر برداشتند. آن هم پس از مدتی ناامنی و ضرر و ...

این تدبیر نبوی است.

به یقین ان که دشمن می خوانی از ایمان به این پیامبر می هراسد.

اما آیا من و تو که از دیوار سفارت آویزانیم به این پیامبر ایمان داریم ؟

روضه :

گنبد سازه ای است که از بیرون و کناره ها آن چنان محکم است که شاید هیچ نیرویی از بیرون ویرانش نکند. گاه بعضی نیرو های از بیرون باعث زیاد شدن توان حمل بار کنبد نیز می شود.

به یقین آن کس که با سامرا چنین کرده باید تا زیر گنبد ریبای جدم رفته باشد.

می دانی کجا سینه ات می سوزد.

یک نفر پیدا می شود توی این دنیا که تا زیر آن گنبد نازنین می رود و قلبش ان قدر سیاه است که سینه اش نمی سوزد از کاری که می خواهد بکند.

واجدا...

پس نگاشت(پ.ن):

  • می دانی جمع کردن بین عقل و احساس آن قدر دشوار هست که سه روز طول بکشد اتش جگرم بخوابد که ذهنم منطقی کار کند.
  • قبل از انگ زدن به این فکر کن که من هم شیعه ام ...
  • خلاص!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 23:35  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

 

با صدای خمپاره تمام سرخی صورتش پاشید روی تنم ... افتاده بود جلوی پایم ... خودنویسش را از جیبش برداشتم ... خیس و گرم بود ... خون رویش را پاک کردم ... گذاشتم توی جیبم.

 

پس نگاشت(پ.ن):

  • این باز نویسی یک داستانچه ی قدیمی است که به خاطر خواهر ادیبم از آرشیو وبلاگ قدیمی کشیدم بیرون. دیدم خالی از لطف نیست.
  • یافته ام که رضایت و قتاعت و شکر را از کودکی آموزشمان نداده اند...
  • شعار هایش را در گوش مان خوانده اند...
  • خلاص!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 21:37  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

پیش نگاشت(پ.ن):

  • بنا بر طویل نویسی و اطاله کلام ندارم ... چاله های بحث را با اطلاعات پر کنید.
  • بنا بر سیاسی نگاری هم ندارم ...
  • پس بدان این نوشته را سیاست نمی دانم ...

شما بودید برای کدام برنامه ریزی می کردید ؟

لبنان کشور کوچکی که از جنوب هم مرز با اسراییل است. تنها نیروی نظامی که در تاریخ ارتش اسراییل را وادار به عقب نشینی غیر استراتژیک و قبول شکست کرد امروز در این کشور قوی ترین حزب سیاسی است.(عقب نشینی اسراییل از غزه و سوریه را قبول شکست نمی دانم*) این گروه نزدیکی و قرابت غیر قابل انکاری با جمهوری اسلامی ایران دارد و به یقین با توجه به فراست رهبران آن جدی ترین خطر کل منطقه خاور میانه برای استقرار و امنیت اسراییل خواهد بود.

عراق دولتی که با ادعای دموکراسی در جنگ تنها قرار بود جای دیکتاتور را به مردی کت شلواری که از صندوق رای دست دوستی اش را به سوی دولت های متجاوزش دراز کند بدهد امروز نخست وزریری شیعه دارد که اگر تضمین کننده منافع ایران در عراق نباشد به یقین تضمین کننده دوری هر نیروی مخالف مرجعیت شیعی از آن آب و خاک است. شاید نتوان ارتباط روشنی بین جمهوری اسلامی و دولت عراق از نوع وابستگی ترسیم کرد اما نباید سوابق مبارزان شیعه در زمان دیکتاتور عراق در ایران را از یاد برد.دولت عراق شاید تهدید کننده ی امنیت هیچ یک از متحدان آمریکا در منطقه نباشد که در صورت ادامه اشغال خواهد بود اما به یقین زحمات سه ساله آمریکا را برای تسلط بر منطقه را به هدر خواهد داد.

فلسطین کشوری است که به واسطه درگیری ها و اشغال نظامی از سوی اشغال گران تا کنون به بلوغ سیاسی مورد نظر برای تشکیل حکومتی مستقل نرسیده است. با این حال پیروزی حماس با تمام منافع پنهانی که برای دولت اسراییل دارد*. اما تهدیدی برای امنیت سیاسی و عمومی در اسراییل به حساب می اید. حماس اگر چه با دولت جمهوری اسلامی ایران اختلافات مذهبی بالایی دارد اما بیشتر از تمام گروه های مبارز فلسطینی مورد حمایت دولت ایران است و قرابت بیشتری با آن دارد.

ایران به یقین حامی قدرت مند منطقه ای این سه گروه تازه به قدرت رسیده ی توان مند عرب است که در سه جبهه منافع آمریکا و متحد مهم منطقه ای اش اسراییل را تهدید می کند.

شما کدام را انتخاب می کنید. نبرد در سه جبهه یا جنگ در یک جبهه؟

به یقین ایران هدفی معقول برای رسیدن به پیروزی هایی در این سه جبهه است.

پس نگاشت (پ.ن):

  • * در باره جمله های ستاره دار حاضر به اقامه دلیل و بحث هستم اما به علت رعایت کوتاهی پست اطاله ی کلام نشد.
  • این یک نگاشت سیاسی نیست به نظر من تحلیل شرایطی است که مردان سیاست به آن نیاز دارند.
  • به نظر شما نحوه ی مبارزه در جبهه ی هسته ای ایران نباید با توجه به نگاه بالا تغییر کند؟
  • خلاص!
+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384ساعت 22:50  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

 

دوستان اگه لطف کنند و تو این نظر سنجی شرکت کنند ممنون می شوم.خلاص!

 

 

کد نظر ینجی برای قرار دادن در صفحات دیگر:

<!-- Begin WebGozar.com Poll code -->
<script language="javascript" src="http://webgozar.com/c.aspx?Code=52515&t=poll"></script>
<!-- End WebGozar.com Poll code -->


+ نوشته شده در  سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 1:6  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

در درد می پیچم که ماهم رفت از دست

بنشسته ام این جا نهادم دست بر دست

فریاد از قلبی که بی خون مانده باشد

این خون به پا کردند و افشاندند بر دست

...

محمدرضا محسنی راد

پس نگاشت(پ.ن):

  • لا یوم کیومک ...
  • کاش این خون را یه پای من و تو ننویسند.
  • خلاصی نیست.
  • نمی گویم خلاص!
  •  
+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1384ساعت 2:34  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

پیش نگاشت (پ.ن):

  • آن قدر به هم ریخته ام که انگار سقف دنیا را بر سرم ریخته اند ...
  • نه بدتر حسین را کشته اند ...

 

به گمان حسین را من و تو کشتیم .

چشم هایت را باز کن.

.

.

.

امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف و السوء.

می دانی مضطر یعنی چه ...

نمی دانی.

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند.

فکر می کنی مضطر یعنی این؟

به دشت پرملال ما پرنده پر نمی زند.

فکر می کنی مضطر یعنی این؟

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند.

گمانت می دانی مضطر یعنی چه ؟

کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند.

می خواهی بدانی مضطر یعنی چه ؟

می دانی امشب پسر داشتن به درد نمی خورد!

مضطر یعنی چه ؟

کاش دختری داشتم که سپر تازیانه شود.

می دانی مضطر کدام است؟

او می دوید و من می دویدم!

نمی دانی مضطر کیست ؟

او می نشست و من می نشستم!

مضطر ....؟

او می شکید و من می کشیدم !

وای از مضطر ...!

او می برید و من می بریدم !؟

می دانی مضطر یعنی چه ؟

مضطر یعنی : "زینب"

مضطر یعنی زینبی که از تل زینبیه صدا بزند:

" عمر سعد کاری بکن دارند حسین را می کشند!"

مضطر یعنی زینبی که شب بچه های حسین را بشمارد و همیشه یکی کم باشد .

مضطر یعنی زینبی که عمود خیمه عباس را بخواباند و بگوید " وای از اسیری"

مضطر یعنی زینبی که نماز شب نشسته بخواند و خطابه ایستاده کند.

مضطر یعنی زینبی که ...

کاش دختر داشتم که سپر تازیانه کنم.

می دانی مضطر یعنی چه !؟

نمی دانی !

دیدی حسین را من و تو کشتیم ؟

پس نگاشت (پ.ن):

  • بد قاطی ام اما نه بیهوده ...
  • ما کشته ی تو ایم به خنجر چه حاجت است ...
  • تا نيزه‌ها به پاست، ‌به منبر چه حاجت است ...
  • تا ما بر آن سريم، به اين سر چه حاجت است ...
  • در ما قيامتي‌ست، به محشر چه حاجت است ...
  • نگویید خلاص!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 بهمن1384ساعت 23:52  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

 

پیش نگاشت(پ.ن):

  • آن قدر به هم می ریزم و می ریزم و می ریزم که ...
  • شعر نظم است ...
  • تو نظمی ...
  • تو شعری ...
  •  من تو نیستم ...
  • این که م نویسم من است ...
  • من آشفته ...
  • ...

ظهر ها تا عاشورا می شود آسمان عرق می کند تا زمین خیس شود و وجای اشک هایش را من و تو نفهمیم. و همان که عمود خیمه به دست می دود میان میدان اشک هایم را پاک می کند. می خواهد سرم فریاد بکشد که زنده برنگرد.انگار توی این شهر کسی زنده مانده از انفجار های اهواز.اخوی می گوید توی بغداد بمب می گذارند ۲۲ نفر می میرند و توی تل آویو ۱۷ نفر زخمی و می گوید بمب بمب است . و مادر از آشپزخانه داد می زند توی کربلا عمر سعد را ترکاندند و ۷۲ نفر زنده ماندند تا همین امروز. و دست هایش توی کف ظرف های غذای نذری است هنوز. همه این روز ها توی کف غذای نذری اند از بس که ظرف دارد. زنگ در را که باز می کنم با آستین کوتاه مشکی ظرف یک بار مصرف شله زرد را می گیرد جلویم که به مادر سلام برسان. انگار روی تی شرت زنانه اش نوشته اند :"این حسین کیست که عالم همه ...". مادر ظرف های یک بار مصرف را هم می شورد و تویش گل سرخ و نبات می ریزد و می دهد دست فاطمه ی من که ... توی راه پله می خورد زمین. پایش را که می بندم می گوید بابا معلم علوم مان پرسید : "  مرمر پله های شما بیشتر درد دارد یا خار های بیابان؟" عمویش از اتاق کنار داد زد: " هیچ کدام!" معلم علوم ما هم دق می کرد همیشه لای آن لباس مشکی اش که تن شهر کرده بودیم. بابا می گفت همه جا را مشکی بزنید که سیاهی های شهر معلوم نشود . مهمان داریم جلوی مهمان زشت است. مادر فرصت ندارد سیاهی دیگ ها را بشوید. دستش هنوز توی کف است. از همان جا یادمان می دهد اسم عمو که آمد دو زانو بنشینید. مهمان داریم . و سارا.خواهرم. برای زخم پای فاطمه امن یجیب می خواند و الف لام مضطر بغض دارد گویا در تجوید. و فاطمه توی شیرینی دانمارکی جگر حمزه را پیدا می کند .باید سیاه بزنیم.عصر ها تا عاشورا می شود همه می میرند و شب باید بالای مزار خودمان شمع روشن کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 بهمن1384ساعت 12:24  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

پیش نگاشت(پ.ن):

  • بنا نداشتم در دهه از چیزی غیر از حسین بنویسم...
  • الان که فکر می کنم این از همه بیشتر به عقل سرخ حسین مربوط است ...

روزی یادم می آید یک علی بود که گفت اگر خلخال از پای زن یهودی کشیدند.  مردان غیرت  اگر جان تسلیم کنند خرده ای بر آن ها نگیرید . به حق مرده اند.

روزی محمدی بود که می گفت حرمت هم را نگه دارید. حرمت خانه ی هم را نگه دارید . حرمت خانه ی آنان که در عهد شمایند نگه دارد. حرمت انان که در حفاظت شمایند نگه دارید. حرمت خانه انان که در حفاظت شمایند نگه دارید.

خداوند برای رسولش و خاندان او حرمت قایل شده و فرموده این حرمت را نشکنید.

خداوند برای حریم خصوصی خانه ی مسلمان و خانه غیر مسلمانی که در ذمه ی حکومت اسلامی است حرمت قایل شده.

این روز ها کشوری هست به نام دانمارک. درصدی قلیلی مسلمان دارد و در صد بالایی هم غیر مسلمان.این کشور با جمهوری اسلامی ایران که دارای حکومت اسلامی است در صلح است(حداقل تا شب گذشته چنین بود.). این کشور در تهران سفارتی دارد که حکم خانه ی غیر مسلمان در ذمه ی حکومت اسلامی را دارد.

عده ای کژفهم از اهالی دانمارک به حریم نبوی تعرض کردند و حدی را که خدا نهاده بود شکستند.

عد ای کژفهم به حریم خانه ی غیر مسلمانی که در ذمه ی حکومت اسلامی است بدون مجوز شرعی تعرض کردند و حدی را که خدا نهاده بود شکستند.

تلک حدود الله لا تعرضوا...

روزی یادم می آید یک علی بود که گفت اگر خلخال از پای زن یهودی کشیدند.  مردان غیرت  اگر جان تسلیم کنند خرده ای بر آن ها نگیرید . به حق مرده اند

شکستن حرمت نبوی به عقیده ی حقیر محکوم است.

شکستن حرمت خانه ی غیر مسلمانی در ذمه ی حکومت اسلامی نیز محکوم است.

پس نگاشت(پ.ن):

  • عادت کرده ام که میان مذهبی ها و رفقا بگویند بی غیرتی فلانی... بی دینی ... فلانی ...
  • مهم نیست ...
  • مهم این است که از تاریخ آموخته ام فر آیند مهم تر از نتیجه است ...
  • خلاص!
+ نوشته شده در  سه شنبه 18 بهمن1384ساعت 15:14  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

آن شاعران که وصف گل ارغوان کنند.

پس نگاشت(پ.ن):

  • کو خیزران که قافیه اش با دهان کنند.  آن شاعران که وصف گل ارغوان کنند.
  • شعر باز هم مشخصا از استاد علی رضای قزوه است.
  • ببخشید روضه باز دوست ندارم خودم هم اما جگر خون است و چاره فریاد...
  • کاش کسی جای بگوید خلاص!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 23:38  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

از ناله ی تو جهان به هم ریخت. بس است!

از اشک تو آسمان بر انگیخت. بس است!

از خنده ی سیراب تو اشکم جاری است.

صد خنده و گریه در هم آمیخت. بس است!

...

محمدرضا محسنی راد!

پس نگاشت(پ.ن):

  • برای ارباب کوچولو ...
  • اگر بودی جهان رنگ دگر داشت...
  • ارباب را الف اش را که برداری یک دل آتش گرفته می ماند...
  • کاش امروز زبانم می چرخید بگویم خلاص!
+ نوشته شده در  جمعه 14 بهمن1384ساعت 15:40  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

تنهاتر از مسیح کسی بر صلیب بود.

پس نگاشت(پ.ن):

  • سبز ...
  • سیب ...
  • شعر از استاد علی رضای قزوه است ...
  • ترجیع بند عاشورایی با کاروان نیزه...
  • خلاص!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت 22:40  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

از چشمت خون ببار

 

پس نگاشت:

  • دارد میآید محرم...
  • خلاص!
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 0:48  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

عرق شرم به پیشانی خنجر سرخ است .

ناله ی آیه ی قرآن تو از مقطع حنجر سرخ است.

نیزه از قامت مردانه ی تو شرم آورد

ز همین روست که از پای تو تا سر سرخ است.

...

محمدرضا محسنی راد!

پس نگاشت(پ.ن):

  • بوی محرم دارد کم کم می آید ...
  • این هم اشک اول ...
  • بیشتر غزل است گویا ...
  • کلمنی یا حمیرا!
  • خلاص!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 23:48  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

توی چشم هایش نگاه کردم و داد کشیدم.شاید چشم هایم را از فشار بستم:

" می فهمی این چیز ها را احمق!"

نمی فهمید.جیب هایش را ریخته بود روی میز. دو تا بسته سیاه پر از روکش های پلاستیکی.

مادرش از اتاق کناری دزدکی نگاه می کرد.جرات جلو آمدن نداشت. دوباره داد زدم:

" می فهمی؟"

شکم دختر سرایدار بالا آمده بود. از اتاق سرایدار هنوز بوی نفت می آمد:

" می فهمی اگه بلایی سر خودش و اون ضعیفه آورده بود ..."

مادرش از اتاق کناری دزدکی نگاه می کرد.

محکم زدم زیر گوشش. تلو تلویی خورد و با کمر به لبه ی میز خورد.

با افتادنش سفره را هم کشید پایین.

نقش زمین شده بود و رویش پر از خرده و تکه نان های سر سفره.

توی دلم به روز اول کارم لعنت می فرستادم.

مادرش از اتاق کناری دزدکی نگاه می کرد.

پس نگاشت(پ.ن):

  • کم چیزی نیست...
  • به خدایی قبولت ندارم اگر بگذاری یک لقمه بی حساب سر سفره ام بنشیند.
  • سخت است ...
  • خلاص!
+ نوشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1384ساعت 19:15  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

 

 

چرا فرآيند مهم‌تر از نتيجه است؟

1. روز جنگ خندق، عمروبن عبدود را كه بر زمين زد، بلافاصله كه بر سينه‌اش نشست سرش را نبُريد. برخاست. اندكي دور ميدان قدم زد و سپس كارش را ساخت.

نتيجه‌ي كشيدن ذوالفقار بر گردن آن نامرد، در دو حالت يكي بود و در هر دو: هلاكت دشمن دين.

اولي در فرآيندي غلط و دومي در فرآيندي صحيح.

 

2. بعدِ سقيفه، مترادف با فاجعه‌ي در و ديوار كه ريسمان به گردن در كوچه‌ها...

مي‌توانست به يك حمله‌ي حيدري، صف اعدا را از هم بدرد. اما شرايط مهيا نبود. پيش زمينه‌ها و معرفت و آگاهي و شعور مردم، به او قد نمي‌داد.

 نتيجه در ظاهر فداي فرآيند شد.

 

3. در شوراي شش نفره، طبعيّت از قرآن و رسول و خلفا، شرطِ خلافت شد. به يك سر تكان دادنِ تقيّه‌اي، مي‌شد اسلام را از شر بني‌اميه رها كرد.

نتيجه‌اي مطلوب و شيرين، فداي طي شدنِ فرآيندِ صحيح شد.

 

4. مي‌شد شام را به فرزند ابوسفيان بخشيد و امپراطوري عظيم اسلامي را بيست سال رهبري كرد. عِلم و فن و حكمت را پايه گذاشت و عدالت را در باقي بلاد اسلامي گسترش داد. اما معاويه به حق نبود. از فرآيند غلطي به امارت شام رسيده بود. پس بايد اين معادله به هم مي‌خورد.

تصحيح يك فرآيند غلط، به هدر رفتن نتيجه‌اي آرماني انجاميد.

 

5. در صفين، ابتدا لشكر شام بر آب غالب آمد و آن را بر روي كوفيان بست. پس تشنگي امان لشكريان كوفه را بريد و حمله بردند و آب باز پس گرفتند. پس قصد بستن آن بر شاميان كردند. دستور آمد كه آن ها چنينند و ما چنان نيستيم. هر چند كه اين كار موجبات پيروزي را فراهم آوَرَد.

نتيجه‌اي مطلوب و ظاهراً منطقي، به خاطر امتناع از فرآيندي غلط، به دست نيامد.

 

6. امير بود. مي‌توانست بفرمايد تا ديگران، نان و خوراك براي يتيمان كوفه برند. هنوز بودند چند نفري كه شيعه باشند. اگر نبودند، پسرانش كه بودند. اما ظاهراً سير شدن يتيمان كوفه هدف نبود.

هر چند كه ظاهراً ‌نتيجه مهم است، اما وجدان مي‌كنيم كه يقيناً فرآيند مهم‌تر بوده‌است.

 

7. مي‌توانست در خلوت شب، وقتش را به عبادت خدا بگذراند و سكه‌اي ناچيز به پينه دوزي دهد تا كفش‌هايش را وصله كند. اما ظاهراً از انجام شخصي اين كار هدف ديگري دارد.

نتيجه شايد يكي باشد، اما فرآيند رسيدن به اين نتيجه متفاوت است.

 

8.

و نُه و دَه و يازده و بشمار تا صد و هزار و بيش‌تر از اميرالمؤمنين و فرزندانش، در عيان ترين حوادث و برهه‌هاي تاريخي كه نتيجه را فداي فرآيند كرده‌اند. كربلا كه كاملاً‌ واضح است.

 

و ما:

چرا دغدغه‌ي نتيجه داريم؟

چرا از سرانجام كارها مي‌ترسيم؟

مگر به اخلاص خودمان شك داريم؟

مگر فرآيند درستي را طي نكرده‌ايم؟

مگر شيعه نيستيم؟

نكند در پس پرده، خبر ديگري هست؟

چرا جرأت نداريم؟

ترس ما از چيست؟

 

صمد غفاری

پس نگاشت (پ.ن):

  • بدون شرح ...
  • فوق العاده ...
  • خلاص!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1384ساعت 18:58  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

 

می دانم از تو دورم و از خویش دورتر

می بینم این چنین صبوری و با من صبورتر

مردی ِ مرده ی ما درمان درد نیست

مردان ِ غیرت اند یاور دستی غیورتر

 

محمّدرضا محسنی راد

 

پس نگاشت(پ.ن):

 

  • تقدیم به او که نفس های بی شماره اش شماره های آخر انتظارمان را می شمارد ...
  • سایه اش کم مباد ...
  • بی سایه اش این تن مباد ...
  • خلاص!
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1384ساعت 21:19  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

توی کوچه تنگ برفی محکم زد روی ترمز.

دود از سطح شربت داغ توی ظرف بلند می شد.

دو تا بوق کوتاه زد و فلاشر ماشین را روشن کرد. باورم نمی شد داشت من را نگاه می کرد.

مگر کس دیگری بود آن جا ... یعنی می دید من را؟

 دو تا چراغ زد. از توی کوچه فرعی یک ماشین به سختی آمد بیرون. گازش را گرفت و رفت.

شربت را که گذاشتم روی میز نویسنده بالم گرفت به نوک خود نویس اش .

از آن روز تا به حال دو سه تا بچه توی خیابان نقطه ی سورمهای جوهر را که توی هوا تاب می خورد را به مادرشان نشان داده اند.

پس نگاشت(پ.ن):

  • فرشته ...
  • نمی بینی شان این روز ها که توی هوا تاب می خورند و انبار می شوند روی هم کف پیاده رو ...
  • دلم تنگ است تو باید بدانی ...
  • تا عید غدیر چشم می کشم که بیایی ...
  • فرشته ام ...
  • خلاص!
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 دی1384ساعت 21:32  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

برف که مي آيد دل نازک مي شوم.

شيشه کوچک اتاقم شکسته.

دلم را قاب مي گيرم.

مي گذارم جاي خالي شيشه.

برف که مي آيد دل نازک مي شوم!

گرماي اتاق دلم را تار کرده.

نفس نمي کشم تا بيرون پيداتر باشد.

تاب مي خورد و مي نشيند کف دستم.

برف که مي ايد دل نازک مي شوم

دانه هاي برف از لاي دل نازکم تاب مي خورند .

مي آيند روي لحاف کرسي مي نشينند کنارم.

برف که مي آيد دل نازک مي شوم.

امروز بعد از 4 روز براي حاج احمد گريه کردم ... گريه هايم عرق شيشه ي اتاق را شست.

بيرون پيدا تر شده امروز.

بعد از 4 روز تازه باور کردم.

شما را به خدا حاج علي را سوار هواپيما نکنيد.

واي عمو منصور .... بابا مي گفت راهي مشهد است.

خدا کند پياده برود!

برف که مي آيد دل نازک مي شوم.

 

پس نگاشت (پ.ن):

  • این پست مال دیروز است یا شاید دیرتر... مرخصی بودیم این شد که دیر رسید.
  • هیچ چیز توی دنیا به اندازه ی بغضی که برای عزیزی بشکنی نمی چسبد ...
  • اللهم ارزقنا ...
  • دلم سنگین گرفته ...
  • فریاد رسی باید ...
  • خلاص!

+ نوشته شده در  جمعه 23 دی1384ساعت 9:52  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

آگهی استخدام :

  • به یک نفر که چند روز جای من زندگی کند نیازمند است. با حقوق و مزایای عالی ...

پس نگاشت(پ.ن):

  • این روزها به اندازه ی بیست و دو سال عمرم خسته ام باورت می شود که تو ندانی این را ...؟
  • دارم می روم مرخصی ...
  • خیلی وقت ها لازم است ...
  • نگردید پیدایم نمی کنید ...
  • خستگی آیه یاس نیست ... مزد کار است ... ناز شستم .
  • باورتان نمی شود چه قدر دلم برای پلک های بی دغدغه تنگ شده ...
  • خلاص!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1384ساعت 13:45  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

این بار بال هایم برید و خون ازش فواره زد بیرون .هرچه فکر می کردم نمی فهمیدم. این همه خون از کجا آمده بود.

خنده ی روی صورت ابراهیم سال ها بود که در جان ام نشسته بود و حالا لبخند لب های تو داشت دیوانه ام می کرد .

سرش را خم کرده بود.  تیغه ی چاقو برق می زد. بال ام را به امر گذاشتم روی گلویش. رد سبز خنجر مانده بود این همه سال روی بال های ام .

" وفدیناه بذبح عظیم"

سرش را خم کرده بود. تیغه ی چاقو برق می زد. بال ام را گذاشتم روی گلوی اش. رد سرخ خون فواره زده بود بیرون.

مانده بودم آن همه خون از کجا آمده ...

پس نگاشت(پ.ن):

  • عرفه ...
  • قربان ...
  • قربان عرفه خواندن ات بشوم ...
  • عباس ...
  • روضه چشم های ات را کرده اند بهشت ...
  • گفته اند اش روضه ی خلد ...
  • قدم ات روی دیده ارباب ...
  • برای همین پای روضه عباس باید پا شد ...
  • خلاص!
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1384ساعت 19:0  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

پیش نگاشت(پ.ن):

  • های های ...

 

من در خیال خوش ات خواب مانده ام

ای چشمه ام بجوش که بر سر سراب مانده ام

من در نگاه ناگهانی یک لحظه غرق تو

هر شام جمعه تا  به سحر در عذاب مانده ام

محمدرضا محسنی راد

پس نگاشت(پ.ن):

  • خیلی بی معرفتی خیلی نامردی خیلی نا لوطی هستی اگه بذاری ...
  • سخت ترین کار دنیای ما نان حلال درآوردنه ...
  • حلال ...
  • خلاص!
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1384ساعت 20:29  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

پیش نگاشت(پ.ن):

  • این را نفیسه از لای یادداشت های قدیمی ام پیدا کرد ... داشت یادم می رفت روز های سخت :

 

من این شب های برای روز های تو دل ام تنگ است.

تمام روز پلک هایم برای دیدن ات با چشم در جنگ است.

...

پس نگاشت(پ.ن):

  • دیگر همه این روز ها می دانند : کلمنی یا حمیرا!
  • خلاص!


+ نوشته شده در  شنبه 17 دی1384ساعت 23:38  توسط محمد رضا محسنی راد  | 

مطالب قدیمی‌تر