تبليغاتX
حیرانه - باد

حیرانه

صبح، دو مرغ رها ...

کنار اتوبان داشت گره روسری اش را درست می کرد. باد زد زیر روسری و بلندش کرد. با خودش برد انداخت پایین پل. اتوبان را گرفته بود و می رفت به سمت خروجی که می پیچید پایین پل . بیشتر ماشین ها برایش بوق می زدند که سوار شود. محل نمی داد. آخر مجبور شد سوار شود. یک بنز سفید با یک نوار سبز. روی درش نوشته بود "گشت ارشاد".

پس نگاشت(پ.ن):

  • حضرت ایرج میرزا فرموده : " آن قدر طوفانیم من باد را هم ..."
  • حکایت ارشاد در روزگار ماست.
  • خلاص!
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 14:49  توسط محمد رضا محسنی راد  |