سلام.
بابا می گوید٬ شما را می کشند. چرا ؟
بابا می گوید٬ باید برای تان پول بفرستیم.
اگر به آن ها پول بدهید دیگر نمی کشندتان؟!
من قلکم را شکستم.
ولی نفرستادم.
همه اش تقصیر آن دختر فال فروش سر چهارراه بود.
توی سرما بدون کاپشن نشسته بود و فال می فروخت.
مامان هم همه پول ها را برد برایش کاپشن صورتی خرید.
از همان ها که خاله سیما برای من خریده.
مامان گفت٬ چراغی که توی مسجده ... یه همچین چیزهایی.
یادم نماند.
فکر کنم باید کلی صبر کنید تا برایتان پول بفرستم.
چون شهر ما کلی چهارراه و فال فروش و مسجد و چراغ دارد.
ولی باور کن من قلکم را برای تو شکستم.
پس نگاشت(پ.ن):
- بر اساس یک داستان واقعی.
- هر چه دل تان می خواهد بگویید.
- من اعلام بازگشتگی می کنم.
- خلاص!
+ نوشته شده در شنبه 14 دی1387ساعت 21:43  توسط محمد رضا محسنی راد
|
