تبليغاتX
حیرانه - مرگ اکسیر زندگی است!

حیرانه

صبح، دو مرغ رها ...

چشمه دارن آرنوفسکی

"چشمه"   ساخته ی "دارن آرنوفسکی" است. فیلم سازی که دو فیلم موفق " پی" و " مرثیه ای بر یک رویا " را در کارنامه خود دارد. چشمه در پی درگیری ذهنی آرنوفسکی با مرگ و تلاش درونی اش برای ارتباط برقرار کردن او با این پدیده ی انسانی شکل گرفته. به گفته ی خود او آرنوفسکی پس از مرگ نزدیکان اش به نگاهی تازه از مرگ رسیده و ساختن چشمه تلاشی است که بناست این نگاه تازه را به فیلمی بدل کند که در آن تماشاچی مرگ را بشناسد و آن را از نظرگاهی ببیند که او دیده است.

چشمه سعی می کند با روایتی غیر خطی ، سه داستان در سه دوره مختلف را در پایان به هم مربوط سازد و سرانجامی واحد برای شان ایجاد کند. اما در عمل داستان فیلم، سه داستان موازی چند سطری است که لا به لای هم روایت شده اند و در پایان با هم تمام می شوند و در پایان یکدیگر تاثیر می گذارند. داستان دکتر کریو ِ هم عصر ما که در تلاش برای یافتن درمانی برای سرطان مغزی است تا همسر دوست داشتنی اش را از مرگ نجات دهد. داستان همان دکتر کریو که حالا یک کچل یوگا کار شده است و در حبابی به سمت ستاره ی در حال انفجار شیبالبا (دنیای مردگان مایان ها) سفر می کند تا درختی که روح همسر دوست داشتنی اش را حمل می کند را دوباره متولد کند و همسرش را از دست مرگ رها کند. و داستان یک فاتح اسپانیایی که به جنگل های اسپانیای جدید سفر می کند تا با پیدا کردن درخت زندگی جاودانه ملکه مورد علاقه اش را از دشمنی که او و قلمروش را به مرگ و نابودی تهدید می کند خلاص کند. سه داستان روایت هایی موازی از تلاش ِ مردی است برای رهایی زنی که پرستش گونه دوستش می دارد از چنگال مرگ. تفاوت سه داستان در این جاست که در اولی ایزی از مرگ می ترسد. هنوز مرگ را نمی شناسد ولی در رو به رو شدن با مرگ در نهایت آن را در آرامش می پذیرد و به استقبال آن می رود. در دومی درختی که روح ایزی را با خود دارد در حقیقت مرده است و همان ایزی است که مرگ را پذیرفته . و توهم ایزی که می آید و هر بار سعی دارد با باز گرداندن دکتر به زمان گذشته او را متوجه اشتباهی کند که در مقابله با مرگ مرتکب شده است. اما در داستان سوم ملکه ایزابل که همان تجسم ایزی داستان های پیشین است فاتح اسپانیایی را تشویق به یافتن درخت زندگی جاودانه می کند و اصلا جرمی که به واسطه ی آن قلمروش تحت تجاوز قرار گرفته تلاش برای یافتن این زندگی ابدی است. سه داستان در این نقطه از هم فاصله می گیرند. اما در این میان شخصیت ایزی نیست که تغییر می کند، فیلم در روایت این سه داستان تام کریو را نشان می دهد که در مبارزه با مرگ خود را ناتوان می یابد و نگاهش را تغییر می دهد. معمای پایان فیلم نیز از همین نقطه شکل می گیرد و پیچیده می شود که مردان هر سه داستان مرگ را می پذیرند و با نگاه تازه آن را راز زندگی جاودانه می یابند. فاتح اسپانیایی با نوشیدن شهد درخت زندگی می میرد و تام کریو دو داستان دیگر وقتی دیر به مقصد می رسند و ایزی عزیزان را از دست می دهند در مقابل مرگ زانو می زنند. اما ارتباط درونی دو داستان اول با داستان فاتح اسپانیایی هنوز گنگ و نا مفهوم باقی می ماند.

چشمه هر چه در روایت داستان ناتوان بوده و نتوانسته داستان ها را آن طور که باید در یک روایت غیر خطی به هم پیوند دهدف در کارگردانی و استفاده از عناصر سینمایی توانایی های کارگردان را به نمایش می گذارد. قاب بندی های دقیق و فنی آرنوفسکی و حرکت های دوربین بی اندازه چشم نواز است. استفاده از قاب های بسته در ارتباط دکتر کریو و ایزی و تناظر بصری آن ها با قاب هایی که از دکتر کچل و درخت در ارتباط با هم نمایش داده می شود در ارتباط بین دو ماجرا و تناظر شخصیت ها بسیار خوب از کار در آمده. صحنه ای هست که در آن دکتر درون خود فرو رفته و نگران آینده ی همسرش است. او در کنار خیابانی شلوغ راه می رود . ماشین ها رد می شوند . جایی جرقه های جوش کاری را می بینیم و ... اما تنها صدای پای دکتر را می شنویم ناگهان با صدای بوق ماشینی که جلوی دکتر ترمز زده دکتر به خود می آید و ما صدای خیابان را با همه شلوغی اش می شنویم. بازی های آرنوفسکی با نور و سایه هم به همان اندازه صدا در خدمت فیلم است و در فضا سازی و بیان فیلم را یاری می دهد. آرنوفسکی در خلق فضای بصری داستانی که در آسمان و درون حباب می گذرد نیز موفق بوده. حباب معلق در فضا درختی خشکیده را در خود جای داده با برکه ای آب و مشتی که خاک که در حال چرخش در میان هاله های طلایی و سیاه ستاره گان در حال انفجار یک منظره کارت پستالی تمام عیار را ساخته اند. دنیایی کوچک که دکتر با تمنها بازمانهده از همسر دوست داشتنی اش تنهاست.

آرنوفسکی در یک جمله قصد داشته با چشمه بگوید: " مرگ اکسیر زندگی جاودانه است." او پذیرش مرگ در آرامش را راهی درست برای رو به رو شدن با آن یافته و آن را مانند یکی از موهبت های آسمانی خداوند ستوده است. آرنوفسکی جان مایه داستانش را از یک افسانه مایان گرفته که در ان داستان خلقت جهان از قربانی شدن جد بزرگ مایان ها را روایت می کند.دوباره زاییدنی در دل مرگ. همین نگاه آسمانی به مرگ به مانند زندگی دوباره است که "چشمه" را دیدنی می کند و فیلم را تشخص می بخشد. با این حال ضعف های فیلم ان قدر کم نیستند که در مقابل این نقطه قوت بزرگ نادیدنی باشند.

 

 پس نگاشت(پ.ن):

  • خدا هر چی معلم خوب است برای شاگرد هایش نگه دارد.
  • خدا هر چی ک.ع است برای م.ر نگه دارد.
  • خدا هر چی م.ا.ن است از روی زمین بردارد.
  • خلاص!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 23:49  توسط محمد رضا محسنی راد  |