درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهی است پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند!
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند!
نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند
پس نگاشت(پ.ن):
- دیشب خیلی سرد بود.
- نه اینکه دختر فال فروش بدون کاپشن نشسته باشد...کاپشن قهوه ای روی برادر کوچولوش بود!!!
- تا حالا با یک پیرهن توی سرما نشستی؟
- ه.ا.سایه
+ نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387ساعت 17:19  توسط محمد رضا محسنی راد
|
